87/02/12
غزل
سلام روزگار به كام تان بادا.
1- با هم مي خوانيم اثري از مرتضي آخرتي را:
كجايي آبروي رفته ي از اشك پنهان تر!؟
كه از من آستين ترشد ؛ كه از معشوقه دامان تر
اگرچه بازگشت آبروي رفته بختي نيست
كسي با بخت ِ برگشته نگردد عمرش آسان تر
بيا اي باد بدنامي كه من بي شانه ي يارم
شدم زلفي بريده ؛ از پريشاني پريشان تر
شدم ديواري از آيينه و از خود گريزم نيست
منم ؛ تصويري از آزادي ِ در خويش زندان تر
من آن چترم كه دايم بسته و در خويش گريان است
كه وقت واشدن در دست ياران هست گريان تر
گرانبار و گرانسنگ و گرانجان و گرانقدرم
دلم مي خواست باري، سنگ و جان و... قدري ارزان تر
ميان شهر هُو افتاده از هوهوي درويشان
كدامين شاه شاهينهاي عدلش هست ميزان تر!؟
2-اين روزها درگير يه كتابم و يه نشريه.تاكنون چهار شماره از دوهفته نامه سروكاشمر منتشر شده است.برخوردها متفاوت بود.برخي بروشور خواندنش.برخي تحسينش كردن!عده اي ...!!بگذريم. وبلاگ نشريه نيز متولد شد.به زودي به روز خواهد شد.تا بعد زت زياد!!
