87/01/09
جورچین
سلام
از كلاته مي آيم.خسته و كوفته.رفته بوديم مثلن صرف ناهار.كلافه ام.مسير شلوغ بود و مملو از ماشين و موتورسيكلت.خلايق مثل مور و ملخ حاشيه نهر (مثلن رودخونه فصلي) راپُركرده بودند.جا براي سوزن انداختن نبود.ناهار نخورده برگشتيم.چرا مسوولان با توجه به استقبال مردم اين تفرجگاه ها را سر وسامان نمي دهند.بخش هاي را بخش خصوصي تصاحب كرده و بخش هاي را معدن داران.آت آشغال فراواني در حاشيه آب خودنمايي مي كند.مارك هاي مختلف در زشت ترين وپلشت ترين وضعيت ممكنه از لابلاي سنگ ها و بوته ها عرض اندام مي كنند.راه نامناسب، تصاحب قانوني يا غير قانوني برخي از نقاط خاص حاشيه جاده و رُود،عدم نظارت مطلوب،آلودگي محيط زيست،عدم اطلاع رساني و تبليغات در خور منطقه و جولان موتورسواران از جمله معضلات تفرجگاه هاي شمالي كاشمر و محور سيدمرتضي به ريوش است.
آوردهاند كه نوشيروان عادل را در شكارگاه صيدى كباب كردند و نمكنبود. غلامى را به روستا فرستادند تا نمك آورد، نوشيروان گفت: به قيمت ستانىتا بد رسمى نشود و ديه خراب نگردد، گفتند: از اين قدر چه خلل زايد؟ گفت: بنيادظلم در جهان اندك بوده است هر كسى آمد بر آن مزيد كرد تا بدين غايت رسيدهاست.
...
و مارال به دور خود چرخيد، پرده را پس زد و از ميان رديف تفنگها برنو نقرهكوب را برداشت و آن را طرف مرد خود گرفت. گلمحمد تفنگ را از دست زنستاند و دمى هم بدان حال بماند.اين نخستينبار نبود كه گلمحمد، سر رفتن سوى هر قصد، برنو خود را ازدست مارال مىگرفت و پوشيده نداشته بود كه اين دستادست شدن سلاح راگلمحمد به يمن خوش گرفته و بدان دل بسته است.
اين بود كه در هر عزيمت،مجالى اگر بود، گلمحمد بهتر آن مىدانست تا تفنگ خود از روى دستهاى مارالبردارد.مارال پاى صندوق مخملپوش زانو زد، در صندوق را بالا برد و آن را با پيشانىوانگاه داشت، دستها درون صندوق برد و يك حمايل قطار فشنگ بيرون آورد،برخاست و حمايل را خود بر شانه و سينه شوى آراست و...(كليدر- ص394)
انيشتين زندگي سادهاي داشت و در مورد لباسهايي كه به تن ميكرد بسيار بياعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد! چرا براي خودتان لباس نو نميخريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد:چه احتياجي به اين كار است؟ اينجا همه مرا ميشناسند و ميدانند من كه هستم!.تصادفاً پس از چند ماه، همان دوست در شهر ديگري با انيشتين روبهرو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: استاد!باز هم كه متا سفانه همان پالتوي كهنه را به تن داريد!. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست! اينجا كه كسي مرا نميشناسد.
جايي خواندم:سازندگي در انتقاد است و برازندگي در پذيرش آن!
