تبليغاتX
واژه نویس

86/04/30

شعری و دعایی برای سلامتی این و آن

¯بعضی خبرها خوشایند آدم نیست.خبر مریضی و نیستی و مرگ  آنانی که دوستشان داری از این سنخ است.خواندم که بانوی داستان ایران اسیر ناز طبیبان شده است.سیمین دانشور از چند روز قبل به دلیل سکته مغزی در بیمارستان بستری شده، هم اینک در بخش ICU بیمارستان پارس تحت نظر پزشکان قرار دارد..تلخ تر ان که سيمين دانشور قبل از بستري شدن در بيمارستان پارس در بيمارستان خيريه‌اي به نام «ياس» به  وضعيت مالي اش بستری شده بود.نویسنده جزیره سرگردانی سرگردان بیمارستان ها شده است. بزرگانی ادب معاصر به دیدارش شتافته اند. سيمين دانشور - داستان‌نويس و مترجم - در هشتم ارديبهشت‌ماه سال 1300 در شيراز به‌دنيا آمد. در سال 1328 دكتري خود را در رشته ادبيات فارسي از دانشگاه تهران گرفت. يك سال بعد با جلال آل احمد ازدواج كرد و در سال 1331 براي مطالعه در رشته‌ي «زيبايي‌شناسي» در دانشگاه استنفورد، به آمريكا سفر كرد و دو سال بعد به ايران بازگشت. ازجمله تأليف‌ها و ترجمه‌هاي دانشور عبارت‌اند از: «آتش خاموش» (‌1327)، «سرباز شكلاتي» برنارد شاو (1328)، «باغ آلبالو» و «دشمنان» از آنتوان چخوف (1331)،‌ «بئاتريس» از شنيتسلر و «رمز موفق زيستن» از ديل كارنگي (1332)، «كمدي انساني» ويليام سارويان و «داغ ننگ» از ناتانيل هارتون (1334)، «شهري چون بهشت» (1340)، «سووشون» (1348)، «بنال وطن» از آلن پيتون (1351)، «به كي سلام كنم؟» (1359)، «غروب جلال» (1360)، «ماه عسل آفتابي» (داستان‌هاي ملل مختلف) (1362)، «جزيره‌ي سرگرداني» (1372)، «شناخت و تحسين هنر» (مجموعه‌ي مقالات) (1375)، «از پرنده‌هاي مهاجر بپرس» (1376) و «ساربان سرگردان» (1380)«كوه سرگردان» و مجموعه‌ي داستان «انتخاب» هم آثار هنوز منتشرنشده‌ي او هستند

¯از سوی دیگر گویا رضا ایرانمنش به دنبال عوارض شيميايي در بيمارستان "آتيه" تهران بستري شده است و در حالت نيمه‌ بيهوشي به سر مي‌برد.وی از پنج روز گذشته ايشان در بخش ICU بستري است و به گفته‌ي پزشكان و به دليل عوارض ناشي از شيميايي و به دنبال آن تاولي كه زير چشم او زده است، بينايي يكي از چشمهايش كم‌ شده و سريعا بايد بستري مي‌شد.

¯این مختصر را نقدیم می کنم به تمام روزنامه نگارانی که در شهرستان ها قلم میزنند و کسی به فکرآنان نیست:

پریشان کن سطور را

قلم برکف نه

رقص واژه بر قرطاس نگر

پشنگ حس بر کاغذ

باید نگاشت

بایدپژواک ها را

نواهارا

خواسته هارا

چون برگ زر

برکف گرفت

تا مگر لبخندی روید

کلبه ای رونق گیرد

شهری آباد شود

وروستایی  مصفا

باید نگاشت

باید هزار باده نوشید

از می ناب خفته در رگ قلم

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/28

یادی از مسلم

این مصاحبه از سایت جناب ناصری به نشانیhttp://moslemnaseri.blogfa.com/اخذشده است

گفت‌وگو با مسلم ناصری نویسنده کودکان و نوجوانان

از کودکی هنگامی که با دوستانش سرگرم بازی‌های کودکانه بود به نوشتن متن‌های نمایشی و اجرای آنها دلخوش بود. این علاقه باعث شد بعدها نویسندگی را به صورت جدی پیگیری کند. اعتقادهای مذهبی و قلبی که در وی وجود داشت باعث شد تا نوشته‌هایش رنگ و بوی مذهبی به خود بگیرد.

او به موفقیت‌های خود قانع نبود و پیوسته در تلاش بود تا آثار جدیدش کامل‌تر باشند و افق کار حرفه‌ای خود را بسیار بالا می‌دید. شاید رمز موفقیت وی همین بوده است.

اکنون پس از سالها نویسندگی آثاری نوین از او به عنوان آثار برتر ادبیات کودکان و نوجوانان انتخاب شده است. کتاب‌هایی مانند: مسافر شهرهای بی‌نشان، سردار تنها، آخرین بازمانده، مسافر غریب.

 خودتان را معرفی کنید؟

مسلم ناصری هستم متولد سال 1351 در شهرستان کاشمر.

کمی از خودتان بگویید.

کودکی من در روستای کوهستانی زیبایی گذشت و نوجوانی و جوانی در شهر قم که هر دو قشنگ بوده و هستند. کلاس سوم ابتدایی بود که خاطرات روزانه‌ام را می‌نوشتم و حالا جور دیگری می‌نویسم.

چه‌طور شد به نویسندگی علاقه‌مند شدید؟

انسان در هنگام سختی؛ نیاز به درددل دارد. من در کودکی یک پسر خجالتی بودم. برای همین به نوشتن پناه می‌بردم. گاهی اوقات هم تنهایی به کوهستان می‌رفتم و آن‌جا شروع به نوشتن می‌کردم. در آن‌جا هم قصه‌ها و افسانه‌هایی که شنیده بودم در ذهنم تجسم می‌کردم.

چه قصه‌هایی در کودکی شنیده‌اید.

اولین قصه‌ها و افسانه‌هایی که شنیدم از زبان مادربزرگم بود. افسانه ماه پیشانی، گاو زرد و ...

اولین کتاب قصه‌ای که خواندید؟

اولین کتاب‌های قصه‌ای که خواندم از رضا رهگذر بود مانند «اصیل آباد» و ...

من ابتدا نمایشنامه می‌نوشتم. در دهه فجر در مسجد و مدرسه نمایشنامه اجرا می‌کردیم. بعد دیدم نمایشنامه نیاز به امکانات، گریم، لباس و ... دارد. برای همین به داستان‌نویسی روی آوردم زیرا داستان‌نویسی امکانات خاصی نمی‌خواهد.

نام اولین داستانی که از شما چاپ شد؟

اولین داستان من به نام «مار خشمگین» در مجله سلام بچه‌ها به چاپ رسید. یادم می‌آید آن را چند بار بازنویسی کردم.

آیا شما از ابتدا داستان مذهبی می‌نوشتید؟

نه. من ابتدا داستان‌های واقعی می‌نوشتم. اولین آثار من «نامه‌های بارانی» و «قصه‌های من و ارباب» بود. بعداز آن من به فکر نوشتن آثار مذهبی افتادم و حکایت‌ها و روایت‌های مذهبی را به صورت قصه و داستان بازنویسی و بازآفرینی کردم و بیشتر نوشته‌های من درباره زندگانی چهارده معصوم است.

چه کتاب‌هایی درباره پیامبر نوشته‌اید؟

من کتابی به نام «خورشید انتظار» نوشته‌ام که 12 قصه درباره پیامبر دارد. این قصه‌ها شامل رفتار پیامبر اسلام حضرت محمد است. یک مجموعه کتاب دیگر نیز به نام «نوبت به نوبت» نوشته‌ام که ان‌شاءالله در انتشارات «به‌شر» چاپ خواهد شد.

شما که چند جلد کتاب برای پیامبر نوشته‌اید کدام رفتار پیامبر برای‌تان جالب‌تر بود؟

تواضع پیامبر خیلی برایم شیرین بود. سلام دادن پیامبر به بچه‌ها و حتی بازی پیامبر با کودکان و هدیه دادن به آن‌ها بزرگواری و مهربانی آن حضرت را می‌رساند. البته همان‌طور که پیامبر بچه‌ها را دوست داشت، بچه‌ها هم او را دوست داشتند.

حدیثی از پیامبر بگویید؟

پیامبر حدیثی دارند که می‌فرمایند از گهواره تا گور دانش بجویید و یا در جایی دیگر می‌فرماید علم را یاد بگیرید حتی اگر در چین باشد. این حدیث‌ها نشان می‌دهد پیامبر به علم و دانش خیلی اهمیت می‌دهند.

وظیفه نویسندگان این است که زندگی پیامبران و امامان را طوری بنویسند که بچه‌ها راحت با آن بزرگان ارتباط برقرار کند و به آسانی بتوانند آنان را الگوی خود قرار دهند و برای نوشتن آثار مذهبی از کتاب‌های معتبر تاریخی و اسلامی استفاده کنند.

به نظر شما چرا بچه‌ها کم مطالعه می‌کنند؟

باید در مدرسه و خانه به خواندن کتاب اهمیت داده شود. مثلاً اگر در مدرسه ساعت کتاب‌خوانی وجود داشته باشد یا پدر و مادر خود اهل مطالعه باشند بچه‌ها بیشتر به کتابخوانی رغبت پیدا می‌کنند. بچه‌ها اگر کتاب مطالعه کنند می‌توانند دنیای تازه‌تری را کشف کنند.

تاکنون چه رتبه‌هایی به دست آورده‌اید؟جوایز متعددی به دست آورده‌ام از جمله جایزه 20 سال داستان عاشورایی از همایش ادبیات دینی برای کتاب «سردار تنها»، «سروها ایستاده می‌میرند». هم‌چنین کتاب «آخرین بازمانده» در جشنواره کانون پرورش فکری کودکان برگزیده شد و کتاب مسافر شهرهای بی‌نشان نیز کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و کتاب سال حوزه شد و ...

چه توصیه‌ای به علاقمندان نویسندگی دارید؟

بچه‌هایی که علاقه‌مند به نویسندگی هستند باید کتاب خوانند. بعد از آن باید خاطرات خود را بنویسند. مثلاً اگر خاطره شیرینی داشت آن را بنویسند یا اگر به سفر رفت سفرنامه آن را بنویسد و مطالب خود را با دقت بنویسند. نویسندگی یعنی دقت.

وقتی بزرگ می‌شوند می‌بینند چه خاطرات قشنگی داشته‌اند. بعد می‌توانند این خاطرات را با نوشتن داستان به دیگران هم بگوید.

شما که سردبیر مجله ملیکا هم هستید بچه‌ها چه مطالبی می‌توانند برای مجله بنویسند؟

مجله ملیکا یک مجله مذهبی است. مذهب در مجله ما فقط تاریخ نیست. بلکه مفاهیم مذهبی و دینی برای ما مهم است. مثلاً در دین ما به پاکیزگی، شادابی، محبت داشتن به دیگران، امیدوار بودن توصیه شده است. بچه‌ها می‌توانند درباره همین موضوع‌ها مطلب بنویسند و برای ما بفرستند. البته بچه‌ها تاکنون نامه‌ها و مطالب زیبایی درباره خدا، امام زمان و ... برای ما فرستاده‌اند و این به خاطر این است که بچه‌ها پاک هستند.

شباهت پیامبر (ص) با امام زمان چیست؟

پیامبر و امام زمان خیلی به هم نزدیک هستند و شباهت‌های زیادی دارند. ما می‌دانیم پیامبر در زمانی به رسالت رسیدند که جامعه پر از ظلم و سیاهی بود. مردم بت می‌پرسیدند. در این زمان هم ظلم و فساد زیاد شده است. هر کس زور بیشتری دارد به دیگران ظلم می‌کند. چند میلیون کودک گرسنه در جهان هستند و ... امام زمان (عج) هم ان‌شاءالله می‌آیند تا جامعه پاک و بدون ظلم بوجود بیاورد و امام زمان خورشیدی هست که تمام دنیا منتظرند تا طلوع کند.

چه دعایی را بیشتر می‌خوانید؟

دعای عهد، دعای فرج را زیاد می‌خوانم.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/27

یادی از مجتبا

در بخش جستجوی روزنامه ایران نام کاشمر را درج کردم.در یکی از رکوردها به نام مجتبارسیدم.روزنامه ایران در چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ مصاحبه ای با ایشان داشته است.درج آن را خالی از لطف ندیدم.

امید که ارباب فرهنگ کاشمر از وجود این عزیزان نهایت استفاده را بکنند.

 

امروز با...مجتبى عبدالله نژاد

گروه فرهنگ و هنر - ساير محمدى: «معماى ساعت» و «معماى قلعه وحشت» دو عنوان از كتابهاى رابرت آرتور است كه با ترجمه مجتبى عبدالله نژاد از سوى كتابهاى كيميا وابسته به نشر هرمس چاپ و منتشر شده است. مجتبى عبدالله نژاد متولد ۱۳۴۸ كاشمر علاوه بر ترجمه نزديك به سى كتاب، يك مجموعه شعر منتشر شده به نام «آوازهاى ماه و معادله هاى رياضى» را هم در كارنامه اش دارد. «اساطير خاورميانه»، «افسانه هاى مردم سوئيس» و «داستانها و افسانه هاى مردم كانادا» و رمان «شب بى پايان» و «تاريخ كوتاه نقد ادبى» و «مفهوم رمانتيزم در تاريخ ادبى» و... عناوين بخشى از آثار منتشر شده اوست. و هم اكنون «هنر و معمارى كامبوج» و «مدرسه قديمى» از توبياس وولف، «سى و نه پله» و «روزگار سخت» از جك هيگينز و... را توسط فرهنگستان هنر و نشر هرمس آماده چاپ دارد.
\ آقاى عبدالله نژاد، پس از چاپ يك مجموعه شعر در سال
۷۳ ديگر كتاب شعرى منتشر نكرده ايد؟ چرا؟
> واقعيت اين است كه شعر فارسى امروز مخاطب ندارد. يعنى آن اولويتى كه شعر در گذشته براى مردم داشت، امروز ندارد. الآن رمان جاى شعر را گرفته، شايد رمان اهميت بيشترى پيدا كرده است. من معتقدم كاركرد شعر در زبان فارسى تا حدودى پايان يافته است. يعنى نوعى جابه جايى بين شعر و ادبيات داستانى صورت گرفته و كاركرد اجتماعى شان هم تغيير كرده است. امروز هم من شعر مى گويم ولى به فكر چاپ آن در نشريات و يا به صورت كتاب نيستم. شعر نسبت به وضعيتى كه امروز دارد و با اين روندى كه در پيش گرفته، موافق نيستم. احساس مى كنم كه بايد مدتى سكوت پيشه كرد تا اين موج از سر بگذرد و اين آب گل آلود روشن شود.

\ كتابهاى «معماى ساعت» و «معماى قلعه وحشت» از مجموعه كارآگاهى آيا براى نوجوانان است؟
> كتابهاى كارآگاهى كه نشر هرمس منتشر مى كند، دو دسته هستند. دو كتابى كه اسم برديد، از مجموعه كتابهاى كيمياست كه براى نوجوانان منتشر مى شوند، يعنى جزو كتابهاى كارآگاهى نيستند.كتابهاى كارآگاهى كه دسته دوم از اين مجموعه هستند، كتابهايى هستند كه براى بزرگسالان ترجمه و منتشر مى شوند. منتها اين كتابها جزو آثار كلاسيك محسوب مى شوند و دانشگاه آكسفورد آنها را منتشر كرده است. به خاطر همين مخاطبان اين دسته از آثار نوجوانان نيستند. به اين دليل كه اينها داستانهاى پليسى به مفهوم دقيق كلمه هستند، با همان كاركردهايى كه ما از داستان پليسى سراغ داريم. دو كتابى كه من ترجمه كرده ام و اخيراً منتشر شده، آن پيچيدگى را در ژانر داستانهاى وحشت ندارد و مخاطبان آن هم نوجوانان هستند.
\ رابرت آرتور نويسنده دو كتاب «معماى ساعت» و «معماى قلعه وحشت» شهرت چندانى ندارد. وقتى روى جلد كتاب مى نويسيد «آلفرد هيچكاك و سه كارآگاه» خواننده گمان مى كند كه نويسنده اش هيچكاك است.

> البته اطلاع داريد كه هيچكاك در فيلمهايش هم حتى حضور پيدا مى كند، اين يكى از شگردهاى هيچكاك است. اين داستانهايى كه جمع آورى شده در واقع توسط هيچكاك جمع آورى و منتشر شده بود. ممكن است حتى رابرت آرتور وجود خارجى نداشته باشد و نويسنده اين داستانها خود هيچكاك بوده باشد. به هر حال مسؤوليت انتشار اين داستانها به عهده خود هيچكاك بود. نويسنده واقعى چه كسى بوده، اهميت چندانى ندارد، چون به هر حال انتخاب با هيچكاك بود. اين هم يكى از شگردهايش بود كه در داستان ها و فيلمهايش حضور داشته باشد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/26

رجبعلی قنات و عشق فضه

با جليل و سعيد در مورد حواشي يك نمايش ويژه كودكان همكلام شده بودم كه به اقتضاي بحث طرح ذيل را گفتم.شايد براي شما هم جالب باشد.در هر حال اين داستان واقعي است.تاكيد مي كنم اين نوشته داستان نيست.طرح واره اي است كه روزي شايد داستاني شودشايد:

۞ رجبعلي ازگله گيوه هاي پدر و متلك هاي بزرگان طايفه دلگير شده بود.وقتي پدر در حضور جمع موقع قورمه پزون با دست سنگينش سيلي محكمي به صورت او زد ديگر طاقتش طاق شد و عاصي شد رفت تا خودش را در قنات غرق كند.

از پله هاپايين رفت.ياد قصه هاي پر از جن باباجي افتاد.با خودش گفت :مرد 18ساله و ترس؟!!

به سو رسيده بود.تن به آب داد

-          به كدام سو بروم؟به طرف قوژد يا كه عارف آباد وحتي بالاتر بهاريه؟

كمي مكث كرد.جريان خنك آب قلقلكش مي داد.منتظر ظهور اجنه بود.سر خم كرد و از حايل ميان سوي اين عمارت و عمارت كناري گذشت.بايد با احتياط رد مي شد.شايد همسايه ها براي شستن لباس و ظرف وتن به آب زده باشند.دلهره تمام وجودش را فراگرفته بود.نكند سكينه نوردي دخترك موطلايي آوسنه هاي باباجي او را اسير خودش كند.از نجما هم مي ترسيد.شايد نجما با تار حسنا اورا به خلوتي شاهانه بكشاند.هفت عمارت را رد كرد.ماهي هاي ته جو از لاي پاهايش به سرعت رد مي شدند.ناگاه چيزي همچون طناب دور پايش پيچيد.

-          نكند مار باشد؟

تكه اي از ريسمان بافته شده از پشم بز بود.

      -اين موقع سال و مار؟اونم موقع قورمه پزون؟

با خودش خنديد.حالا بايد سر خم مي كرد.حتي دولا دولارد مي شد.چه ساعتي بود ؟نمي دانست.اينجا تاريك تاريكه.ظلمات.فقط روزنه هاي اين سو وآن سو ديده مي شود.گاهي دور و گاهي نزديك.دلش مي خواست زودتر به چهار سوراخو برسد.از اونجا از ميانه باغات تاحاشيه شادغول راهي نبود.آخ كه اگه مي فهميد چه ساعتي است؟ساعتي ديگر در ظلمات راه رفت. مي لرزيد.مي ترسيد.

۞هفت روز از ناپديد شدن رجبعلي مي گذشت.مرداي آبادي تمام باغ ها و زمين هاي اطراف ده را  به دنبال نشاني از او زير پا گذاشته بودند.رجبعلي ناپديد شده بود.مردا آبادي به روستاهاي اطراف هم رفته بودند.از اين و اون پرس و جو كرده بودند ولي بي فايده بي فايده بود.رجبعلي ناپديد شده بود.

محمد حسن دل نگران پسر بزرگش تا ترشيز هم رفته بود.از مالدارهاي كهرفته بودندريوش هم سراغ پسرش را گرفته بود.چوبدارهاي سبزواري را هم سر قنات ‹سه ره دينه› به حرف گرفته بود و ملتمسانه از اونا مي خواست كه خوب فكر كنند و بگويند كه ايا بني بشري را با مشخصات پسرش ديده اند يانه؟رجبعلي ناپديد شده بود.

معصومه دست به دامان روحاني آبادي شده بود وبراي سيدحمزه نذرها كرده بود و در حضور جمع قسم خورده بود كه اگه پسرش پيدا بشه همه آبادي را در مسجد غريب به نان و ماست مهمان كند.از قرشمال ها هم كلي دعا گرفته بود  واز غربت هاي چادرزده در شادغول انواع طلسم ها و باطل السحرخريده بود.چند سفره نذر كرده بود و كلي ختم قرآن و روضه برگزار كرده بود.پيرزن يقين داشت كه چشم شور نامحرمان هفت آبادي اين ور و آن ور دامن گير پسرش شده بود.رجبعلي ناپديد شده بود.

۞قنات از بالاي بهاريه شروع مي شد و تا قوژد مي رفت.رجبعلي خسته و نمور و ژوليده موي تا نزديك بهاريه رفت.از شادغول تا ريخته ابوالقاسمي و حاجي رجب.شبها خودش را به ميان باغ ها مي رساند و گوشه خانه باغي تا صبح سگ لرز مي زد و بعضي وقتا بر مي گشت توي آب.از گوشه كنار هر آبادي تكه ناني گير مي آورد.گمان اهالي آبادي ها روي قنات اين بود كه او مقني است و حرمت مقني واجب.مهمانش مي كردند به ناني و ماستي و چاي .

سرتاسر قنات را گشته بود از اين سو به آن سو.گيج شده بود.نفس نفس مي زد.بعضي جاها بايد سينه خيز از ميان موري ها و جو رد مي شد.ابتدا مي خواست بعد از شادغول خودش را خفه كند.حتي چند بار هم  سرش را ميان آب فرو كرد تا مگر خفه شود.ترسيده بود.گرماي آب برايش لذت بخش بود و ظلمات ته قنا ت رعب آور.

جا و مكان را گم كرده بود.فقط مي دانست دارد بر مي گردد.خلاف آب آمده بود و با جريان بر مي گشت.سيدي از آبادي بالا چند قرص نان داده بودش.نان ها را بر سر بسته بود تا مبادا خيس شود.نانش را با ماهي ها قسمت مي كرد.

در آب يله شده بود.چشمانش آشناي تاريكي شده بودند.گوش هايش ريزش خاك سقف را به وضوح مي شنيدند.حركت ماهي ها را با تمام وجود حس مي كرد.سكوت ته قنات وجودش را در برگرفته بود.رجبعلي از خودكشي منصرف شده بود.جراتش را نداشت.سرلج تصميمي گرفته بود و سر لج مي خواست قنات نشين شود.

۞صداي خروسي رجبعلي را به خود آورد.در حاشيه جو كنار سويي منتهي به عمارتي در جايي كه نمي دانست كجاست دراز كشيده بود.سر بر كناره جو داشت و تن در ميانه آب.چوبي را در عرض جو گذاشته بود تا آب نبردش.گمانش آن بود كه به فدافن برگشته.خوشحال بود و ناراحت.ديدن خانواده شادش مي كرد و سوزش گونه ايش به يادش مي آورد كه پدر بد جوري خاروخفيفش مرده.از ميانه موري گذشت.صداي دختركي كه مي خنديد ا هوشيارترش كرد.

-     نكند زيبارويان آوسنه هاي باباجي براو عيان شده باشند؟نه اجنه عروسي دارند و او ناخواسته وارد محفل آنان شده است.

دختركي فانوس به دست  و كوزه در بغل به همراه كامله زني خندان از پلكان منهي به سو پايان مي آمدند.آمده بودند تاكوزه اي آب ببرند از براي دست نماز اهل منزل.به گوشه اي تاريك خزيده بود.دخترك خندان تر از مادر به نيم متري او آمد و بي خبر از حضور نامحرمي غنوده در آب ،آبي به چهره زد و وضوگرفت.رجبعلي در آسمان ها سير مي كرد.دخترك14 ساله مي نمود.تركه اي با گونه هاي سرخفام.كامله زن دخترك را به نام صدا كرد:

-فضه بريم مادر.

رجبعلي رويش حسي خوش رادر اندرون احساس مي كرد.هر چه دعا بلد بود خواند تا دخترك بماند.

۞ناگاه چو افتادكه رجبعلي خسته و خيس و خجل ازسر قنات چهارباغ به در آمده.حكايت عجيبي بود.هفت شب از گم شدن رجبعلي مي گذشت و حالا او اينگونه تكيده از قنات سر برآورده؟رجبعلي در حاشيه جو زير درخت  توت نشسته بود و دوبيتي مي خواند.

الا دختر كه بابايت گدايه                                                     دو چشمون سيات كاركجايه؟

مي خواند و مي گريست.از فايز و طاهر و اين و آن.

حاج محمد حسين خجل تر از فرزند به سوي او رفت.پدر و پسر لحظه اي همدگر را ورانداز كردند.جمعيتي جمع شده بودند.رجبعلي باچشماني اشك آلود دست پدر را بوسيد و هر دو در آغوش هم فرو رفتند.دمي بعد پسر از پدر رخصت ازدواج خواست.

-بابا رفتم ته قنات تا بميرم ولي عاشق برگشتم.

پدر خجل از جمع و خجل از اعمال پسر اطراف را نگاه كرد.آسيد رمضو ريش سفيد آبادي صلواتي فرستاد و دستور داد تا سپنجي دود كنند و از حاج محمد حسين خواست تا از بي بي معصومه بخواهد كه نذرش را ادا كند.سپس به كنار رجبعلي آمد و پيشاني اش را بوسيد و گفت:

-          رجبعلي پاك و طاهر از ميان قنات به در آمده انگاري يك بار ديگر متولد شده.بگو تا ببينم اين دختر خوش اقبال كيه؟

-          فضه!

فدافن فضه ندارد.اين را آسيد رمضو گفت.دقيقه اي گذشت و رجبعلي شرح ماوقع گفت.فضه كيست و اهل كدام آبادي است.؟

۞هفت  مرد به همراه رجبعلي تن دادن به گرماي جو ورفتند داخل قنات.بايد فضه را مي يافتند.حكم حكم آسيد رمضو بود.به گفته او آب روشنايي است و رجبعلي از ظلمات ته قنات به لطف روشنايي آب به در جسته و عاشق شده.براي مرگ و قهررفته بود وبا عشق برگشته بود.

هفت مرد هفت آبادي را گشته بودند و فضه هاي بسيار ديده بود و رجبعلي در سكوت نه اي گفته بود.در آبادي هشتم فضه را يافتند.

هفت شب شادي و جشن ثمره هفت شب يله بودن رجبعلي در ميانه قنات بود.رجبعلي  بعد وصال مقني شد و عاشقانه همراز ماهي هاي ته قنات شد.

آوازه  اش اين سو و آن سوپيچيد.50 سال انيس قنات هاي خراسان و كرمان و سيستان بود.هنوز هم حكايت رجبعلي و فضه و قنات بر سر زبان هاست.از آن زمان هشتاد و اندي سال مي گذرد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/23

دکمه ای برای پیراهن شب

می خواهی راحت بنشینی و چیزکی بخوانی و حالی ببری.روزمرگی هایت مانع تحقق این آرزومی شود.در ذهن خوانده ها و ناخوانده هایت را مرور می کنی.حس می کنی که نیرویی ناپیدا تورا به خواندن شعر دعوت می کند.مولانا یا حافظ؟باز اسیر همان حیرت همیشگی.از روی بی حوصله گی اطراف را نگاه می کنی.برای به دست گرفتن دیوان این شاعر یا آن شاعر باید از جا برخیزی و این یعنی گریز از تنبلی.رخوتی وجودت را گرفته.باید برجا بمانی ودر حسرت غزل یا قطعه و بیتی این سو و آن سورا بنگری.تلویزیون هم بدادایی می کند.چیزی برای دیدن ندارد.یعنی تو حال دیدن نداری.

لبخند اصغرداوری تو را به خود می خواند.اصغر با آن موهای ژولیده اش مثلن لبخند زده و از گوشه کارت تبلیغ کتابش تو را می نگرد.ابن کارت درسال 85 چاپ شده و نوید داده که کتاب شعراصغربا عنوان«دکمه ای برای پیراهن شب» تا پاییز 85 بر روی ویترین کتابفروشی ها قرارخواهدگرفت.زهی خیال باطل.کارت توسط یکی ازدوستان مشهدی عزوصول شد.جای تعجب دارد که تبلیغ کتاب شعر دوستی کاشمری در کاشمر توسط دوستی مشهدی انجام شود.همین جا از اصغر عزیز تشکر می کنم.هنوز اصغر لبخند میزند.نشانی ویلاگ مرحومش هم بر فراز عکسش دیده می شود.وبلاگی که به علت تنبلی اضغر نیامده مرحوم شد.فاتحه.ایمیلش هم بالاتر درج شده است.یه غزل در فضای میان لبخند اصغر و طرح جلد کتایش درج شده .غزلی مملو از تصویر و عشق و حسرت واز این حرفها.

 

با دلیجان ماه آمده بود،پری مهربان سَربه هوا

مست با یال نقره ای اش رسید،اسب کالسکه ران سَربه هوا

 

باد،با زور چادر شب را از سرآسمان شهر کشید

دور اندام کوچه ها پیچید، باز این ناگهان سر به هوا

 

ماه (این دکمه سپید) آرام ، باز شد از لباس مشکی شب

سینه ی گرم صبح سر زد از،یقه ی آسمان سربه هوا

 

نه!دراین باد هی به کوچه نرو،به خیابان نزن نه محکم تر

یقه ات را به چسب ،پرنکشنداز تنت کفتران سر به هوا

 

لحظه ای بعد شال مصری او دست در دست باد می رقصید

موی دم اسبی اش بهم می ریخت شهررا مادیان سربه هوا

 

باد بود و زنی بلاتکلبف وچراغی که سرخ ماند از شرم

که پر از بلبل و قناری شد سوت یک پاسبان سر به هوا

 

پاسبانی که هی جریمه نوشت ،چند سال تمام (نامه به تو)

نامه هایی که جز خودت خواندند همه ی عابران سر به هوا

 

نامه هایی که شعرهایش را باد تصنیف کرده دراین شهر

شعرهایی که با تو می خواند پستچی جوان سر به هوا

 

جالب بود مگه نه؟مملو از تصویر .حالا توی این  حس و حال با اصغر و پاسبان به عشق برگه های جریمه نانوشته همراه  پستچی می شوم و به رقص شال مصری در باد با چشم جان می نگرم.منتظرم تا کفتران دلخسته پربگشایند و  و دگمه سپیدی به سرانگشت یاری باز شود و چادرشب به کناری رود نادیدنی ها دیدنی شود.

چه شوق برانگیز است حضور پری سر به هوا و گردشش در حول و حوش اندام کوچه های مملو از کفتر و تن و بلبل و قناری!

چه وسوسه انگیز است  گرمای سینه صبح  و چه دیدنی است لباس مشکی شب وچه خواستنی است چراغی که سرخ شده از شدت شرم!

چه هوش رباست یقه ی آسمان و گذر عابران سر به هواتر!

چه شنیدنی است سعرهای مواج در تن باد ، سوت پاسبان و شیهه مادیان!

چه خواندنی است در آوردگاه عشق این همه برگه جریمه.

غزل اصغر کمی به خود می آوردم.چشم انتظار نشر کتابش هم آوای باد می شویم باشد که دکمه کتابش باز شود و سپیدی غزلش در این سو و آن سو منتشر شود.      

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/19

خوانش سفر

سلام.مدتي اين مثنوي به تاخير افتاد.

۞سفرمرا به خود خوانده بود.باید رفتن را در عصر سهميه بندي بنزين تمرين مي كردم.رفتم تا جايي كه معنايي كويري بودن هنوز رنگ و بويي داشت.چشمانم مشتاقانه سبزينه درختان را, رقص علف را, سماع برگ و باد را آرزو داشتند.براي  اجابت اين خواسته از مسير نيشابور به مشهد الرضا رسيدم و زان پس حوالي خراسان شمالي و گلستان و مازندران.سياحتي بود جانانه.جايتان را خالي كردم.جايتان خالي.

۞يك توصيه:سعي كنيد از مسيرهاي مشهور كمي منحرف شويد.آره منحرف.تعجب نكنيد!!برويد به دل طبيعت.به روستاهاي كه نيازمند حضور شمايند.به طبيعت كوه.به آميزه دريا و كوه و دشت.در خراسان و گلستان و مازنداران بسياري مناظري بديع چشم انتظار من و شمايند.مي خواستم تا ماسال و ماسوله و زنجان بروم كه نشد.ضامن دوستي بودم كه حيران رفاقتم كرد.بايد مبلغي جور مي كردم كه هم حفظ آبرو باشد و هم…بگذريم.

۞سه بخش سفر برايم بسيار خاطره انگيز بود:

يك: ديدار از بجنورد ,دیاری که هنوز به شوق ایام کودکی اسیر آنم.رفتم به دبستان  ابن سينا و سنايي.به منزلمان هم سر زدم10 سال زندگي در بجنورد.27سال پیش از بجنورد به كاشمر آمديم.هجرت از غربت به وطن.حجم خاطرات آوار شده بر روح و روانم.درهر پیچ و گذر محله محتشم بجنورد نامی را می جستم و خاطره ای را مرور می کردم. .گذري هم داشتم  به بابا امان و بش قارداش و اسدلي و درتوم.خاطرات تداعي شد.

دو: ديدار با اساتيدي چون دكتر شكاري ,دكتر احمدي و استاد منشي زاده و در كنار آن حضور در نشست روزنامه قدس براي راه اندازي صفحه خراسان امروز.

وآخري حضور در روستاهاي مسير بابلسر تا بهشهر.از حاجي خيل تا سوته و از آن جا تا گهرباران وادامه مسیراز حاشيه خليج گرگان تا بندر تركمن.

۞در ده روز سفرشهرهاي مختلف را با كاشمر عزيز مقايسه مي كردم.اعتراف مي كنم كه قياس بدجوري حال آدم را مي گيرد.اميدوارم كاشمر 1400 كاشمري باشد با توسعه پايدار.

۞ذکریک عذرخواهی از دوستان باصفای دیار خمسه و زنجان در این جا ضروری است.قرار بود به زنجان هم سفری داشته باشم.قرار بود با چند نفر از وبلاگ نویس های آن دیاردیداری داشته باشم و گفتمانی که عذر خواهم از بدقولی ناخواسته.البته این مهم را تلفنی با یکی دونفر از انان درمیان گذاشتم.

۞شيخ شورا هم استعفا داد.مبارك بعضي ها.دعا كنيد وارد گود مجلس هشتم نشود.تجربه رئيس دور اول را بايد به ايشان گوشزد كرد.خط استعفاء در ويلاي خرمشهر خواسته يا ناخواسته ادامه خواهد يافت.نكند علي البدل كم بياورند!!!

۞ آتش انتخابات مجلس هم حسابي داغه.بايد منتظر وبلاگ هاي جديد باشيم.ضريب نفوذ اينترنت بالا رفته است.دوستان آواي كاشمر نيز شايد بلاگر شوند.رئيس سابق آموزش و پرورش (يكي از تشكيلاتي ترين نيروهاي سياسي طيف چپ كاشمر)نيز وارد حريم مجازي اينترنت شده است.

۞دیروز عصر نشستي برگزار شد در محل مركز آموزش بهورزي با حضور مديركل صدا و سيماي خراسان رضوي در رابطه با جايگاه رسانه ملي.یه سی چهل نفری بودند.پربدک نبود.

۞ باقی بقایتان.زت زیاد

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/08

سفر لازمه حضر

وسفر يعني راهي شد از وادي حيرت به وادي حيرت.فرار از حيرت قرار.بايد در آغوش باد هم سفر ثانيه ها شد.راهي ام.

ابتدا نيشابور.زيارت خلوتيان.اميد كه اسير سيمرغ عطار شويد و با كوزه اي از جنس معرفت كيكاووس شراب معرفت نوش كنيد در آستان نوشكده خيام.

سفر يك آرزوست.فرار از دغدغه ها از بايد و نبايدهاي مسخره.نفسي عميق بكش و راهي شو.سفر بايد تا پخته شود خامي.

در سفر به قياس مي رسم.قياس ديار اهورايي كاشمر با دگر جاها.اين كه كاشمر چه دارد و ديگران چه قدر از مرحله پرتند و اين كه كاشمر چه ها ندارد در قياس با دگر شهرها و چقدر از مرحله پرتيم.

سعي مي كنم هر از گاهي در اين چند روز گذري به اين گاه نوشت بزنم و خاطره و حس و حالي را بيان كنم از ديده ها و شنيده ها و خوانده هاي طول سفر.

اميد كه ايام خوش بگذرد.

خوش به حال لك لك ها كه به قول شادروان پناهي خوابشان واو نداره و عشقشون قاف.

خوش به حال قيصر امين پور كه نامش با حرف آخر عشق شروع مي شود.

به صحرا برويد شايد عشق باريده باشد.به قمار عاشقانه بيانديشيد.

اميد كه اميدوار بمانيم.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/04

سه گانه ای برای دوشنبه خاکستری

¯یک کاشمری در سازمان مللسخنگوي وزارت امور خارجه ايران اعلام کرد :محمد خزايي معاون کنوني وزير اقتصاد ايران جانشين محمد جواد ظريف سفير ايران در سازمان ملل متحد شد. محمد علي حسيني سخنگوي وزارت امور خارجه ايران گفت: هرکس که جانشين ظريف مي شود اصول سياست جمهوري اسلامي ايران را دنبال خواهد کرد. خزايي در سمت معاونت وزير ، رياست سازمان توسعه و همياري اقتصادي و فني ايران را نيز عهده دار است. خزايي متولد 1332 در خراسان در شرق ايران است. وي در فاصله سالهاي 1358 تا 1366 نماينده مجلس بود. خزايي به زبان عربي و انگليسي صحبت مي کند و از سوي ايران مشاور رئيس اجرايي بانک جهاني نيز بوده است. خزايي در سال دو هزار ودو در سمت معاونت وزير اقتصاد وارد دولت رئيس جمهور اصلاح طلب خاتمي شد. وي پس ازبه قدرت رسيدن احمدي نژاد در سال دوهزار و پنج اين سمت را کماکان حفظ کرد. »خوب مبارک آقای خزاعی باد.امید که در کارش موفق باشد.امید که مدیران ارشد این دیار بتوانند از وجود جناب خزاعی کمال استفاده را ببرند البته برای توسعه پایدار منطقه.

¯کریمی همچنان فعال:درحالی که نهادهای فرهنگی کاشمر ازشدت عدم توجه به مقوله مردم شناسی و شناسایی آیین ها وآداب و رسوم منطقه در خواب ناز به سر می برند ودر حالی که مراکزآموزشی عالی شهرستان هیچ ضرورتی را برای توجه به مقوله فرهنگ مردم و اجرای طرح های تحقیقاتی در این باره احساس نمی کنند پیرمردی دلسوخته از دیار فروتقه یک تنه  گام درعرصه شناسایی آیین ها وآداب و رسوم منطقه نهاده و جانانه طی طریق کرده است. در دوسال گذشته درباره این چهره ماندگار دیار ترشیز مطالبی نوشته ام.اخیرن در جدیدترین شماره فصلنامه (شماره سوم-بهار86) نجوای فرهنگ مقاله ای از این پیر بزرگوار با عنوان سفره های نذری در مزارات کاشمر دیدم.دراین شماره اساتیدی نام آشنا در عرصه شناخت فرهنگ مردم قلم فرسایی کرده اند.امید که مدیران کاشمر درپاسداشت بزرگانی چون کریمی به خود آیند.

¯شوراو پارچه  و حکایت آبادانی :سالیانی نه چندان دور نایب رئیس فعلی شورا به عنوان شهرداردرخیابان خاکی شهرازسوی یاران قدیمش درشورای دوم موردبازخواست قرار گرفت.یاران قدیم در چرخشی سیاسی منتقدان او شده بودند.وِیژه نامه ای منتشر شده و به زعم برخی اسراری مگو فاش شد.زمستان آن سال و بهار سال بعدپارچه های به حمایت از شهردار بر در ودیوار نصب شد.جبهه موافق شهردار سنگ تمام گذاشت و در ماراتن بقا یا استعفا یا استیضاح شدآن چه همه می دانیم.نهضت نصب پارچه در حمایت از این وآن در کاشمر سابقه ای دیرینه داردکه یک موردش ذکرشد.درپی عزل شهردار چهل ویکم کاشمرپارچه های در حمایت ایشان بر نرده های شهرداری و حتی دیوار شورا نصب گردید.هنوز این داستان ادامه دارد.البته این بار برای حمایت از شهردار چهل ودوم.بالغ بر 15 پارچه ریز و درشت این جا وآن جا دیده میشود.یکی ازیکی دیگر زیباتر وشکیل تر.به این میگویند هوشیاری شوراییان در رسیدگی به مبلمان شهری و ایجاد آرامش روانی برای اهالی محترم.گویند که در شورای اداری شهرستان فرماندار از رئیس شورا خواسته تا اقدام عاجلی برای معرفی شهردار مبذول فرمایند.گویا جناب فرماندار در هنگام گذر از خیابان خرمشهر گوشه چشمی به دیوار مملو از پارچه ویلای خرمشهر ندارند.البته شنیده ها حاکی از آن است که اقلیت شورااز امضای صورت جلسه انتخاب شهردار خودداری کرده اند.خب این کار یعنی چه؟شما که صورت جلسه اولیه را امضاء نموده اید؟اوضاع شورا شلم شورباست.گویا همین اقلیت علی الرحمه طی نامه ای از فرماندار خواسته اند تا وضعیت عضویت یا عدم عضویت نایب رئیس شورا را مشخص کند.اخر به تعبیر اینان ایشان نه محل کارش کاشمر است و نه خانه وزندگی اش!جالب است.این جادیگربایدبا تعجب به ماجرا نگریست.در هر حال امید که شاهد استعفای خوبان شورا نباشیم.فاتحه!!!

بعدالتحریر:از ساعت دوازده ظهر به بعد چند بار شایعه استعفای دکتر طباطبایی را شنیدم.به قول از ما بهتران شیخ شورا.این شایعه بعدازظهر هم شنیده شد.با گلمحمدی عزیز تماس گرفتم.گویا با خبر بود ولی رندانه خودش را به بی خبری زد.خود دکتر ساعتی از شب گذشته به موبایلش جواب داد.گویا می خواهد برود مالزی برای فرصت مطالعاتی.باورکردنی نیست.یقین بمب خبری خواهد بود این استعفا.در حاشیه شورای بهداشت بعد از ساعت ۲۱ موضوع را با فرماندار و رئیس شورا و تنی چند از مسوولان مطرح کردم.همه تعجب کرده بودند.یکی گفت :خوش به حال نفر اول علی البدل.

یکی هم سوال کرد اگر خط استعفا  تداوم بیابد با کمبود علی البدل مواجه خواهیم شد.امید که باقی مانده گان حاضر در ویلای خرمشهر با این استعفا موافقت نکنند.البته استاد گلمحمدی تاکید داشتند که کسب رضایت فرد خواهان استعفا از اوجب واجبات است.جدی نگیرید ایشان جدی نمی گفت.بازهم فاتحه!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

86/04/02

کلامی با حیدر و نعمت

سلام

بیاییدشهرستان را دایره فرض کنیم و کاشمر را مرکزآن.در مرکز انواع و اقسام امکانات مشهود است.از اینترنت و نشریه تا شعبه این حزب و دفتر این گروه و فلان و بهمان.عده ای برای زنده باد و مرده باد گفتن گردهم می آیند ومی خواهند فردی یا جریانی راعلم کنند.محفل به راه است و ساقی در رقص!همه چیز مهیا است تاطیف و جناحی خودش را مطرح کند وسوار بر عنقای معرفت تا کوه قاف پرواز نماید.

از مابهتران ساکن شهر التفاتی به اطراف ندارند.تصور برخی بر این است که به لطف توسعه ارتباطات و شفافیت اطلاع رسانی در نقاط دورتر از مرکز نیز ,همچون محفل و جمعی که دارند, بخت و اقبال باآنهاست.تصور براین است که برنده کلیه وقایع ریز و درشت ماییم و دیگران خسی هستند به ظاهر در میقات!

براین مهم تاکید می کنم که منظور حیدر یا نعمت نیست.هر دو طیف موجود می توانند خودشان رامخاطب این نوشته بدانند.بزرگان این دو محفل بدجوری خودشان را قیم مردم می دانند.

به این بزرگواران پیشنهاد می کنم کمی با زبان آمارآشنا شوند.مطالبات مردم را بررسی کنند.خطوط قرمزشان را تبیین نمایند.

روستاییان نگره های خاص خود دارند.گذشت آن زمانی که سال رمضو یا آق کربعلی یا فلان خانزاده و بهمان متنفذ بتواند همه یا اکثریت را بر له یا علیه این وآن بسیج کند.می بینم که  ازما بهتران خوشبینانه همان اصول و متدهای سالیان نه چندان دور را مطرح می کنند.

متاسفانه این آفت در مجموعه ای چون شورا هم دیده می شود.به فراز و نشیب های شورای شهر نگاهی بیافکنید.رئیس شورا مصاحبه می کند.مهر تایید بر وجود اقلیت و اکثریت در شورا می زند.اقلیت هم اطلاعیه می دهد.زدی ضربتی ضربتی نوش کن.مردم کجایی این ماجرایند؟من نمی دانم.اخیرا هم که ماجراهای جدیدی میان اینان در حال وقوع است که یقینن دودش به چشمان شریف مردم این دیار فرو خواهد رفت.

قواعد بازی را بلد نیستیم.هنوز به درستی و با صراحت نگفته ایم که از چه خوشمان می آید از چه فراری هستیم؟اگر فرد یا تیمی یارمان باشد کلیه خطاها و عیوب اورا می پوشانیم البته مادامی که با ماست.چون در مقابل ما قرار گرفت بدترین حرف ها وحدیث هار ا نثارش می کنیم.

می خواستم چند مورد ذکر کنم ولی یقین دارم که شما بهتر از نگارنده متوجه ماجرا هستید.پدرخوانده های دو طیف موصوف به صفاتی حسنه و ارزشی هستند.دمشان گرم.از این عزیزان می پرسم مردم چه جایگاهی درجغرافیایی فکری شما  دارند؟شعار ندهید.حرفهای دلخوشکنک هم نزنید.

کاشمر نیازمند توسعه پایدار است.عدم توجهبه این ماجرا ظلمی است وصف ناکردنی.برای نسل های آتی چه میراثی داریم؟به آن ها باید چه گفت؟از دعوای حیدر و نعمت آیا می شودحرفی زد؟نمی دانم؟

در مرکز دایره ای که ذکر شد همه یقه سفید هاشعارهای خوب وخوشمزه سر می دهند.آسمون وریسمون ها بافته می شود.برخی از متنفذین این ور وآنور در گذر ایام فربه و فربه تر می شوند.صاحب جاه و مقام می گردند.مردم خوبند تا زمانی که به من رای بدهند و از بازخواست خبری نباشد.

روزگاری نه چندان دور کاشمر شهره به اندیشمندانی بود که اصلی ترین دغدغه شان خود سازی بود و رسیدگی به احوال مردم.بعد انقلاب هم بودندبزرگوارانی (که اینک چله نشینند و حاشیه نشین)که به سبر مطالعاتی یارانشان علاقه داشتند و به کادر سازی مبتنی بر اعتقادو واقعیت نه حفظ منافع   می اندیشیدند.بگذریم.

واقعیت در کاشمر اگر دایره فرضش کنیم دو لایه دارد یکی واقعیت مجازی در مرکز (مملو از روحیه های خاص)وواقعیتی غیر مجازی در روستاها.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •