86/07/30
کتاب بازی عروس و داماد
سلام.در وب گردي هاي دوشينه كمي بعد از زلزله خفيف بامدادي كاشمر (حول و حوش چهل دقيقه بامداد امروز دوشنبه كه شكر خدا تلفات و خسارتي نداشت)خواندم كه بانوي منتقد سركار خانم بلقيس سليماني تازه ترين اثرش را منتشر كرده است.مجموعه اي داستان هاي كوتاه و يا به تعبيري flash.( اين واژه را برخي«داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، «داستان آني» ترجمه كرده اند)كتاب«بازي عروس و داماد» بايد خواندني باشد.در خوابگرد و روزنامه اعتماد داستان هاي از اين مجموعه منتشر شده است.در هر حال خواندن چند داستان از اين مجموعه مي تواند لحظاتي نجاتمان دهد از اين روز مره گي هاي تكراري و مسخره:
Rدوازده سالگي :«خواهر بزرگم در هفده سالگي ازدواج کرد و در سي و دو سالگي مرد. او دو دختر دوقلوي هشت ساله داشت که کاملاً شبيه خودش بودند. خواهر دومم در بيست و هفت سالگي ازدواج کرد و در چهل سالگي مرد. او يک پسر و يک دختر داشت. خواهرم مي گفت؛ دخترش خيلي شبيه من است. من در دوازده سالگي مردم، وقتي هنوز خواهرهايم ازدواج نکرده بودند.»
R«کودکان شوخي شوخي به وزغ ها سنگ پرتاب مي کنند و وزغ ها چه جدي مي ميرند»
Rخاك مادر:«پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به يک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زير خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرين، چه بچه واقع بيني، چقدر سريع با مساله کنار آمد. دختربچه از فرداي دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار مي کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف مي کرد، بعد آن را آب پاشي مي کرد و کمي با مادرش حرف مي زد. هفته سوم، وقتي آب را روي قبر مادرش مي ريخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمي شود؟»
Rدزد :از بچگي عاشق اشياي کوچک، زيبا و لوکس بود. هنگام بازگشت از هر ميهماني، مادرش تمام جيب ها و سوراخ سنبه هاي بدنش را مي گشت (يک بار يک تيله رنگي پسردايي اش را در دهانش گذاشته بود و بيرون آمده بود.) وقتي به مدرسه رفت، به رغم مراقبت هاي خانواده اش که روان شناسان و مشاوران گوناگون توصيه کرده بودند، باز هم کلکسيوني از پاک کن هاي فانتزي، تراش هاي ظريف و برچسب هاي زيبا و انواع و اقسام اشياي ريز و درشت، جمع آوري کرده بود. نادرترين دزدي اش در دوران نوجواني، کفش هاي نه ماهگي خواهرزاده اش بود که صداي بلبل مي دادند و خاموش و روشن مي شدند. در دوران دانشجويي اش انواع نمکپاش ها و قاشق ها را از سلف سرويس دانشگاه دزديد.حالا مدير يک شرکت بزرگ بود. در چهار سال مديريتش، آبدارچي شش دوجين قاشق چايخوري لوکس خريده بود و خانم منشي اش هفته يي يک بار ظرف گيرهاي رنگي روي ميزش را پر مي کرد. جديدترين دزدي اش ساعت مينياتوري خانم منشي بود که خودش آن را دو ماه پيش به مناسبت تولدش به او داده بود. همين ساعت را يک سال پيش در يک سفر ده روزه به فرانسه از خواهرش دزديده بود.
Rبازي عروس و داماد :پزري جان سي و شش سالش بود و هنوز عروسي نکرده بود. برادر کوچکش که براي تحصيل روانه غرب شد، زري جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقافرزين ساندويچي محله شان پيشنهاد ازدواج داد و بعد به احمدآقا ميوه فروش محله شان. زري جان از صبح تا شب جلوي مغازه لباس عروس فروشي سر ميدان محله شان مي ايستاد و لباس ها را نگاه مي کرد و دل هر بيننده يي را مي سوزاند. بالاخره جلسه خانوادگي براي اين معضل بزرگ تشکيل شد. مادر پير از همه پسر و دخترهايش خواست فکري به حال زري جان بکنند و گفت؛ زري جان روزي هزار بار استخوان هاي پدرش را در گور مي لرزاند. فرهاد برادر بزرگ زري جان گفت مي تواند يک شوهر قلابي براي زري جان دست و پا کند و يک جشن عروسي براي او راه بيندازد بلکه زري جان آرام بگيرد. عباس يکي از کارگرهاي کارگاه فرهاد پذيرفت که با زري جان ازدواج کند. عروسي مجللي براي زري جان گرفتند و عملاً زري جان عروس شد. روز بعد از عروسي، زري جان دوباره لباس عروسي پوشيد و عباس آقا را وادار کرد لباس دامادي اش را بپوشد و سر سفره عقد بنشيند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف يک ماه، زري جان بيست و هفت دفعه بازي عروس و داماد راه انداخت. عباس آقا به آقافرهاد شکايت برد. دوباره جلسه خانوادگي تشکيل شد. قرار شد عباس آقا در يک تصادف بميرد و زري جان بيوه شود. عباس آقا مرد و همه از جمله زري جان لباس سياه پوشيدند و عزاداري کردند. زري جان چهل روز لباس سياه پوشيد. روز چهل و يکم، اول به آقافرزين ساندويچي محله شان و بعد به احمدآقا ميوه فروش پيشنهاد ازدواج داد، دلش براي بازي عروس و داماد تنگ شده بود،
Rشباهت :خاله رعنا مي گفت؛ ريحانه، عين ناکام آبجي راضيه ام هستي، راه رفتنت، ادا و اطوارت، حتي خنديدنت، تو همين سن و سال بود که رفت. مادربزرگم مي گفت؛ تو عين خدابيامرز عمه سکينه ات هستي، مخصوصاً لب و دهانت. مادرم مي گفت؛ اينها همه چرند مي گويند، تو عين قل ات آذر هستي، انگار سيبي که دونصف شده. خدا از سر تقصيرات همه بگذرد، سال بدي بود. ده سال بعد خواهرم به دخترش مي گفت تو عين ناکام خاله ريحانه ات هستي، مخصوصاً چشم و ابروت.
Rعروس(اين داستان در كتاب وجود ندارد منبع آن سايت خوابگرد مي باشد):«پسرکِ دوچرخهسوار به سرعت از کنار دخترکِ دانشآموز رد میشد و میپرسید: عروس مادر من میشی؟ دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نداد. سکوت علامتِ رضایت بود. این را هر دو میدانستند.پسرک در هفدهسالگی به جبهه رفت و در چهل و دوسالگی ِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوانهای پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرکِ شوخ و شنگِ هفده ساله در قابِ عکس به او لبخند میزد. دخترکی شش ساله ظرفِ خرما را جلوی او گرفت و گفت: "چهقدر پسرتان خوشگل بوده. »
86/07/28
دلم گم شده است!!
سلام
Y امروز روز خوبي بود.مجموعه اي از مجلات ادبي ادوار مختلف گيرم آمد.از آينده و آدينه تا كيهان فرهنگي ، صحيفه ،گلچرخ ، نگاه نو ،كتاب ماه و ارغنون.از بيست سال پيش تا همين چند سال قبل.لحظه ديدن اين نشريات خوش لحظه اي بود.تو گويي بر ماشين زمان نشسته ام و در ادوار مختلف سير آفاق و انفس مي كنم. خوش لحظاتي بود.ديدن تبليغات كاست هاي اساتيد آواز ايران و چيزهاي از اين قبيل.
Yخواننده اي مي خواند چيزي شبيه به اين را:پشت بوم خورشيدُبا شبنم آب پاشي مي كنم/كف اقيانوسُ با رنگين كمون كاشي مي كنم.جالبه مگه نه.؟تعبيري فرا واقعگرايانه ولي جالب و حتي دلنشين ويژه عشاق سينه چاك!!!!!!!!!!!
Yاز تذكره الاوليا نقل مي كرد كه: ابومحمد جُريري مجلس مي داشت.جواني برخاست و گفت:دلم گم شده است!دعا كن تا باز دهد.جُريري گفت:ما همه در اين مصيبتيم!!!!!!!!
زت زياد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
86/07/26
گلگشت
سلام.در گلگشتي مختصر به اين موارد رسيدم.اميد كه مفيد فايده افتد.
∞حضرت علی(ع)
بگذارید و بگذرید /ببینید ، دل مبندید/چشم بیاندازید ، دل مبازید/که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
∞ خواجه نصیرالدین توسی
افسوس که هر چه برده ام باختنی است /بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است/برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت /بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
∞از منصور حلاج پرسیدند عشق چیست؟؟/گفت:امروز بینی،فردا و پس فردا/امروز بکشتند و /فردا بسوزاندند و /دیگر روز خاکسترش به باد دادند /عشق این است....../تو چه ای؟
∞ بهاالدین :
تو آن درخت را مانی
که سر از خاک بر آورده باشد
نه شکفته ونه تازه گشته ونه درزمین مانده
اکنون تو همچنان -
نه بینایی و نه نا بینا یی
نه در حرکتی نه بی حرکتی
ای عجب. تو چه ای؟
∞جبران خلیل جبران
شما به قانون گذاری دل خوشید
اما ازقانون شکنی دل خوش ترید
مانند کودکانی که در کنار دریا با
جد جهد از ریگ تر برج می سازند
وبا خنده آن را ویران می کنند
86/07/24
قلندروار
Rعلي رضا افتخاري در قلندر وارش همان افتخاري نيلوفرانه است.حتي يك سرو گردن بالاتر.اين نوا و اين ترانه و اين هم خواني ها تو را در آغوش مي كشد و تا بيكران لذت مي برد.بايد اذعان كرد كه قلندرواريك اتفاق است. و آن طور كه شنيده ام بس پر فروش بوده است و صدر نشين در اين روزها.در لحظه گوش دادن تصورت آن است كه مهمان خنياگران هزار و يك شبي و يا نه همراه قوالان پاكستاني شدي و با بسم الله خان هم اغوش فرشتگان مي شوي!؟ و يا آن كه همراز قانون نوازان و طبالان پنجاب و دكن و اين سوي و آن سوي هندوستان مي شوي و در رياضت روحاني به حضرت عشق مي رسي!!!.در هر حال در اين وانفساي تكرار و كپي كاري و كلاغ رنگ كردن و فروش قناري تقلبي اين اثر خوش لحظاتي مي آفريند براي اهل دل.
86/07/21
بانويي متولد ايران با اصالتي انگليسي
بانويي متولد ايران با اصالتي انگليسي
1- مشتاقانه اخبار جوايز نوبل را تعقيب مي كنم.برايم جالبه كه بدانم چند يهودي يا مسلمان برنده يكي از چند نوبل مي شوند.برايم جالبه كه بدانم چند غير اروپايي برنده مي شوند.برايم جالبه كه بدانم چند آسيايي در كنار صاحبان اين جايزه قرار مي گيرند.تقريبن هميشه يكي دو يهودي و حتمن يك آمريكايي در ليست برندگان ديده مي شود.
علاقه خاصي به جايزه نوبل ادبيات دارم.مدت ها پيش آرزو داشتم يك ايراني برنده اين جايزه شود.كسي مثل دولت آبادي يا شاملو.آرزويم در گذر زمان رنگ فراموشي به خود گرفته است.اميد داشتم كه امسال اين جايزه از آن فوئنتس عزيز يا آدونيس گرانقدر شود.خواندم كه فيليپ راث آمريكايي احتمالن برنده سال 2007 خواهد بود.از دوریس لسینگ هم چيزهاي خواندم بانويي متولد ايران با اصالتي انگليسي.
2-يه جورايي خوشحال شدم كه نام ايران با نام اين بانوي اديب عجين است.البته گويا خيلي ها چون من از اين مهم خوشحال شدند.اين خوشحالي در بعضي ها با تعصب فراوان همراه است.اينان دوريس تيلر يا همان دوريس لسينگ معروف را يك ايراني دو آتشه مي دانند و معتقدند كه ايران صاحب نوبل ادبيات هم شد.تعصب است ديگر!! حتي در يكي از وبلاگ ها او را از مشاهير كرمانشاه ذكر كرده بودند.
3- يازدهمين زن برنده جايزه نوبل ادبيات از جمله معروف ترين چهره هاي فمينيستي جهان محسوب مي شود. دوریس می تیلور (با نام ادبي دوریس لسینگ ) در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹م در ایران در شهر كرمانشاه زماني كه پدر وی، کاپیتان آلفرد تیلر، به عنوان کارمند بانک سلطنتی ایران در کرمانشاه مشغول به کار شد ديده به جهان گشود ايران در روزگار تولد دوريس در غوغای مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ایران به سر مي برد.روزگاري كه منتج به تاسیس شرکت نفت ایران و انگلیس شد .درسال ۱۹۲۵ همراه خانوادهاش به زیمباوه(رودزياي جنوبي ) مهاجرت كرد. پدرش در آن جا با دشواری به کاشت ذرت پرداخت. متاسفانه زمین هزار آکری (۴ کیلومتر مربعی) آنها برایشان ثروتی به ارمغان نیاورد و آرزوی مادرش برای زندگی به سبک ویکتوریایی در این «سرزمین وحشی» ناکام ماند. سال1926 واردمدرسه ي دخترانه کاتولیکی شد(نكته جالب آن كه خانواده اش كاتوليك نبودند.).در سال1933 ترك تحصيل كرده وآغاز به خودآموزی نمود.در سال ۱۹۴۹ اولين رُمانش با عنوان«چمن آواز میخواند» در لندن به چاپ رسيد. در سال 1950 به اروپا مهاجرت و در نهايت ساكن انگلستان شد.در سال ۲۰۰۱ بخاطر دفاع از آزادی و جهان سوم برنده جایزهی پرنس استریاس اسپانیا شد. وی بخاطر نوشتن کتاب «زیر پوست من» جایزهی «یادمان تیت بلک» را برده و یک بار هم جایزهی ادبیات بریتانیای «دیوید کوهن» را از آن خود کرده است. این نویسنده شهیر، برنده جوایز بسیاری در زمینه ادبیات از جمله «ویلیام سامرست»، «شکسپیر»، «لس آنجلس تایمز» و «جایزه افتخاری انجمن سلطنتی ادبیات انگلستان» است. لسینگ به گفتهی «لوموند» سالها در لیست نهایی جایزهی نوبل ادبیات بوده است.
4-كارشناسان براي داستان سرايي هاي «دوریس لسینگ» سه بخش قايل شده اند. بخش اول زمانی که «لسینگ» بین سالهای ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۶ همچون بسیاری از نویسندگان دیگر جهان با تاثیرپذيري از نظریات کمونیستی داستان مینوشت.لسينگ در دومین بخش حيات ادبي اش در خلال سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۹ به موضوعات روانشناختی علاقهمند شد .لسينگ در سومين مرحله به به جهانبینی صوفیستها و در عین حال به داستانهای علمی و تخیلی روي آورد. در کارنامه او 74 کتاب در قالب های مختلف داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، مجموعه مقاله و شعر ديده مي شود .
5-بخش زیادی از زندگی «دوریس لسینگ» به فعالیت در حوزههای فمینیستی مربوط میشود. «لسینگ» به اعتقاد بسیاری مهمترین چهرهی ادبی فمینیستی بین نویسندگان معاصر است. کتاب «دفترچهی طلایی» وی یکی از متون کلاسیک مکتب فمینیسم به حساب میآید. با این همه، «دوریس لسینگ» خود از اینکه نویسندهی فمینیست به حساب بیاید، بیزار است و در همین رابطه در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک تایمز» میگوید: «فمینیستها از من میخواهند که مثل شاهد برایشان عمل کنم. آنها انتظار دارند که من بیایم و بگویم، خواهرانم ، من در این ستیز شانه به شانهی شما تا به سوی فجر پیروزی ایستادهام، تا جایی که این مردهای حیوان صفت نباشند. آیا واقعا آنها انتظار چنین عبارتهای عوامفریبانهای دارند؟ من با کمال تاسف باید بگویم که بله همین طور است.» «دوریس لسینگ» خواسته با ناخواسته بهعنوان یکی از پیشروان نهضت فمینیسم در ادبیات معاصر شناخته میشود و همین امر ناماش را سالهای متمادی در لیست نامزدان جایزهی نوبل ادبیات قرار داده است.
6-«لوموند» مینویسد: «لسینگ همیشه نگاه تیز و روشنی دارد، نگاهی که این توانایی را دارد تا در یک ثانیه کنایهآمیز و سرد بشود... هیچ گاه پیر نشده و از هستی هم نمیترسد. روحیهی مبارزهجویانهاش هم هنوز سالم و سر حال است.» لوموند در ادامه با اشاره به پنجاه عنوان کتابی که لسینگ در طول این سالیان نوشته تاكيد میکند که نام لسینگ سالها در لیست نهایی نوبل ادبیات بوده است اما از آن جا که این جایزه کمی هم سیاسی عمل میکند، لسینگ تا به امسال موفق نشد این جایزه را از آن خود کند. به اعتقاد لوموند لسينگ سیاست را با نگاهی طعنهآمیز مینگرد و آن را مسخره میکند.لسینگ در مصاحبه با لومونداز تونی بلر به عنوان یک کوتوله نام میبرد و دربارهی رئیس جمهور جدید فرانسه میگوید:«نمیدانم. اما شاید او هم کوتوله باشد.»
7-«دوریس لسینگ» از نویسندگانیاست که سالها پیش آثارش در فرانسه مورد استقبال قرار گرفته است. «دفترچهی طلایی» از معروفترین کتابهای «لسینگ» است که سال ۱۹۷۶ به فرانسه ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. «دوریس لسینگ» گفتوگو با مجله فراتسوي «مگزین لیتهرر» میگوید: «پروست را در نظر بگیرید که یکی از نویسندگان محبوب من است، او سیمای خستهی جامعهی خودش را به تصویر کشید و این را توسط شخصیتها و توجه به یک طبقه اجتماعی انجام داد. او نشان داد که یک طبقه اجتماعی چگونه میتواند گرفتار اشرافیت و تبعاتش بشود. همین ماجرا در بودنبروکهای توماس مان هم اتفاق میافتد. یا همان چیزی که در ادبیات روس قبل از شوروی، و بدون در نظر گرفتن چخوف، یعنی تولستوی، داستایوفسکی و تورگنیوف هم اتفاق میافتد.»
8-گفتني است كه لسينگ 22 اكتبر2007 هشتاد و هشت ساله مي شود.لابد كرمانشاهي هاي عزيز به دنبال ياد و خاطره اين بانوي بزرگ در ديارشان خواهند بود.البته فراموش نكنيم كه لسينگ قريب شش سال در كرمانشاه زيسته است.كرمانشاهيان اگر قصد برگزاري يادمان و از اين حرفها را دارندبايد به دنبال خاطراتي از اين نويسنده در محدوده سال هاي 1298 تا 1304 شمسي بگردند.
86/07/19
فیلم و ترانه و حافظ
#بايد يه جُوري دلت را خوش كني .برم فيلم ببينم.يه فيلم كُمدي!بايد فيلمي خنده دار ببيني تا مگر لبخندي بر لبانت ولو مصنوعي نقش ببندد.فروشنده فيلم كُمدي ندارد.فيلم روز سوم را پيشنهاد مي كند.حالا رو به روي تلويزيون كنترل دستگاه به دست ، داري حكايت رويش ديو بدسگال جنگ را مي نگري .بي قراري هام دو چندان مي شود.از دُر افشاني حضرت عشق در اين فيلم لذت مي برم.عشق فواد به سميره كه بدجوري تاثير گذار است و قابل احترام.عادت كرده ايم كه عراقي ها را در فيلم هايمان آدم هاي سفاك و بي رحم نشان دهيم.فواد اين اثر يك معلم است .يه جاسوس.يك بمب گذار .يك قاتل.يك متجاوز و از همه مهم تر يك عاشق.عشق ريحانه و رضا هم قابل احترامه.در فيلم همه عاشقند.عشق به وطن عشق به تصاحب عشق به جنگ عشق به دفاع و عشق به آرمان ها.در هر حال قرار بود فيلمي ببيني و بخندي ولي حالا بايد زار بزني و بگريي.
#مي روي پاي كامپيوتر.يه ام . پي. تِري مَشت گيرت اومد خفن.سي دي اسير سي دي رام ميشه و صداي رضا صادقي به هوا مي رود.وايستا دنيا.رضا صادقي داره از ته دلش پيش دنيا جز و فزع مي كنه كه دنيا وايستا .داد مي زند كه نمي خواهد كه در به در پيچ و خم اين جاده بشه.نمي خواهد كه موجودي كَر و خالي و پُرافاده بشه.وايستا دنيا.ولي دنيا براي او ومن و تو وهمه نمي ايستد.تَمُر سحاب!
آنچه اين خواننده مشكي دوست مشكي پوش مي خواند عجيب بيان حال من و تو وماست.بي رحمانه حقايق را عُريان فرياد مي زند.از هنر بي عشقي مي گويد.نبود عشق را آفت نسل امروز مي دانم. عشق ها در پي رنگي بُود.
صادقي نمي خواهد كه سواره باشد . به چه مي انديشد؟پياده شدن يعني مرگ!؟ريتم ترانه وايستا دنيا بي قراريم را بيشتر مي كند.قربونت برم خدا كه چقدر غريبي رو زمين!!!!
نمي خوام كه براي آتيش همه هيزم آماده شم. همه درويش همه عارف جاي عاشقا كجاست؟سوال سختي است مگه نه؟
فايده نداره غصه خوردن واسه چي؟ براي عشق هاي تو خالي !!ساده مردن واسه چي؟.آخر الامر فرياد مي زند كه ما كه رسيديم ته خط.
#حكايت غريبي است .بي قراري مسخره من را تو گُويي مُسكني نيست.بايد تَفالي كرد و اينك من و حافظ. و همان غزل معروف الا يا ايها الساقي.روز بزرگداشت حافظ هم به اين بهانه گرامي باد.زت زياد.
86/07/17
ویژه سه شنبه
سلام
Rماه دوست داشتني رمضان هم براي حلول ماه شوال آماده مي شود.حكايت صد حيف كه اين رفت و صد شكر كه آن آمد.اميد كه طاعات و عباداتتان مقبول درگه حضرتش باشد.
Rبر خود فرض مي دانم كه صميمانه از ابراز لطف دوستان در بزرگداشت سالمرگ مادرم تشكر كنم.
Rاين روزها همچنان با حضرت مولانا بي قراري هاي انسان خاكي را مرور مي كنم.مثنوي سرزمين عجايب است.گذر از هفت وادي و هفت خوان است.هفت شهر عشق را در خود جاي داده و براي صيد مرواريد هايش بايد كه غواصي بداني كه من نمي دانم و خوشه چين عرصه حيرت حاكم بر اين اثرم.هر چه بيشتر پيش مي روم به حكايت كاه و كوه بيشتر پي مي برم.امثال حقير بايد كه سر تعظيم در مقابل عظمت كوه وار اين اثر خم كنند.
انRدر محيط كار همچنان درگير پارادوكس هاي مسخره اداري ام.تناقض در جاي جاي فضا موج مي زند.مرد افكن شده اوضاع اين حوالي.همه با خنجري مخفي در پس پشت لاف رفاقت مي زنند.
Rشكر خدا بعضي از كارهاي بر زمين مانده را به سر و سامان رسانده ام .بايد همت كرد و الباقي را نيز به جايي برسانم.
Rهنوزدر بعضي موارد در اين زندگي خاكي جاي تاسف باقي است چرا كه دغدغه هاي مسخره و تكراري هر روز بر سرم آوار مي شود.بابت ضمانت تني چند از دوست نمايان ناچار به پرداخت مبالغي به اين بانك و آن صندوق شده ام.حالا شده حكايت جن و بسم ا.. بايد دنبال حضرات بگردم و به يادشان بياورم كه روزي روزگاري هم نمك بوده ايم و همكار و يار!!حضرات با پررويي امروز و فردا مي كنند.روزگار غريبي است.همان حكايت سوار و پياده در بيابان.
Rديروز از نمايندگي ميراث فرهنگي كاشمر تماس گرفتند كه در مورد گردشگري در يكي از دبيرستان هاي شهر در جمع دانش آموزان حاضر شوم و مطالبي بيان كنم.تعجب كردم اگر اشتباه نكنم ششم مهر روز جهانگردي بوده است .گويا بخش نامه اي آمده و از اين حرفها.الغرض واقعه ي جالب و تجربه اي جالب تر بود.
Rواما در پايان بازهم التماس دعا.
86/07/13
یاد مادر رزق روحم می شود
سلام
چهارده مهر ماه كه ميشه اين دل خاكي ميلرزه. اشك گوشه چشمانم جمع ميشه .
دقايقي مانده به نيمه شب خبر رسيد كه مادر در اتاق ايزوله( در بخش داخلي بيمارستان شهيد مدرس كاشمر)جان به جان آفرين تسليم كرد.بغضي سرد در سرماي شبي پاييزي وجودم را فرا گرفته بود.بايد نعره مي كشيدم.با حجت و حسن رفتيم سر كوچه تا مانع بابا شويم.پدر هر شب دم دماي سحر براي ديدار مادر پاي پياده از خيابان قائم راهي بيمارستان مي شد. بايد مانعش مي شديم كه شديم.
نمي توانم( و نبايد كه بتوانم) 14 مهر را فراموش كنم.عروج مادر بدترين ضربه زندگاني ام بود.مرگ حق است .اين را مي دانم.ولي بسان تمام فرزندان حضرت حوا معتقدم كه مادرم بهترين مادر روي زمين بوده و هست.براي بهترين مادر روي زمين هنوز پُرسه دارم.
مادر در مهر متولد شد و عجيب آن كه در روز تولدش هجرت كرد.68 سال مهمان اين ارض خاكي بود و اينك 5 سال است كه كوكب آسمان ها شده .هفته اي مانده به وداعش براي رضايت دل 6 فرزندش راهي مشهد شد و تن به ناز طبيبان مشهور داد و برگشت.در شب برگشتش به زيارتش رفتم با اهل منزل.طلاهايش را بذل و بخشش مي كرد.علت را پرسيدم.لبخند زد و به خنده مرا نگريست.هنوز هم مرا مي نگرد.يقين دارم كه مي دانست كه مسافر است و رفتني.اين را به چند نفر گفته بود.
حالش بد بود.سكته مغزي نيمه اي از بدنش را فلج كرده بود.مرا صدا كرد و در مورد قبرش صحبت كرد.فشاري عذاب آور تك تك سلول هاي وجودم را در بر گرفته بود.مادر به چه مي انديشيد در آستانه فرو رفتن به كُما؟!!مادر دستور داد در صورت رضايت پدر در كنار باباجي (پدر مادرم)در روستا دفنش كنيم.بايد به نزد پدر مي رفتم و پيام مادر را مي رساندم.پدر گريست و اجازه داد.مادر لبخند زد و آيين پُرسه داري را متذكر شد و خواست تا 4 پسرش با سرورويي آراسته در مجلس حاضر شوند و دو دخترش به رسم روستا مويه نكنند و ناخن بر چهره نكشند.جاي كفنش را گفت و اشاراتي كرد كه بماند.ياد فيلم مادر اثر علي حاتمي به خير.ترجمان حالات ما بود.مادر از بس جان نداشت مُرد.
مهر 81 براي من بديمن بود. در محيط كار مشمول تسويه حساب بعضي از ما بهتران شده بودم و در بيرون درگير فوت مادر.در اين ميانه دخترم بيمار شد و در بيمارستان بستري.چه گويم كه نگفتنش به!
باز هم 14 مهر و يادمان مادري مهربان كه به مهر آمد و مهرباني ها از خود ساطع كرد و به مهر پرواز كرد ورفت. 5 شنبه اي كه گذشت دختركانم بر مزارش حاضر شدند و با گُواش نوشته هاي مزار مادر جونشان را پررنگ تر كردند.
ياد مادر رزق روح مي شود.
خدا رحمت كناد جميع رفتگان شما را.
86/07/10
التماس دعا
سلام
اين روزها بازار پيامك ها گَرم گَرمه.شب هاي قدر بهانه خوبي است تا از دوستانت التماس دعا داشته باشي.
كلي پيامك برام اومد.همه حس و حالي خوش داشتند.بعضي ها مثل سهيل عزيز اين روزها نوعي خاص ازحال خوش داشتن را تجربه مي كند.بي قرار حضرت مولاناست و انيس جمعي از دوستان باصفا چون خودش.من كه بد جوري به او و همراهانش در اين شب هاي مقدس حسوديم ميشه.
يكي از دوستان پيامك فرستاد كه روزه ات را با تفالي به ديوان حافظ افطار كن.منم نامردي نكردم اين پيشنهاد را نثار بيست نفر ديگر كردم.جايتان خالي كلي تك بيت از حافظ رند راهي حافظه همراهم شد.
بعضي پيامك ها هم جنبه غافلگيري داشت.نيمه هاي شب صداي وصول پيامك تورا از خواب ناز بيدار مي كند.ارسال كننده محترم در حال سير آفاق و انفس به ياد توست و جمله اي عارفانه اي را نثارت مي كند.او بيدار و فكور و من اسير روزمره گي هاي خود.
پيامك هاي ناجور روزهاي قبل در اين روزها جايي ندارند.پيام كها در مورد مولا علي (ع) است و تمناي دعا.اين را بي تعارف مي گم.اين ابزار پيشرفته و نماد فنآوري روز دنيا در خدمت اشاعه آرمان هاي فردي و اعتقادات مشترك ديني است.
شب هاي كاشمر اين چند شب ديدني است.صفا و صميميت در مراسم مردمي اين سامان موج مي زند.نوعي اصالت ديني در چهار گوشه شهر ديده مي شود.خوش روزگاري است
در هر حال از فرصت استفاده مي كنم و صادقانه از خوانندگان محترم اين مطلب مي خواهم كه در حالات شوريدگي و كسب فيضي كه دارند گوشه چشمي به اين فقير سراپا تقصير داشته باشند.جاي دوري نمي رود.محتاج عنايات حقيم و ملتمس دعا.
86/07/08
روز بزرگداشت مولانا
سلام /امید که روزگار به کام باشد و ارض و سما به نفع تان در گردش!می گن امروز روز بزرگداشت مولانا ست.به مناسبت این روز با هم می خوانیم:
&آثار مولانا :آثار کتبی مولانا را به دو قسمت ( منظوم و منثور ) می توان تقسیم کرد.
آثار منظوم:
1- مثنوی: کتابی است تعلیمی و درسی در زمینۀ عرفان و اصول تصوف و اخلاق و معارف و مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب معروف شده. مثنوی از همان آغاز تألیف در مجالس رقص و سماع خوانده می شد و حتی در دوران حیات مولانا طبقه ای به نام مثنوی خوانان پدید آمدند که مثنوی را با صوتی دلکش می خواندند. به مناسبت ذکر نی 18 بیت نخست مثنوی را نی نامه گفته اند. نی نامه حاوی تمام معانی و مقاصد مندرج در شش دفتر است به عبارتی همۀ شش دفتر مثنوی شرحی است بر این 18 بیت.
2- غزلیات: این بخش از آثار مولانا به کلیات یا دیوان شمس معروف گشته، زیرا مولانا در
پایان و مقطع بیشتر آنها به جای ذکر نام یا تخلص خود به نام شمس تبریزی تخلص کرده. به احصای نیکلسن مجموعۀ غزلیات مولانا حدود 2500 غزل است.
3- رباعیات: معانی و مضامین عرفانی و معنوی در این رباعیها دیده می شود که با روش فکر و عبارت بندی مولانا مناسبت تمام دارد ولی روی هم رفته رباعیات به پایۀ غزلیات و مثنوی نمی رسد و متضمّن 1659 رباعی است.
آثار منثور:
1- فیه ما فیه: این کتاب مجموعۀ تقریرات مولانا است که در مجالس خود بیان کرده و پسر او بهاءالدین یا یکی دیگر از مریدان یادداشت کرده. فیه ما فیه در موارد کثیر با مثنوی مشابهت دارد منتهی نسبت به مثنوی مفهوم تر و روشن تر است زیرا این اثر نثر است و کنایات شعری را ندارد.
2- مکاتیب: این اثر به نثر است و مشتمل بر نامه ها و مکتوبات مولانا به معاصرین خود.
3- مجالس سبعه: و آن عبارتست از مجموعۀ مواعظ و مجالس مولانا یعنی سخنانی که به وجه اندرز و به طریق تذکیر بر سر منبر بیان فرموده است.
&وصیت نامه مولانا: شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است(نفحات الانس/ ۴۶۵)
&گزيدهاي از فيه ما فيه :شخصی بود سخت لاغر و ضعيف و حقير، همچون عصفوری سخت حقير در نظرها، چنانکه صورتهای حقير او را حقير نظر کردندی و خدا را شکر کردندی_ اگر چه پيش از ديدن او مُتِشّکی بودندی از حقارت صورت خويش. و با اين همه، درشت گفتی و لافهای زَفت زدی، و در ديوان ملک بودی، و وزير را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزير گرم شد و بانگ برآورد که: _اهل ديوان! اين فلان را از خاک برگرفتيم و بپرورديم، و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و اِبای ما کسی شد؛ به اينجا رسيد که تا مرا چنينها گويد! در روی او برجست و گفت: ای اهل ديوان و اکابر دولت و ارکان! راست می گويد. به نعمت و نان ريزهء او و ابای او پرورده شدم و بزرگ شدم؛ لاجرم بدين حقيری و رسوايی ام! اگر به نان و نعمت کسی ديگر پرورده شدمی، بودی که صورتم و قامتم و قيمتم به ازين بودی. او مرا از خاک برداشت، لاجرم همی گويم که يا لَيتَنِی کُنتُ تُرَاباً. و اگر کسيم از خاک برداشتی، چنين اُضحو که نبودمی. اکنون مريدی که پرورش از مرد حق يابد روح او را بال و پری و کر و فری عظيم باشد، و کسی که مزوری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد، همچون آن شخص، حقير و ضعيف و عاجز و غمگين و بی بيرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود: وَالَّذِينَ کَفَرُوا اَولياؤهُمُ الطَّاغُوتُ يخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ. (ص32)
86/07/03
در محضر شمس
سلام/بعضی وقت ها باید از روزمره گی ها فرار کرد.باید سر بر آستان درد کشیده ای نهاد و خوشه چین معرفتی عزیزی شد.در این میانه می توان از مولانا به شمس تبریزی رسید.شوریده دلی عاشق.سخن شمس در عين روشنی، مبهم است. در عين دلپذيری شلاقگونه است. فشرده و کوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان گرانبار است. شمس گزيدهگوی است. موقع شناس و مخاطبگزين است .با هم می خوانیم:
1 گفت دربان که :
تو کیستی ؟
گفتم :
این مشکل است تا بیندیشم ! ...
بعد از آن می گویم که :
پیش از این روزگار ، مردی بوده است ،
بزرگ ، نام او ، آدم ! من از فرزندان اویم !
1 آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتی :
- یکی او خواندی ، لاغیر!
یکی را هم او خواندی ،
هم غیر!
یکی نه او خواندی نه غیر او !
آن خط سوم منم !
1هنوز ما را اهليت گفتن نيست. کاشکی اهليت شنيدن بودی.
تمام گفتن میبايد و تمام شنودن!
بر دلها مهر است. بر زبانها مهر است. و بر گوشها مهر است.
1آن شخص توبه کرد و عزم حج کرد. در باديه پای آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدی، ديد که آيندهای (اميدی) از دور میآيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که میآيد مرا خلاص کن.»
آن رهرو پای در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايی که بیشريک است، بگو که تو کيستی که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن میکشيد و سرخ میشد و میگفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص يافتی و به مقصود رسيدی.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويی.»
گفت: «من ابليسم.»
کسی که در ابليس اعتقاد میبندد و به اعتقاد به او مینگرد، به مرادی میرسد. و آنکه در پيامبر بیاعتقاد مینگرد، به عکس و خواری گمراه میشود. همچون ابوجهل!
