87/01/22
بارون و ترانه
سلام.
۞دلم گرفته،بارون نمياد.ابر مياد و ميره.ابرهاي لعنتي سوار باد ميشن و دَر ميرن.باد وامونده هم اين روزها هوس تُركتازي داره و ابرهارو سوار دوشش ميكنه ميبره به اون دُوردُورا.زمستون سرما بيداد كرد وحالا بي باروني.سرمازدگي از يه طرف و خشكسالي از طرف ديگه.روسياهي تنها براي ذغال و زمستون نيست.امسال ديگه انارهاي هزاردانه و لعلگونه كاشمر را به خواب شب هم نخواهيم ديد.دختركان رُز هم همه را به حسرت تا لب جوي آب و توي باغ خواهند بُرد .زعفران همه به ضعفي عمومي مبتلاست.پستهها هم شايد خنديدن را فراموش كنند.كودكان امسال در حسرت گردوبازي بايد به بازيهاي كامپيوتري بپردازند.بادامهاي كوهسرخ هم بي دام شدهاند.دشت هاي سبز در حسرت سبزينههاي هميشگي تظاهر به سبزي خواهند كرد.بايد كشاورزي كاشمر را كمرشكسته خواند.مرگي نامرئي و مانا.
آري دلم گرفته.ابرها در رفت و آمدن.مردم چشم انتظار.دشت مشتاق.اشكها خانه كرده در چشمان.چترها خسته از پستو نشيني.بايد به دشت رفت و دست دعا برداشت.عنقريب است كه بشنويم مردم كاشمر با آداب خاص به بيابان رفتهاند و دعاي باران خواندهاند.خدا كنه بارون بياد!.
ببار بارون ببار!
۞اين ترانه از استاد ایرج جنتی عطائی هم خواندنيه:
ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاس بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ من به یاد بوی نونم
دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور
دنبای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم تو آدمکها می میرم
تو برام از پریا قصه می گی
من توی پیله وحشت می پوسم
برام از خنده چرا قصه می گی ؟
کوچه پس کوچه ی خاکی در و دیوار شکسته
آدمای روستائی با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه اس از یه عاشق صمیمی
برای من زندگی اینه پره وسوسه پره غم
یا مثه نفس کشیدن پره لذت دمادم
ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن
خستگی کوله باره روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پره وحشته نگاهم
می میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم
نباید مثه یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثه چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم
۞اين هم شعري ديگر از علي اصغر داوري:
دریغا باز اگر رستم پس از عمری پدر گردد
دریغا داغ سنگینی که روزی تازه تر گردد
چه خواهد کرد بعد از امتحان ، این بار ابراهیم
خودش تنها اگر از سمت قربانگاه برگردد؟
چه تضمینی که مصلوبش نگردانیم عیسی را
اگر یک بار دیگر نیز مریم بارور گردد؟
مرا در چاه درد خویش بگذارید و مگذارید
پدر از مکر ننگین برادر با خبر گردد
مبخش ای جنگل از سر شاخه های خود به هر ناکس
بترس از شاخه ی سختی که بازوی تبر گردد
به آتش می کشاند شعله شعله جنگل خود را
درخت خشک تنهایی که در خود شعله ور گردد
