تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام

دوش مهماني داشتم عزيز و رحيم.داستان ناعهدي آن دوست كذايي باعث ناراحتي او شده بود.شد حكايت نقد دوست در محضر دوست.بگذريم مي دونيد هر ايراني در هر يک هزار و 892 روز يک کتاب مي خواند؟عجيبه !

دلمون خوشه كه ناممون كبوتر حرمه.شهر 90 هزارنفري كاشمر سه دانشگاه و 6حوزه علميه و دو موسسه فرهنگي دارد.كلي دبيرستان و مدرسه و دبستان  داره كه روي كاغذ بايد هركدوم يك كتابخونه داشته باشن، مثلن يك كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان داريم ساخته شد در نيمه اول دهه 50 يعني 32 سال قبل.چهار كتابخانه عمومي هم موجوده.به مجموعه كتابخانه‌ها كتابخانه آرامگاه شهيد مدرس را بيافزاييد.كتابخانه‌اي كه لقب بهترين و بروزترين كتابخانه كاشمر را يدك مي‌كشد.حالا ميون اين همه كتابخونه و نام هاي ريز و درشت جستجو كنيد ميزان مطالعه و وضعيت كتابخواني را!به نتايج عجيبي نايل خواهيد شد.راستي بگم كه كاشمر دو نشريه محلي و دو تا انتشاراتي داره و كلي نويسنده.اين يعني لابد بايد سطح مطالعه بالا باشه كه نيست.در ضمن از كتابفروشي‌هاي شهر بگم كه به همه چيز مي‌ماند الا يك كتابفروشي به روز و ناب.البته كتابفروشي پيام نور و شهر كتاب در نوع خود قابل تحملند و الباقي فاتحه.گاهي هم (مث همين روزا) نمايشگاه كتاب هم تحت عنوان نام بزرگ راه مي افته كه واويلاي است ناگفتني.بگذريم خواستم چند مضراب بر ساز كتاب در هفته كتابخواني زده باشم كه زدم!!!

آقااين سريال گمشده هم عجب نفس‌گيره.گفتم كه هي بايد حدس بزني و هي خيط بشي.وامونده پر از اضطرابه.تازه فصل اول رو تموم كردم.يه آقا يا خانمي جاويد كار ترجمه و تهيه زيرنويس سريال رو انجام داده،كار قشنگيه .

راستي ميگن قرار ريال بشه تومان.مبارك.نمي دونم حاكميت تومان چه فرجامي خواهد داشت ولي هرچه هس مي‌تونيم به جوون ترا بگيم روزي بود و روزگاري و واحد پولي به نام ريال اونم نه ريال سعودي بلكه ريال ايراني.با اين پول چقدر ارزوني بود و چه كارا كه نمي‌كرديم و  چه چيزا كه مث آب خوردن نمي‌خريديم.ميشيم عينهو پيرمرد پيرزناي حالا كه مي گن با چند قرون چه كارا كه نمي كردند.با دو عباسي يا ده شاهي چند تا تخم‌مرغ و نون و تغار ماست و مشك روغن زرد مي‌خريدند.البته ما بايد به آيندگان بگيم كه با چند ريال  مثلن مي رفتيم  كافي نت فس‌فود و كافي شاپ و جكوزي و غيره‌وذالك!!!

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

وقتي از يك دوست شاكي ميشم دلم ميخواد با يه دوست ديگه درددل كنم.خنده داره مگه نه!؟فرار از دوست به دامن دوست.بگذريم.هفته خنده دار كتاب و كتابخواني هم در حال طي شدنه، امسال هم مث هر سال ديگه.تكراري و غبارآلود.

دلم مي‌خواست سري به پانزدهمين نمايشگاه مطبوعات مي‌زدم.ولي سرماي هوا و كارهاي ريز و درشت مانع اين مهم ميشه.يه نمايشگاه هم مشهد برپا شده، نمايشگاه كتاب.از اين نمايشگاه هاي مشهد خاطره خوشي ندارم. در مشهد كتابفروشي امام و قلم جون ميده براي تهيه كتاب.البته كتابفروشي هاي مسير سه راه راهنمايي هم خالي از لطف نيستند.روزگاري پاساژ مهتاب و كتابفروشي آستانقدس و سازمان تبليغات براي خودشان بروبيايي داشتند كه به نظر من حالا ندارند.يه پاساژ هم در خيابان جنت مشهد است كه اي پربدك نيست.كلكسيوني از كتاب‌هاي ناياب و آن چناني.اشاره به جمعه بازار كتاب هم ضروري است.البته هر روز دريغ از ديروز.اوايل معدني بود براي خود.بايد دو سه ساعت وقت مي گذاشتي براي سير آفاق و انفس.ولي حالااز اولين ميز كه شروع مي‌كني مطمئني ساعتي ديگر از اين مسير گذر كرده‌اي و به مقصد بعدي عازم شده‌اي بدون آن كه چيزي خريده باشي!

در گاه نوشت اصغر داوري چشممان به جمال اين ابيات روشن شد.يه جور همذات‌پنداري باعث شد تا به ياد تلخكامي‌هاي اخير اين ابيات را در اين گاه نوشت درج كنم.خواندن اين ابيات احساس خاصي را در نهاد آدمي  تحريك مي كند.يه جور درد و اضطراب و نفرت و انتظار و يك جور از هم پاشيدگي و حيراني.بيان حسرتي مملو از غم و زجر.كاربرد اسطوره و افسانه و اشارات ديني شعر را چند وجهي كرده است.رستم  و حكايت مرگ فرزند ، ابراهيم و ذبح اسماعيل ، تولد و مصلوب شدن مسيح ،يوسف و چاه و برادران و درد پدر و داستان تبري كه دسته‌اش از جنس درخت است همه و همه مي‌خواهند بگويند كه درختي خشك ظرفيت  به آتش كشيدن جنگلي را دارد.اين ابيات اشك آدم را در مي‌آورد.

دريغا باز اگر رستم پس از عمري پدر گردد

دريغا داغ سنگيني که روزي تازه تر گردد 

چه خواهد کرد بعد از امتحان ، اين بار ابراهيم

خودش تنها اگر از سمت قربانگاه برگردد ؟ 

چه تضميني که مصلوبش نگردانيم عيسي را

اگر يک بار ديگر نيز مريم بارور گردد ؟

مرا در چاه درد خويش بگذاريد و مگذاريد

پدر از مکر ننگين برادر ها خبر گردد

مبخش اي جنگل از سر شاخه هاي خود به هر ناکس

بترس از شاخه ي سختي که بازوي تبر گردد

به آتش مي کشاند شعله شعله جنگل خود را

درخت خشک تنهايي که در خود شعله ور گردد 

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

با يه واگويه يادداشت امروز را شروع مي‌كنم.همانطور كه گفتم اين روزها مات و مبهوت عمليات محيرالعقول يكي از دوستان قديمي در مردم‌آزاري  در لباس شرع هستم.فردي كه برايم تداعي گر بسياري از ارزش‌هابوددر اين اواخر ره صدساله رفته و به هر آن چه كه بدان موصوف بود پشت كرده ، در ظاهر اين تغيير رويه امري حسنه است ولي حكايت افراط است و تفريط ، حكايت اينور بام وآن ور بام با اين تاكيد كه خودش را در هر كاري محق مي داند. روزگاري حضورش باعث تشخيص سره از ناسره مي شد.روزگاري دراوج نداري غني‌ترين فرد اين حوالي بود.نمادي از رفاقت و مردانگي.در گذشته ازو افراطي‌گري را ديده بودم .زماني درگير امور گزينشي شده بود.برايش مهم بود كه افرادي به تعبير او خوب وارد دانشگاه و اين اداره و آن سازمان شوند.تصورم آن بود كه روحيه‌‌اش عوض شده است.با ثروت ميانه‌اي نداشت تصورش آن بود كه ثروت يعني دور شدن از مردم.آن روزها در خوب بودن افراط مي كرد و اين روزها در خويش را خوب نشان دادن.ثروت  برايش شده يك آرزو و در كنارش تلاش مي كند كه فردي مذهبي و اهل عرفان و ديانت ديده شود.جمع تناقض شده ، پارادوكسي  نامفهوم.معتقد است با پول مي توان به همه چيز رسيد پس مي توان با تقدير هم مبارزه كرد.مهم پول است  و بس.حرصم در مي‌آيد وقتي مي‌بينم با ظاهري متشرع همگان را به سخره مي‌گيرد وفقط به خود و خانواده‌اش مي انديشد.روابط بر مدار ماديات با لعابي از تظاهر ديني.شبيه دون ژوان شده عاشق‌پيشه‌اي دين مدار!!!!روزگار غريبي است نازنين.

دوش به محمد زنگ زدم و احوالي از نشريه شهروند امروز پرسيدم.از ديار ترشيز اگر اشتباه نكنم چهار نفر با اين هفته نامه  همكاري داشتند.خانم شباني و آقايان محمد خان طاهري و رضا طهماسبي و سعيد عامري.محمد به طور ضمني تاييد كرد كه شايد شهرونديان به نشريه‌اي ديگر كوچ كنند.در سايت البرز از نشريه‌اي اصفهاني به نام رسا ياد شده بود.هر چه هست اميد كه  مشكل شهروند حل شود.

دوستي تاكيد كرد كه سريال گمشده را ببينم.كلي تعريف كرد.دي‌وي دي‌هايش را گير آوردم.عجب سريالي.روايتي خاص از حضور انسان در يك جزيره.جزيره‌اي اسرارآميز.سريال مملو از گره و تعليق است.مي‌بيني و نمي تواني لحظه‌اي بعد را حدس بزني.حدس هايت يكي يكي غلط از آب در‌مي‌آيد.خيط مي‌شوي.هنوز درگير فصل اول سريالم.يه جورايي فلسفي‌است.پليسي‌است عشقي‌است و هر چه هست مملو از رمز و راز و معما و هول و هراس!

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

امروز رفتم زعفران چيني.دشت خالي بود.تك و توكي اين جا و آن جا در زمين‌هاي بي گُل قدم مي زدند.سرما و خشكسالي دمار از روزگار اين محصول در آورده است.خدا آخر و عاقبت كشت زعفران را به خير كناد!در اين ميانه دلالان چه سودها كه بردند!

يك انگشتر داشتم زيبا وجذاب.انگشتري با پنج نگين رنگارنگ.حالا ندارم .به همين سادگي‌ مي‌توان بدون انگشتر نفس كشيد.به همين سادگي مي توان بي‌انگشتر شد.حالابا انگشت بي انگشتر واگويه‌ها دارم. ازبازي‌هاي زمانه . واگويه دارم از اداهاي عارفانه و همت هاي توخالي و غيرت هاي پوشالي.بگذريم بي‌انگشتر بودن هم عالمي دارد تلخ و گزنده ولي عبرت آموز!!

تِلك تِلك /صدايي ماندگار در فضاي ناميراي اين حوالي / تِلك تِلك/گام مي‌زني مستانه بسان طبالي عاشق در حاشيه رودي مقدس/مي‌آيي و با لبخندي بوداوار گل‌هاي شادي را به حيرت و حسرت دچار مي كني/مي‌آيي و مي‌ماني و دل مي‌بري آن هم چه دل بردني!!

مي‌چرخد قلم به اميد يافتن واژه‌اي نو ،به اميد وصال كلمه اي خوش آهنگ ،به اميد ظهور جمله اي سِحرانگيز.از چراغ قرمز نمي توان عبور كرد بايد ايستاد ولرزش برگ در ساحت آبي آسمان را نظاره كرد.بايد لَختي لُخت شدن درخت را نگريست و به حرمت پاييز گريست.

گفت مي‌توانم به يادت چشمانم را ببندم  تا پلشتي‌ها را نبينم، مي‌توانم از مسيرهاي منتهي به آبادي بي چراغ گذر كنم.گفت در حين گذر از گذري اگر چراغي چشمك بزند بازطنز تلخ زندگي تكرار خواهد شد.

بر لبه پرتگاه ايستاد و آسمان را به سُخره گرفت . دره را توهمي كودكانه دانست. مرگ را آغاز رويش حسرت‌ها ناميد.مي‌توان با پرنده پرواز را معنا كرد.

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

ابتدا يك توضيح : يادداشت قبلي باعث حساسيت دوستان شد.مطلب مربوط به نارفيقان را مي گويم.موضوع مربوط به مسايل ريز و درشت كاشمر نيست.ناسپاسي هاي خواسته و ناخواسته اي عامل آن نوشته بود، لذا نالان از نارفيقان و مدعيان مردانگي و معرفت توجه شما را به موارد ذيل جلب مي كنم :

۱- باغ فرهنگ ترشيز( به همت دوست فرهيخته ام دكتر سادات و استاد گرانمايه آقاي مدرس و يارانشان ) با دعوت از دكتر انصاري (از شاگردان مبرز و نو پرداز مرحوم آيه الله سعيدي كاشمري) محفلي معنوي و در  عين حال آراسته و شورانگيز را در مجتمع سرو(به قول دكتر فرهنگ سراي سرو) ترتيب داد.مجلس بس باشكوه بود.مردان و زناني طالب معرفت بي ريا گردهم جمع شده بودند تا به لطف باغ فرهنگ خوشه چين باغ معرفت دكتر انصاري باشد.سِحر سخن دكتر شنيدني بود.مغناطيس وجودش بارديگر جمع 800 نفره(چه بسا بيشتر) حاضر در سالن را با اََنفُس قدسي قرآن دمخور كرد و به قول عزيزي  بهمان ثابت شد كه چقدر بي سواديم.الغرض همت دكتر سادات در حوزه معرفي مفاخر ايران زمين ستودني است.به او و يارانش دستمريزادي جانانه عرض مي كنم.دكتر مي گفت دعوت از اساتيدي ديگر در دستور كار اين باغ قرار دارد.زيبايي اين نشست در اين بود كه جمعي بي ادعا بدون انگيزه هاي سياسي و طيفي و صنفي گردهم جمع شدند تا به لطف حضور دكتر انصاري در رمز لحظات غرق و انيس واژگان مقدس قران و تعابير آسماني اش شوند.جمعيت در زمان دُرافشاني هاي استاد سكوت را فرياد مي زدند.چهره هاي پير و جوان ، زن و مرد يكپارچه گوش شده بودند.دكتر انصاري نكاتي شنيدني را چون دُر و گوهر در فضا پخش مي كرد.باغتان آباد و آباد تر بادا.اميد كه ارباب فرهنگ كاشمر بياموزند  و بدانند كه مردم چه مي خواهند وبفهمندكه هنوز  از فرهنگ چيزي نمي دانند وهيچ نياموخته اند!!

۲- انتخاب دكتر شمس شريعت تربقان به عنوان چهره ماندگار خبر خوش ديگر اين هفته بود.بيش از اين نظام پزشكي كاشمر آيين تقديري از او به گمانم در سال 86  برگزار كرد.اهالي روستاي تربقان هم گذري را مزين به نام او كردند.دوهفته نامه سروكاشمر نيز زندگي نامه استاد را در ذيل ستون آشنايي با نخبگان كاشمر درج كرده ولي اين همه اندك است اي كاش ارباب فرهنگ و مديريت كاشمر به درستي قدر اين فرهيخته را بدانند و اداي دين كنند و كاري كنند در خور نامش كاري كارستان. اين استاد 82 ساله دانشگاه تهران و رييس موزه تاريخ علوم پزشكي ايران با فروتني تمام در جايي مي نويسد: هميشه و همه وقت گفته‌ام و باز هم مي‌گويم  سپاس خداي سبحان را كه توفيق خدمتم داد، هرچند كه به قول بزرگترين استاد نظم و نثر قرن نهم در زبان فارسي عبدالرحمن جامي: من هيچم وكم ز هيچ هم بسياري/ از هيچ كم از هيچ نيايد كاري

۳-با خبر شدم كه يكي از كتاب هاي نوسنده نامور كاشمر جناب مسلم ناصري بندقرايي  به عنوان يكي از چند كتاب مطرح براي بحث كتاب سال دفاع مقدس انتخاب شده است. اميد كه كتاب  مسلم عزيزجايزه كتاب سال دفاع مقدس را اخذ كند. كتاب هاي مسلم بيش از اين به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران ، كتاب سال حوزه ، كتاب سال ولايت ، كتاب سال دانشجويي و مواردي ديگر از اين قبيل انتخاب شده بودند.مسلم هنوز در كاشمر و زادگاهش كوهسرخ ناشناخته است.شايد به جرا بتوان گفت برخي از اهالي خليل اباد (ديار همسر مسلم9 او را مي شناسند.اميد كه ارباب فرهنگ كاشمر در راستاي تقدير از او و خوشه چيني از محضرش كاري بكنند كارستان.امين.

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر