تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام.

Rهوا باراني است و من عاشقانه نفسي از عمق جان مي كشم .برخورد دل انگيز قطرات باران با شيشه‌ها وسقف ماشين  تورا به حسي خوش نايل مي‌كند.

موسيقي طبيعت هميشه شنيدني است .تحميل اين موسيقي از سوي حضرت طبيعت بر تن اين ماشين كه نماديورش انسان به قلب طبيعت است ديدني است.ضربه هاي اين همه قطره و تن لشوار و اهني اين ماشين و اين هجوم آسفالت بر تن سبز دشت در دامنه كوه هاي كوه سرخ يه جورايي خنده دار و ذاب آور است!.مي‌خوره باران به شيشه.

زير لب آهنگ آن خواننده تاجيك را زمزمه مي كنم.دراستفاده از شيشه پاكن هاخست به خرج مي دهم! بايد رقص باران برتن شيشه را با تمام وجود بنگرم.شيشه غبارگرفته در زير رقص باران پرشده از خط هاي بي رنگ كژ ومژ!يه جورايي شبيه طرح هاي آبستره شده است.

حالا با نواي علي رضا افتخاري  شاهدتجمع قطرات باران بر تن شيشه ام.قطره ها با هم يكي مي شوند و در يك خط مملو از انحنا سراشيبي را طي مي كنند.قطره هاي آيينه وار آسمان را بر تن خود چه مهربانانه به نمايش گذاشته اند.

نبايد سرعت بگيرم.بايد همچنان آهسته و پيوسته روم.بايد مواظب حركات اين قطرات زيبا باشم.ولي نه ديدم كم شده است.ترس از حضرت مرگ بر حس باران دوستي‌ام غلبه مي كند.شيشه پاكن ها به كار مي افتند.دلم مي گيرد.ولي نه قطراتي دگر در راهند.شيشه كناري راپايين مي‌كشم.نفسي دگر.دوستي مي گفت :هواي باراني جون مي‌ده برا خودكشي!و مي‌گفت:چرا صمد بهرنگي براي رفتن ارس را انتخاب كرد و هدايت گاز را؟و دوستي دگر از باران و سهراب مي گفت.از لذت دلدادگي زبر باران !وه كه چه شنيدني است شنيدن حكايت حضرت عشق زير بارش باران مهربان.

باز باران است و خاطراتي كه جلوي چشمانت رژه مي روند.

Rباران مي‌آمدروز جمعه بود.صبح زود.با بچه هاي محله بايد زير باران از كنار سينما ي شهر(فكر كنم اسمش مولن روژبود)تا معصوم زاده ركاب مي زديم.شرط بندي كرده بوديم.بايد توانايي ‌هاي دوچرخه هايمان را به رخ هم مي كشيديم.نفسم بند آمده بود. از مسير خيابان ششم بهمن تا كمر بندي و از آن جا تا معصوم زاده.زير باران خيس عرق شده بودم.قلبم مي تپيد.ساعتي بعد در حاشيه امامزاده بجنورد(معروف به معصوم زاده)جنازه وار كنار دوچرخه هايمان نقش بر زمين شده بوديم و تن به لطافت قطرات باران داده بوديم. اون روز هيچ كس اول نشد.باران همه را اول كرده بود.

Rباران مي‌آمد و تو با كاك رضا پيشمرگ دلاور كُرد كامياراني در حاشيه دالاهو طي طريق مي كردي.چه باران رعب آوري . تو مي ترسيدي كه نكند از كوه پرت شوي و سقط بشي!بايد مسيري شناسايي مي شد و برمي‌گشتي.همراهت مي زند زير آواز.ترانه اي عاشقانه از حسن زيرك خواننده معروف كُرد.و تو بعدها مي فهمي كه گروهي از دموكرات‌ها  در همان حوالي كمين كرده بودند و تو وهمراهت را زير نظر داشتند.مسوول گروه كمين آن‌ها به حرمت حسن زيرك و صداي خوش همراهت از اسارت شما دونفر منصرف شده بودند.حسن زيرك است و حس خوش كاك رضا و لطافت طبع آن فرمانده و نزول حضرت باران.

 R شب از نيمه گذشته.باران  بهاري به شدت در رقص است به قول دوستي امشب باران لُزگي و قفقازي مي رقصد.در خوابگاه در حاشيه جاده زنجان - ميانه در جوار روستاي كوشكن زنجان به همراه تورج و عباس دل به نواي استاد شجريان سپرده‌ام.هريك كتابي در دست داريم.من اسيرواژه سازي هاي اخوان ثالثم و تورج(كه خدايش رحمت كناد)سيگار به لب دارد نام‌هاي شاهنامه را مي‌خواند به گمانم از استاد جهانگيري.عباس هم سخت دل داده به جديدترين شماره آدينه.به پيشنهاد تورج مي زنيم بيرون تا زير باران بودن را تجربه كنيم.از كنار جاده از زير اولين چراغ برق گام زدن را آغاز مي كنيم.شعر مي خوانيم.يه جورا مشاعره.البته با شعر نو و مثل هميشه من بازنده ام و تورج برنده.نزديك ساختمان آموزشي هق هق گريه‌اي ما را به خود مي خواند.سليم است.مرد شيرازي گروه شيمي.علت را جويا مي شويم.از سمت خوابگاه دختران در ان سوي اراضي دانشگاه مي آيد.يارش جوابش كرده. از باران متنفراست.از شب باراني متنفر است.طنابي مي خواهد تا خودش را از درختي حلق آويز كند.تورج با شوخ طبعي هميشگي اش پيشنهاد مي كند كه سليم خودش را از منبع آب آويزون كند.ساعتي بعد چهار نفري به خوابگاه بر مي گرديم.موش آب كشيده.سليم مي گويد براي خودكشي وقت هست.

+ نوشته شده در  86/08/29ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

پيگير اخبار انتخاب كتاب سال دفاع مقدس بودم.متوجه شدم كه سركار خانم راضيه‌ رضاپور  با كتاب « آخرين معادله» از جمله چهره هاي مطرح اين دوره  است.كتاب ايشان روایتی است داستانی از زندگی سرداران شهید شهرستان کاشمر ( شهیدان: نیازمند، نصرتی، قربانی، محمدجانی، محمدی پور و خورشاهی).

كتاب ايشان از سوي هيئت داوران انتخاب كتاب دفاع مقدس، به‌عنوان يكي از چهار كتاب راه يافته به بخش پاياني،مورد تقدير قرارگرفت و از دست رئيس جمهور، لوح سپاس و سكه‌ي بهار آزادي دريافت نمود.صمیمانه به ایشان و نشر ستاره ها ناشر این اثر تبریک عرض می کنم.براي كسب اطلاعات بيشتر مي توانيد به وبلاگ سروقامتان مراجعه نماييد.استاد ايرج سعادتمند در اين رابطه به تفضيل مطالبي ارايه كرده است.

 

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام/اين مختصر مدتي به تاخير افتاد.

درگيري هاي خوش و ناخوش اين روزها تمامي ندارد.خوشي‌هادر گذرند و ناخوشي‌هايه جورايي ماندگار!از همه بدترماجراهاي عاطفي و خانوادگي است.مواردي نظير بيماري افرادي كه دوستشان داري و برايت عزيزيند.و دراين ميانه بايد فقط دعا كني.ملتمس دعا.

آقاي علي محمد خزاعي يكي از مقاله نويسان دوهفته نامه آواي كاشمر در چهاردهمين جشنواره مطبوعات در بخش ويژه« اتحاد ملی و انسجام اسلامی» با مقاله««چگونه اتحاد ملی و انسجام اسلامی را عملی کنیم (3 قسمت)»» اول شده است.اين مهم را به ايشان واهالي نشريه مذكور تبريك عرض مي كنم.

در حاشيه دفتري چشمم به جمال اين بيت جناب بيدل روشن شد:

حيرت دميده ام گل داغم بهانه اى است
طاووس جلوه زار تو آيينه خانه اى است

در همان دفتر اين عزل از بيدل درج شده بود:

سير آيينه دل ضبط نفس مى خواهد
ورنه آزادى ما اين همه محبوس نبود
ساز هستى غير آهنگ عدم چيزى نداشت
هرنوايى را كه واديدم خموشى مى سرود
غير عريانى لباسى نيست تا پوشد كسى
از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما

به عيش، خاصيت شيشه هاى مى داريم
كه خنده بر لب ما قاه قاه مى گريد
در اين ميكده كس مميراد يارب!
به مرگى كه بى دوستان زيستم من
به پستى نيز معراجى است، گر آزاده اى بيدل!
صداى آب شو، ساز ترقى كن تنزل را

يكي از دوستان مانوس با مولانا اين ابيات  را طي يادداشتي برايم فرستاد. ابيات موردنظرش را با هم مي‌خوانيم:

هر كسى رويى به سويى برده اند
وان عزيزان روبه بى سو كرده اند
هر كبوتر مى پرد زى جانبى
وين كبوتر جانب بى جانبى
هر عقابى مى پرد از جا به جا
وين عقابان راست، بى جايى سرا
ما نه مرغان هوا نى خانگى
دانه هاى دانه بى دانگى
زان فراخ آمد چنين روزى ما
كه دريدن شد قبا دوزى ما

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

5اولين اجلاسيه بزرگداشت 28 سردار و يكهزار شهيد شهرستان كاشمر يه جورايي به خير و خوشي برگزار شد.اين قيد يه جورايي معنادارست.كاري بود سترگ و عظيم.نظام الاسلامي با گروهش اشك خلايق را در آورد و جمع را با طعنه اي و متلكي نواخت.او از حسينيه حيدري كاشمر محل برگزاري مراسم با عنوان هيئت حيدريون  ياد كرد.اوميدان ورودي شهر (ميدان شهيد غلامي يا به قول عامه فلكه شهرباني)را ميدان شهيد عاصمي ذكركرد.نظام الاسلامي از كنگره مشابه اي در زابل ياد كرد كنگره اي كه دو شبانه روز طول كشيده بود.كنگره كاشمر از ديد برخي بايد دو سه روزه مي بود.در هر حال صميمانه به همه فعالان اين اجلاسيه خسته نباشيدي صميمانه عرض مي كنم.

5يكي از دوستان شوريده حال به  بهانه برگزاری اجلاسیه بزرگداشت شهدا و عدم دعوت از تعدادی از رزمندگان  جهت حضور در مراسم برايم نوشت كه:
اگر کسی /روزی یا شبی/خنجری درون قلبت فرو کرد !/دنبال صاحب خنجر نگرد /مطمئن باش /یکی از عزیزانت است!/.../دنبال دلیل نباش /حق داشت!/...

+ نوشته شده در  86/08/17ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

ùاين روزها كاشمر براي برگزاري اجلاسيه بزرگداشت شهدايش لحظه شماري مي كند.گويا سرلشكر رحيم صفوي سخنران اين اجلاسيه است و نظام الاسلامي مجري آن.روزپنجشنبه17/8/86 كاشمرميزبان حداقل 3هزار نفردر حسينيه حيدري خواهد بود.فراموش نكنيم كه بزرگداشت ياد و خاطره افتخارافرينان سفركرده به ديار دوست يك ضرورت است.اميد كه احساس اين ضرورت  ماندگار باشد.

ù ديشب برنامه دوقدم‌مانده‌تا‌صبح شبكه چهار با بهمني عزيز و كاكايي در مورد امين پور مرحوم مصاحبه مي كرد.مجري اين بخش شخصي بود به نام اهوراايمان كه گويا شاعر است.صالح‌علاء عزيز هم به بينندگان جان حال مي داد و حال مي ستاند.در حين ديدن برنامه  اين سوالات از برابر ديدگانم رژه رفتن: چرا قيصر در زمان حياتش اين‌گونه مطرح نبود؟حضرت مرگ چه مي كند با شاعري چون قيصر كه اين‌گونه در وصفش  مثنوي‌هاي هفتاد من مي‌سرايند؟

صدا و سيما گويي تازه اين دانشجويي خط امامي فاتح لانه جاسوسي را شناخته است!ياد كلام ژنرال كاستر معروف مي‌افتم كه مي‌گفت :سرخ‌پوست خوب يك سرخ‌پوست مرده است.جايي خواندم كه قيصر خوب يك قيصر شادروان شده است.قراره در گتوند به نامش مجموعه اي فرهنگي بسازند!كتاب‌هايش تجديد چاپ شوند.خيلي‌ها هم كه خاطراتي دارند ناگفته و خاص و پر مايه و فطير!! و از اين حرف ها.بگذريم.

ùاز ديروز اسير «ذهن و زبان حافظ» اثر  استاد خرمشاهي شده ام.چاپ هفتم اثر را دست گرفته ام.دو پيشگفتار و يك مقدمه و پانزده مقاله.جايتان را خالي خواهم كرد!!

ùامان از دست اين دُن‌كيشوت‌هاي دوست‌داشتني ديار كاشمر.خالي بنداني حرفه‌اي و ماهر  !.بي‌پروا زمين و آسمان را به هم مي‌بافند و حرف‌هاي صدمن‌يه‌غاز مي‌زنند.طرح‌هاي فضا‌يي مي‌كشندو مي‌گويند كه من آنم كه رستم بُود پهلوان.خلاصه خنده‌بازاري است.اين بندگان خودزرنگ پندار از آبشخورهاي ريز و درشتي مايعاتي اب‌وار را نوش جان مي‌كنند و اداي درويشان آسمان جُل را در مي‌آورند!عالم مستي اين به ظاهربينان بس تماشايي است.بگذريم!

 

 

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر