تبليغاتX
واژه نویس

86/09/29

ششمین یلدا

““ يلداي امسال ششمين شب یلدای است که  بايد در غم فراق مادر پاي بساط شبچره نشست. به خانه اش می رفتیم. شبانگاه. از هزارتوی آشپزخانه اش آونگی ها را برایمان به ارمغان می آورد. انبانی مملو از هَله و هُوله را نثار وجود ما می کرد. بساط آجیل پهن می شد. هندوانه ای پذیرای کارد مادر می شدو دلخوش به شوق او بودم و اشعه شادی را در دو چشمش نظاره گرمی شدیم . شب یلدا او کوکب جمع ما بود.آونگ انگورش رادر فضا به رقص در می اورد و هم زمان دل ما  را به هزار شراب خفته در رگ تاک رهنمون می ساخت.

در کنارمان می نشست و با دستان پاکش طفلان ما را ، نوه هایش را نوازش می کرد. با چشمانش هم  چهره های ما را از سر مهر نوازش می نمود.  بعضی وقت هاحکایتی و روایتی و آوسنه ای و متلی می گفت و  یا چیستان و معمایی طرح می کرد. یادمه گاهی اوقات سر کتاب هم باز می کردُ البته به طنز و چقدر ما را به فکر می انداخت با حرف های شیرینش. حکیم وار نصیحتمان می کرد. یهو بسته به حال و هوای جمع چند دو بیتی و یا قطعه ای را زیر لب نجوا می کرد و با لبخند ما صدایش را بلندتر می کرد. هنوز دو بیتی های او در وصف ننه زمستون  و طبیعت را به یاد دارم .

خانه به عطر و بوی مادر زنده بود و اکنون هم یاد او رمق به پاهایم می آورد تا بروم و جای خالی اش را در شب یلدای دگر و بدون او بنگرم و در درون های های بگریم . گریه برای حسرت  های مانده در دل بر کارهای ناکرده و خدمت های عقب افتاده.

پیرزن عزیز ما بود و نور چشم. بسان قدیسه ای  به پیرامونش خدمت می کرد. و اینک  چترش را بسته است و هم پای کفتر های عرصه شیدای پرواز را تجربه نمود . مادر  شب یلدای بی تو را چگونه سر کنم؟.به تصویر پر مهرش می نگرم همان که ایستاده در کنارش به دوربین می نگرد و حالا هم از دل قاب او به من می نگرد و من مضطرب به فردا ها.

یلدا با تو نوستالوژی ها دارم  ولی باید سکوت اختیار نمود و لبخند نثاراين وآن !

““ يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.

““يلدا و جشن هاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است. نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.

““آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند. یلدا  یعنی مزه مزه کردن دوباره خاطراتی رفته بر باد! رفته از یاد.رسمی دیرینه ، آیینی باستانی، حکایتی نشات گرفته از بن تاریخ.

زت زياد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/26

سلامی دگر

سلام.

۞برخي از عزيزانم درگير ماجراهاي ريز و درشت و خانمان برانداز هستند.مشكلاتي كه با اندكي تدبير و گذشت و پرهيز از حُب و بَُغض به سادگي قابل حل مي باشند.روزگاري ريش سفيدان به طُرفة العيني حل معما مي كردند.حالا همه خود را در پير و مراد اين و آن مي دانند.دعا كنيد كه مشكلاتشان ختم به خير شود.

۞اين روزها دارم بازتاب انتشار كتاب‹شاهد بازي در ادبيات فارسي› اثر استاد دكتر سيروس شميسا را مي خوانم.كتاب در سال 81 مجوز نشر گرفت و چند روز بعد از انتشار توقيف شد!كتاب جالبي است.

۞بايد در اين دو و سه ماه آتي كارهاي سه كتاب را به اتمام برسانم. چشمم آب نمي خوره!يعني ميشه؟ نويسندگان اين سه اثر مدت هاست كه چشم انتظار نشر كتابشان هستند.

۞ديگرامروز در این حوالی ساری نمی پرد/در اندوه توده های برگ بادی نمی وزد/نور ماه در پریشانی چشمانم/اسیر قد قامت  نگاه تو ست!

۞جان تو اسیر روح مزرعه/روح من اسیر نگاه تو/و اینک  وزش باد/چرخش برگ/سقوط عشق../وه که چه سخت دل است این  مترسک هیز!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/22

روئین تن

اي روئين تن!مرگ خسته ز ناميرايي تو،ميرا مردي چون رستم را مي‌طلبد.تا مگر در ديار يَل خيز سيستان،به خاك افتادن را به نظاره بنشيند.

الا اي مغموم دلخسته، چشم مگشا.بينايي آينه رفتن توست.

مرگ، زهرآگين لبخندي مي‌زند ،آن گاه كه تير در چشمانت خانه مي‌كند.تيري آبديده .

اسفنديار !درد همه نابينايي است و زجر تو بينايي!. گر خواهي ناميرا ماني چشم مگشا!. تقدير تو نابينايي همراه ناميرايي است.واين يعني مزه مزه كردن هر روزه مرگ!

اي روئين تن !!بينايي و نابينايي ات يك فرجام دارد.حضرت مرگ چشم انتظار توست.

رُستمي بايد تا زسيمرغ دستوري گيرد وز گز تيري دوشاخه سازد !

آري رستمي بايدتا ماندگار شويي و جاودان!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/18

حاشیه ها

يادداشت‌هايم را مرور مي‌كردم.كاغذهاي از جلسات مختلف نظرم را به خود جلب مي‌كند.هر كاغذ تاريخي دارد و اشاراتي به مفاد جلسه .در حاشيه هر برگ مثلن به خط خوش چيزكي نوشته ام.

آذر80:جلسه اي در فرمانداري كاشمر/

اي خورشيد بتاب برگونه‌هاي غبارگرفته اهالي اين حوالي-مَردواره‌هاي مُرداروار-اينان در حسرت رنگين كمان گريستن را شبانه مشق مي‌كنند.

بهمن 82 :بازهم فرمانداري كاشمر/

قابل توجه عشاق محترم- حيراني‌هاي شما را براي درج در كشكولي عاشقانه خريداريم –در تلاشيم تا با بُرشي از زندگاني شما عزيزان داستان‌هاي مملو از شور و شيدايي بنگاريم- مي خواهيم با شما ليلي و مجنون را دو باره معنا كنيم- شما و يارتان را در مينياتوري دلنشين به تصوير خواهيم كشيد.

بهمن 82: اداره اوقاف كاشمر/

فرياد از غم فراق يار- شبانگاهان مي جويم ردپايت را در هزارتوي خفته در خلوت ماه!

اسفند82:اداره فرهنگ و ارشاد كاشمر:

گفت : اشكي بريز تا مگر دل خورشيد به رَحم آيد و عيان كند رنگين كماني را!

اسفند82:كارگاهي در دانشگاه آزاد مشهد:

گفت خنده خنده مي‌ذُوقد دلم در هنگامه فراقت-چون بازگردم به سويت؟- نمي يابمت!-سكوت مي‌كنم و به پَرهيب پُرهيبت تو مي‌انديشم-كبوتران بال گشودند – همه گريستند و رفتند

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/17

بازخوانی

سلام.در حال بررسي آرشيو اين گاه نوشت بودم.رسيد به هفده آذر85.بازخواني‌اش خالي از لطف نيست

17/9/85

واگویه های تنهایی

1-   ببین واژه ها مثل ماهی  شده اند. می بینیشان، ولی دست یافتنی نیستند. اوضاع قمر در عقرب است/باید با سکوت به پیشواز فریاد بروی/ مواظب باش!

2-   قریب این غربت شده ای / باید باور کنی این راز نامیرای زندگانی فانی را.امروز هم باید در حسرت نیلوفرهای غرق شده طی شود!

3-   فردای  امروز دردی کش این میخانه خواهی بود با حافظ یا بی حافظ باید از این در خارج شوی. باید  بمیری و بمانی و برگردی و هی زجر بکشی و روزمره گی هایت را تمرین کنی!

4-   دیگر نای حرف زدن با نایت را نداری.باید باید ها را از سر راهت برداری.  باید  به احترام سوسک مرده در این حوالی کلاه از سرت برداری و قدم در  خلوتی ناخواسته بگذاری!

5-     ملخ خسته بر ترک دوچرخه نشسته. خسته ای . خسته تر از همه. گنجشک ها هم امروز خسته اند.روزها هم هم. خسته گی هم خسته تر از آن ملخ بر تن و روحت چنگ انداخته.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/13

هجرت بانوي غزل سرا

سلام/یه پیامک دیگر و یک مرگ دیگر.سیمین بهبهانی هم رفت.به همین سادگی.بانوی غزل ایران هم رفت.ساعت ۴۱/۱۳ ظهر پیامک را دریافت کردم.تمام خبرگزاری ها را چک کردم.خبری نبود.یعنی دروغه؟ساعت ۱۰/۱۴ به محمد زنگ میزنم.محمد تهرانه.خبر رو تایید می کنه.ساعت۲۰/۱۷ در هفتان می خوانم که خبر دروغ است.

دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگر چه با
استخوان خویش
دوباره می گویم از تو گل به میل نسل جوان تو

دوباره می
شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام به گور
خواهم ایستاد
که بر کنم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش

اگر چه پیرم
ولی هنوز ، مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میکنم کنار نو باوگان خویش

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/12

طوطی شناخت

سلام/بعضي وقتا با داستان‌هاي قديمي وَرمي‌رم.به يه نمونه توجه كنيد:

!به يه طوطي مي انديشم كه داره از لاي ميله‌هاي قفسش برنامه سيما رو تماشا مي كنه.

از طريق يه سينماي خانگي.يعني صاحبش حسابي خرپوله.

سيماي عزيز هم داره حكايت وداع بازرگان با خانواده اش را در قالب يك انيميشن ايراني پخش ميكنه كه مثلن بازرگان قرار بره هندوستان و از جناب طوطي‌اش مي‌پرسه سوغاتي چي مي‌خواي؟ وباقي قضايا.

آخه مثلن هشتصدمين سال تولد مولاناست و سال مولوي است و ايران هم با اين پويانما (همون كارتون و انيميشين)كاري كرده كارستون.

الغرض حضرت طوطي اين برنامه رو مي بينه و مي‌خواد كه در هزاره جديد ، راه رفته از سوي طوطي سراي بازرگان را دوباره  طي كنه و تجربه اونو تجربه كنه كه فرداش مي‌كنه.صاحب خونه هم مثل همون بازرگان نجيب هندوستان رفته، طوطي رو پرت مي‌كنه وسط ويلا .

البته برخي انتقاد كردند كه چرا پرتش مي‌كنه؟

جمعي گفتند:بايد مطابق قانون حمايت از حيوانات دفنش كنه!

برخي مي‌گن اين پرنده در ايران نايابه و بايد كه تاكسيدرمي (همون خشك كردن) بشه!

عده‌اي اظهار داشتند كه بازرگانان ايراني در گذر تاريخ از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‌شوند واگر طوطي رها بشه از بلاهت بازرگانه و اين يعني توهين به طبقه شريف تاجر جماعت!

تعدادي هم چشمشون از طوطي آب نمي‌خوره و مي‌گن داستان الكي است و بي پايه!!

در هر حال جناب طوطي رها مي‌شه و خوشحال از بسط و نفوذ فنآوري‌هاي با هسته و بي هسته در ايران زمين پَر مي‌كشه و مي‌ره روي‌درخت خرمالوي  وسط ويلاي جناب بازرگان كه متاسفانه يا خوشبختانه تنها درخت اين حواليه.

بيچاره درست حسابي پروازكردن رو بلد نبود!

بدبختي‌اش اين بود كه جز فارسي زباني بلد نبود!

از همه بدتراين كه مسيرها رو بلد نبود.!توجنگلي از آهن و آسمانخراش به جز خرمالو درختي نبود!

بيچاره طوطي دلخسته نقشه‌اي هم نداشت.راه هندوستان رو هم بلد نبود!

كمي با خوش وَر رفت.باخودش ساعتي گفتمان كرد.

عقلشو قاضي كرد و آخر سر پَر كشيد و رفت طرف پنجره اتاقي كه صاحبش پيپ به دست كنار شومينه نشسته بود و داشت آخرين جلد هَري پاتر رو مي‌خوند.

طوطي خودشو زد به پنجره.

صاحبش لبخندي زد و به معجزه معتقد شد و پنجره رو باز كرد و طوطي رو گرفت تو بغلش.

حالا طوطي تو قفس نيست.كنترل سينماي خانگي وماهواره در اختيارشه.يه گوشه‌اي كنار نخل مصنوعي روي يك مبل ويزه طوطي‌ها نشسته و از قندون كنار دستش قند برمي‌داره و نوش جون مي‌كنه و از ظرفي ديگه پسته بر‌مي‌داره!!چند عروسك باربي وچند جلد كتاب تَن تَن  هم دور وبرش ديده مي‌شه!!

الغرض به طوطي‌هاي اين دوره زمونه مي‌انديشم.

زت زياد.

 

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/05

در حاشیه مثلن مرگ عشق

سلام

دوستي از مرگ عشق دراين روزگار مي‌گفت.ساده و صميمي ..بر اعتقاد خود مُصر بود. بعد از ديدار با او بادداشتي نگاشتم .بخشي از آن تقديم مي‌گردد:

...گويا ديگر در اين حوالي نمي‌توان عاشق شد!/ديگر كوهي براي ظهور تيشه وريشه نمانده/

همه در خوابند/فرهاد خواب تر ازهمه/خواب‌هاي تلخ وتكراري مي‌بينيم/

ديگر دستي برتن قلم و كاغذ كشيده نمي‌شود/كسي براي عذرا كتاب نمي‌نويسد/

رستم به دشت سمنگان نمي‌رود/ديگركسي به‌نارنج اسير دردستان ياران زليخا نمي‌انديشد/

گويي عشق مرده است/بايد عشق را در نسخ خطي و چاپ‌هاي سنگي جستجوكنيم/

بايد عشق رادر موزه هاي ازمابهتران رويت كنيم/

چشمه‌ها درحسرت رويش تني مرمرين روزوشب راگز ميكنند/قلب‌هابراي عشق نمي تپند/

لغت نامه هااز معناي جنون مجنون عاجزند/ليلي حيران بيابان جهل است/

ديگر كسي ظرفي نمي شكند/ديگر كسي از گذر كسي عبور نمي‌كند/

بيشه‌هاهمه بي ريشه/بيشه‌ها بي‌آب دل‌ها بي عشق/

گُردآفرينان اين حوالي درپس ويترين‌هاي مجازي اسير /سهراب‌ها اسير اسارت كركس /

سوزاندن پرسيمرغ از براي‌چه؟/منطق الطير اوج بي منطقي/كوه قاف مملو ازقال و مقال/

شيخ صنعان  شيفته مدونا/دل خوش سيري چند؟هم يعني كشك/...

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/03

از حضرت او برای یک عزیز

 درویش عزیزسلام.

روزگار غريبي  است نازنين!

از«او»گفتن بي تعارف سخت است.آخه بايد به لايه‌هاي خصوصي و شخصي خود وارد شد.بايد لحظاتي خاص را براي ديدن و شنيدن همه بيان كرد.امر شما در بيان ذكري از حضرت«او»مطاع.

واما بعد:

 R سال 71بود.از زنجان  بايد خودم را مي رساندم به مشهد .نيمه شب بود.آخراي پاييز .سردِسرد.يه ماشين اومد از تبريز.سوار شدم.از اين ماشين‌ها سير و سفر بود.يه پتو هم دادند.نور علي نور.شاگرد راننده اومد جلو. طلب پول كرد.كرايه زنجان تا تهران را دادم و خوابيدم.نزديكاي تهران قبل ورود به ترمينال متوجه شدم ماشين راهي مشهده.خوشحال خطاب به شاگرد راننده گفتم كه من هم همراهم.لبخندي زد و نزديكاي گرمسار طلب پول كرد.اي داد بيداد پولام كجاست؟اين ور و اون ور را گَشتم ولي بي فايده بودفقط هفتصدتومن داشتم.كلافه شده بودم.ياد پونصد تومني هاي اهدايي مادر افتادم. پونصدتومني‌هاي كه به قول مادر رفته بودند تا خانه خدا و  و مسجد النبي وزينبيه دمشق.يه جورايي برام متبرك بودند و اسباب شانس.براي حفظ آبرو كرايه تهران مشهد را از محل همان وجوه متبرك پرداخت كردم و ازحضرت «او»خواستم كه يادگارهاي مادر را بهم برگرداند.يواشكي بگويم كه قبال بر اين بر حاشيه هر پونصدتومني يه علامت گذاشته بود م تا با پول‌هاي ديگه قاطعي نشه.هر پونصدتومني داراي واژه مقدس مادر در حاشيه خود بود.در ترمينال مشهد يه تاكسي دربست گرفتم و ياعلي منزل يكي از دوستان.

البته پول تاكسي را از همان دوست عزيز گرفتم بعلاوه مقداري توجيبي براي رفتن به كاشمر.بايد دو سه روز مشهد مي‌ماندم.روز سوم مقداري پول  از يكي از دوستان بدهكار دريافت كردم.پولدار شده بودم.براي وداع به حرم رضوي رفتم.وارد كه شدم  سر به آسمان گرفتم و نيتي كردم كه اگر پول‌ها برگردد اِل مي كنم و بِل مي كنم.بعد زيارت رفتم تقي‌آباد كتابفروشي خُراماني تا چند كتاب و مجله بگيرم.بعد انتخاب موارد درخواستي رفتم پاي ميز حساب.پول كتابا روكه دادم جناب خُراماني پونصد تومن باقي مانده پول را داد بهم.خدايا مگه ممكنه!يكي ازسه پونصدتومني مادر بود.

جناب درويش عزيز از اسكناس دويست تومني گفته بودي و اراده كردي كه اهل وبلاگستان ايران زمين از«او» بگويند.

درويش عزيز موضوع را با شاگرد جناب خُراماني در ميان گذاشتم جوانكي عبوس و تلخ.ولي از شنيدن ماجرا مبهوت شده بود.پول‌هاي دخلش را زيرورو كرد.يك پونصدتومني ديگه هم پيدا شد.باور كن عرق دراون پاييز سرد تمام وجودم را فرا گرفته بود.يه تاكسي دربست و حرم رضوي و سجده شُكر و عرض ارادت به بارگاه حضرت دوست.

درويش عزيز ازاون روز15 سال ميگذرد.مادر رُخ در نقاب خاك كشيده است.من هنوز متحيرم پولي كه در گرمسار به شاگرد راننده دادم بعد گذشت چهارشب و سه روز چگونه از يك كتابفروشي سردرآورده است.باقي بقايت.

R من هم نويسندگان وبلاگ هاي:

وب نویس

نقاش خیابان 23

یادنوشته ها

سخن گاه کاشمر

صبح ترشیز

رستاخیز

قماردیگر

هیولای نوشتن

آشنایاغریبه

یک چمدان عکس کهنه

را به اين عرصه دعوت مي كنيم.تا ازحضرت «او» بگويد و آني از آنات خاص خود را بيان كنند.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/09/01

تبریک

سلام.

ميلاد شمس الشموس فرخنده بادا...

Yنيمه شبه .مثلن خِير سَرم دارم كتاب مي خونم.‹معاني و بيان› اثر دكتر تجليل. نمي تونم با دقت مطالعه كنم.هر لحظه صداي اين همراه مسخره ام سكوت دوست داشتني منزل را به هم مي ريزد.دوستان از سر لطف پيامكي مي فرستند و ميلاد ضامن آهو را از سر لطف تبريك مي گويند.برخي هم جوك وجمله اي پر مفهوم.

كتاب را به كناري مي گذارم وشروع به انجام اصل دست چندم نيوتن مي شم:هر عملي عكس العملي دارد.

Yمادر(كه خدايش رحمت كناد)مي گفت:نزديكاي ميلاد امام رضا (ع) به دنيا آمدي. به پدرت گفته بودم اگه اين يكي هم پسر بود اسمشو مي ذاريم رضا.پدر كه از اون ژاندارم هاي  خوش سبيل بود گفته بود:اگه پسر بود مي ذاريمش حميد.

به قول باباجي(پدربزرگ مادريم) اين دو نفر براي اين كه با هم دعوا نكنند اسمتو گذاشتند حميد رضا!!

Yفاصله بي معناست.بايد دلت را بر كف گيري و با يك ياعلي بر ضريح پاكش بوسه نهي. بايدمشتي گندم نثار پرواز كبوترهايش كني. بايددر حاشيه ارادت اين وآن حاشيه نشين حرمش گردي و خوشه نشين معرفتش.بايدتشنه بر سقا خانه اش تكيه زني و پاي در حوض نهي و تشنگي را تجربه كني بايدسيراب سيراب شوي.بايد  را به كناربگذار و تن را به اقيانوس دلدادگانش بسپار.اين جاهمه ملتمس دعايند و بي ريا مي گويم كه التماس دعا.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •