سلام. اين روزها حسابي تنبل شدم. اينو نوشتم تا دليلي باشه براي ننوشتنهاي اين مدت.
۞ به قول هدايت بعضي زخمها عين خوره روح آدمو مي خوره .اينو همه تجربه كرديم . يه شك ، يه حسادت ، يه توقع ، يه جسارت و در يك كلام رخدادي خواسته و ناخواسته اتفاق ميافته و تا مدتها گريبانت را مي گيرد.اگر هم مشكلت حل شود ردپايش تا ابدالدهر باقي ميماند. ميشه رَد يك سالك. اين روزها درگير دو زخم اينچنيني هستم.زخمهايي كه به ظاهر خوب شدهاند.زخمهاي كه پرهيب چندشاورشان بر سرت آوار است.
۞ كافه پيانو را خواندم.داستاني بلند كه هم به خنده وامي دارت و هم سرشكت را دعوت به خروج مي كند.كافه پيانو را بايد در سكوت بخواني.در محيطي آرام .ساعت 12 نيمه شب به بعد.بايد بعضي چيزها را هم بداني.بايد با اصطلاحاتش آشنا شوي.
اگر روشنفكر مآب شدن را آرزو داشته باشي ميتواني با خواندن اين داستان با بسياري از دلمشغوليهاي اين فرزانگان كافه نشين آشنا شد.از تعابير كافه گلاسهاي تا ادا و اصولهاي لازم براي حفظ ظاهر و گرفتن پزهاي روشنفكري.فرهاد خان با جسارت جالبي ضمن خودكاوي و خود شكني نوعي روشنفكر پژوهي (چه تعبير ي شد!!) را تقديم خوانندگانش كرده است.دلم براي گل گيسو ميسوزد.طفلك مي خواست شغل بابايش را بداند شد شخصيتي ماندگار در ادبيات داستاني كشور.چهرهاي كه شايد تا مدتها بسان ميراثي ماندگار بر زندگانياش خوب يا بد آوار باشد. دلم به حال صفورا ميسوزد.چيزكي براي اين داستان نوشته بودم.نقدهاي بسياري ديدم و خواندم. فرهاد خان در سامانه اينترنتياش بسياري از اين موارد را پوشش داده است.نوشتهام باشد براي آينده.در همين رابطه از عزيزي كه بهش قول داده بودم تا چيزكي را كه نوشتم برايش بفرستم عذر مي خوام.بدقولي كه عار نيست؟هست؟در هر حال اميد كه مرا ببخشد.!
يك تك مضراب : نميدانم چرا دلم ميخواست فرهاد خان در اثرش كمي هم از ادبيات و موسيقي ايران ميگفت.از يكي دو نفر گفت ولي از امثال دولتآبادي نگفت.البته آن چه هم گفته خيلي باحاله .چه ميشد يك كم ايراني تر ميشد.به گمانم اين اثر قابليت جهاني شدن را داشته باشد.بگذريم.اميد كه دنباله كافه هم منتشر شود.تريلوژي فرهاد در راه است.
۞ يك خبر غافلگيركننده : ماهنامه فرهنگي هنري ارژنگ منتشر ميشود . اين ماهنامه جديد با امتياز و مديريت احمد طالبينژاد و به سردبيري مجيد اسلامي بهزودي (احتمالاً در مهر ماه) منتشر خواهد شد. اين را در وبلاگ جناب اسلامي خواندم.
سلام /اعياد شعبانيه مبارك
þ وارد نگارخانه ارشاد كه ميشوي خودت را در بزم رنگ و تذهيب و كرشمه خط و طنازي قرطاس اسير ميبيني . اسارتي شيرين و خواستني . دوري در نمايشگاه خوشنويسي استاد هادي دربان حسيني تو را در خلسهاي دوست داشتني غرق ميكند.هر شبي عشقت جگر ميسوزدم ، همچو شمعي تا سحر ميسوزدم. اين را عطار گفته و دربان حسيني با خطي خوش نگاشته است و من و تو در نوستالوژي ناتمام زندگانيمان آن را مزه مزه ميكنيم.بايد به دربان بابت سه نكته تبريك گفت:اول انتخاب مضامين ناب ، دوم انتخاب تذهيب و قاب مناسب و سوم هنرنمايياش در ارايه جلوههاي خاص از خط نستعليق.
فضاي نگارخانه با اين نمايشگاه همخواني ندارد. سالني كه نام نگارخانه بر خود گرفته در قد و اندازه جلوهگري هنرمندان اين ديار نيست.البته كاچي به از هيچ است. باز هم جاي شكرش باقي است.
þ در حاشيه نمايشگاه با دوستان موضوع تكراري مديريت فرهنگي شهر مطرح ميشود.همان چراهاي تكراري و قديمي و آزار دهنده.سئوالاتي كه بارها در اين جا و آن جا طرح شده و جالبتر آن كه در محضر ارباب فرهنگ شهر هم بيان شده و حضرات تاييد كردهاند!! البته فقط تاييد.بحث به لزوم احداث فرهنگ سرا هم كشيد.اين كه مجموعه شوراي شهر با حضور مجموعهاي دانشگاهي و فرهنگي چرا نگاهي علمي و هنري ندارد؟ چرا كارها در حد شعار است و رفع تكليف ؟
þ كارهاي انجام شده در ماههاي اخير را بررسي كنيد. از جشنهاي برگزار شده در پاركها تا نشستهاي ريز و درشت برپا شده در اين مجتمع و آن سالن و فلان مسجد و بهمان تكيه! بسياري از كارها براي پُركردن بيلان كاري عالي است.جالبه آن چه انجام شده با آنچه گزارش شده زمين تا آسمان متفاوت است.جمعيت در يك مراسم هزارنفر است و در گزارش كار چند هزار نفر!
þ كاشمر نيازمند اتاق فكري براي حوزه فرهنگ است.شوراي فرهنگ عمومي شهرستان توان انجام اين مهم را دارد ولي به هر دليل از نيمه دوم سال گذشته تاكنون اين شورا تشكيل جلسه نداده است. راستي دقت كردهايد در اين ششماهه اخير چقدر استفاده از تعبير اتاق فكر در كاشمر زياد شده است؟ اين تعبير در شوراي شهر در شهرداري در دانشگاه در فرمانداري و در اين محفل سياسي و آن دفتر و بهمان نشست و فلان جمع مطرح است.همه هم انگاري از سر درد به خلاء اين اتاق پي بردهاند آن هم چه پي بردني!!
شعري از اصغر داوري
از مردن تو بر اثر روزنامه ها
دنيا خبر شدند ِ مگر روزنامه ها
وقتي رسيده ام كه تو را دوره كرده اند
در ميزگرد بيشتر روزنامه ها
با عينك محدُب اين روزها شدي
تيتري درشت در نظر روزنامه ها
تو مرده اي و مرگ تو را جان گرفته اند
در باجه جسم محتضر روزنامه ها
مستاجر بلوك شب سرد بولوار
اي در سياه جدول هر روزنامه ِِ ...ها
اين چندمين شب است كه بي سقف و بي حصار
خوابيده جسم سرد تو بر روزنامه ها
پاشو پدر ببين كه اتاقي خريده ام
جايي براي عكس تو در روزنامه ها
جايي كنار آگهي مسكن و زمين
در واژه هاي در به در روزنامه ها
جايي كه منتشر نشود هرگز اين خبر:
جنگ دو تا فقير سر روزنامه ها
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کـام اسـت ، الـحـمـدلله
ای بخت سرکش تنگش به برکش
گه جام زر کش ، گه لعل دلخواه
ما را به رنـدی ، افسـانـه کـردنـد
پیــران جاهـل ، شیـخـان گـمـراه
از دســت زاهــد ، کردیــم توبــه
و از فـعـل عـابــد ، اسـتـغـفـرالله
جانـا چه گویـم ، شـرح فـراقــت
چشمی وصد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتـت سرو ، از عارضـت مـاه
شـوق لبـت بـرد ، از یـاد حـافـظ
درس شبـانــه ، ورد سـحـرگــاه
سلام.
▬ بالاخره سري به كافه پيانو زدم.كتاب مشهوري شده است.گويا به چاپ ششم و هفتم هم رسيده.نسخه من چاپ دوم است.كاشمريها به نام و نشان در اين كافه جايگاهي خاص دارند.داستان طنزآميزي است.
نمي دانم قصد فرهاد خان جعفري روشنفكرآزاري بوده يا روشنفكر نمايي! هرچه هست كتاب يه عالمه اطلاعات ريز و درشت در باره از ما بهتران دارد.از آداب كافه رفتن و چيز خوردن تا چيز پوشيدن و غيروذالك.به زودي تمومش خواهم كرد.
▬ ديروز در مسير منتهي به سيدمرتضي دوستي را ديدم كه ميگريست.علت را پرسيدم.به لاش گربهاي اشاره كرد.با موتور گربه اي را زير كرده بود.مبهوت نگاهش كردم.دنبال پلاستيكي مي گشت تا گربه را زير درختي دفن كند.امروز خواندم كه در مركز نگهداري كودكان بيسرپرست در زنجان يكي از كاركنان سه كودك را داغ كرده است.بيتفاوتي اين كارمند برايم جالب بود.بازتاب اين قضيه جالبتر.يتيم حرمتي دارد.بگذريم.يكي براي لاش گربه ميگريد و ديگري سه يتيم را داغ ميزند.انسان است ديگر.آلبرت انيشتن سخني دارد با اين مضمون: فقط دو چيز بیکران است: کهکشان و حماقت انسان، البته درمورد اولي مطمئن نيستم !
حالا چرا اين جمله را نوشتم؟شايد به جاي حماقت بايد بنويسم قساوت؟بگذريم.
▬ يكي از دوستان از آن سوي مرزها اين مطلب را برايم ارسال كرده !
خواندنش خالي از لطف نيست:
يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسی گذاشتند. در وسط قفس يک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار داشت.هربار که ميمونی از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون های ديگر را با دوش آب سرد خيس ميکردند.پس از مدتی، هر ميمون که از نردبان بالا رفت ميمون های ديگر کتکش ميزدند.پس از مدتی، هيچ ميمونی جرات اينکه از نردبان بالا رود را نداشت!
دانشمندان تصميم ميگيرند يکی از ميمون ها را با ميمون جديدی عوض کنند. ميمون تازه وارد برای بهدست آوردن موز از نردبان بالا می رود. ولی ميمون ها ديگر او را کتک می زنند
پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه وارد فرا می گيرد که نبايستی از نردبان بالا برود، البته واضح است كه او علت را نميداند !!ا.ميمون دوم جايگزين می شود و همان وضع ادامه می يابد. ميمون اول هم در کتک زدن ميمون دوم همکاری می کند. ميمون سوم جايگزين می شود و همان وضع کتک زدن ادامه مييابد. ميمون چهارم جايگزين می شود و همچنان کتک زدن هر ميمونی که از نردبان بالا می رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين می شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامه مييابد.حالا آنچه مانده ميمون های جديدی هستند که هيچکدامشان دوش آب سرد را هرگز تجربه نکرده اند، ولی همچنان هر ميمونی که از نردبان بالا می رود را کتک می زنند.
اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا آنانی را که از نردبان بالا ميروند را کتک می زنند، مطمئن باشيد جواب می توانست اين باشد؛ نميدانم ! اين روش کاری است که در اينجا مرسوم است“
▬ حكايت بالا را براي دوستي ايميل كردم جواب داد:چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا يشان داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند: ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي دائماً به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد!بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار! اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است ! او در تمام مدت فکر مي کرد که ديگران او را تشويق مي کنند !!.