تبليغاتX
واژه نویس

85/09/28

یاد شب یلدا (تقدیم به سهیل عزیز)

یلدا  یعنی مزه مزه کردن دوباره خاطراتی رفته بر باد! رفته از یاد.رسمی دیرینه ، آیینی باستانی، حکایتی نشات گرفته از بن تاریخ.

شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. از فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد.

۱- يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.

يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است. نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند. آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند.

۲- یلدا سلام . عمرت درازتر از همیشه باد. امشب پنجمین شب یلدای است که  بی مادر شب را صبح می کنم. به خانه اش می رفتیم. شبانگاه. از هزارتوی آشپزخانه اش آونگی ها را برایمان به ارمغان می آورد. انبانی مملو از هله و هوله را نثار وجود ما می کرد. بساط آجیل پهن می شد. هندوانه ای پذیرای کارد مادر می شد. دلخوش به شوق او بودم و اشعه شادی را در دو چشمش نظاره گرمی شدیم . شب یلدا او کوکب جمع ما بود.آونگ انگورش رادر فضا به رقص در می آورد و هم زمان دل ما  را به هزار شراب خفته در رگ تاک رهنمون می ساخت.

در کنارمان می نشست و با دستان پاکش طفلان ما را ، نوه هایش را نوازش می کرد. ما را هم  از سر مهر  به لبخندی و تبسمی مهمان  می نمود.  بعضی وقت هاحکایتی ، روایتی ، آوسنه ای و متلی می گفت . چیستان و معمایی طرح می کرد. یادمه گاهی اوقات سر کتاب هم باز می کردُ البته به طنز و چقدر ما را به فکر می انداخت با حرف های شیرینش. حکیم وار نصیحتمان می کرد. یهو بسته به حال و هوای جمع چند دو بیتی و یا قطعه ای را زیر لب نجوا می کرد و با لبخند ما صدایش را بلندتر می کرد. هنوز دو بیتی های او در وصف ننه زمستون  و طبیعت را به یاد دارم .

 از قدیم قدیما می گفت. از دوره کرسی و ذغال و پشتی و لحاف کرسی. از روزگار مجمعه های مملو از خشکبار و انار و انواع شیرینی ها. از روزگاری که زیر نور پیسوز و لاله و شمع بزرگ تر فامیل برای اطرافیان قصه حسین کرد شبستری و نجما و حسینا  می خواند.مادر از آشتی کنون های این شب ف از بله برون ها و چله بردن ها و اوردن های می گفت

خانه به عطر و بوی مادر زنده بود و اکنون هم یاد او رمق به پاهایم می آورد تا بروم و جای خالی اش را در شب یلدای دگر و بدون او بنگرم و در درون های های بگریم . گریه برای حسرت  های مانده در دل بر کارهای ناکرده و خدمت های عقب افتاده.

پیرزن عزیز ما بود و نور چشم و تاب و توان. بسان قدیسه ای  به پیرامونش خدمت می کرد. و اینک  چترش را بسته است و هم پای کفتر های عرصه شیدای پرواز را تجربه نمود . مادر  شب یلدای بی تو را چگونه سر کنم؟.به تصویر پر مهرش می نگرم همان که ایستاده در کنارش به دوربین می نگرم و حالا هم از دل قاب او به من می نگرد و من مضطرب به فردا ها.

یلدا با تو نوستالژی ها دارم  ولی باید سکوت اختیار نمود و لبخند نثار این و اون نمود.

 

شب یلدا بر همه ایرانیان خجسته و شاد باد

گرد آمدیم:
شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست

سیاوش کسرایی

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/27

امروز و حدیث آنفولانزا

سلام/اسیر آنفولانزا شدم.اسارتی که هنوز ادامه دارد. دارو و آمپول و درد مسخره استخوان.و مسخره تر چپیدن زیر پتو و لرزیدن  وهی زمین و آسمون رو فحش دادن! و در این میانه ادا در آوردن کامپیوتر و هزار و یک کوفت و  زهرمار دیگه !!

-  امروز در این حوالی ساری نمی پرد

در اندوه توده های برگ بادی نمی وزد

نور ماه در پریشانی چشمانم

اسیر قد قامت  نگاه تو ست!

===

 - روح تو اسیر روح مزرعه

روح من اسیر نگاه تو

و اینک  وزش باد

چرخش برگ

سقوط عشق..

وه که چه سخت دل است این  مترسک هیز!!

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/20

برشی از یک حکایت در مورد حضرت عشق

برشت: آنکه واقعیت را نمیداند، نادان است.آنکه واقعیت را میداند و نمیگوید  یا آنرا انکار میکند، تبهکار است

 

..... نم نم بارون و  هوس یک پیاده روی توی این خیابون های تکراری.

شال و کلاه می کنی و یک یاعلی. وحالا با تنهایی خودت هم آوا می شوی و گام به گام می روی به سوی خلوتی مخفی در این جمع در حال گذر.

 پارک تو را به خود می خواند . ضربآهنگ گوش نوازی دارد این بوسه قطره بر تن سبزینه رو به خزان درخت.

می ایستی در کنار نیمکتی خیس و مرور می کنی خاطرات رفته بر باد را.

... همین جا بود که سلامش کردی و همین جا بود  که اشکش را دیدی و همین جا بود که تو بودی و او نبود.

قدم میزنی .آن سوترک نشسته بودید بر حاشیه حوض بی آب.باران می آمد و تو آرزو می کردی همزمان با رویش عاطفه  ، حوض به لطف باران سیراب سیراب شود.و حالا باران می آید. نم نم. و حوض همچنان در عطش غوطه می زند.و تو  تنهایی را در این هجوم خاطرات مزه مزه می کنی.

چتر را باز می کنی.به بوسه قطرات بر تنش حسادت می کنی. به زیر چتر می خوانی اش.تو نمی دانی که او خود باران است با چتر یا بی چتر!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/17

5 واگویه

واگویه های تنهایی

1-   ببین واژه ها مثل ماهی  شده اند. می بینیشان، ولی دست یافتنی نیستند. اوضاع قمر در عقرب است/باید با سکوت به پیشواز فریاد بروی/ مواظب باش!

2-   قریب این غربت شده ای / باید باور کنی این راز نامیرای زندگانی فانی را.امروز هم باید در حسرت نیلوفرهای غرق شده طی شود!

3-   فردای  امروز دردی کش این میخانه خواهی بود با حافظ یا بی حافظ باید از این در خارج شوی. باید  بمیری و بمانی و برگردی و هی زجر بکشی و روزمره گی هایت را تمرین کنی!

4-   دیگر نای حرف زدن با نایت را نداری.باید باید ها را از سر راهت برداری.  باید  به احترام سوسک مرده در این حوالی کلاه از سرت برداری و قدم در  خلوتی ناخواسته بگذاری!

5-     ملخ خسته بر ترک دوچرخه نشسته. خسته ای . خسته تر از همه. گنجشک ها هم امروز خسته اند.روزها هم هم. خسته گی هم خسته تر از آن ملخ بر تن و روحت چنگ انداخته.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/14

ادای احترام به پیرمردی از قبیله کتاب

خبر کوتاه است و گویا : «نادر ابراهیمی" نویسنده پر آوازه ایرانی که مدت‌هاست در بستر بیماری به سر می‌برد، توانایی راه رفتن را از دست داده است.به گزارش ایرنا، "فرزانه منصوری" همسر نادر ابراهیمی با اعلام این مطلب افزود: روند کند بهبودی ابراهیمی متوقف شده است و در پی از دست دادن توانایی تکلم، او دیگر قادر به راه رفتن هم نیست. وی ادامه داد: هم اکنون برای جابه‌جایی همسرم، از صندلی چرخدار استفاده می‌کنیم.
نادر ابراهیمی چندسالی است که به علت ضایعه مغزی در بستر بیماری افتاده است اما با وجود از دست دادن قدرت تکلم و راه رفتن، حواس پنجگانه او فعال است و قدرت ادراک دارد.
»

نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی را باید از کدام زاویه بنگرم ؟ یکی نویسنده خبره در عرصه ادبیات کودک؟ یک نویسنده عاشق؟ یک فیلمنامه نویس؟ یک ترانه سرا؟ یک...؟.. نسل من  خواندن و نوشتن را در دورانی فرا گرفتند که غول های دوست داشتنی چون ابراهیمی  بر بلندای ادبیات این مرز و بوم  در افشانی می کردند. در مقاطع مختلف عمر شاهد معجزه ای به نام ابراهیمی در این جا و آن جا بودم.شاید در برخی از آثارش  با نثری مطول و  کسل کننده مواجه شویم. شاید برخی از کارهایش را نپسندیم. شاید  فقط یک ابراهیمی را دوست داشته باشیم. در هر حال رد پای ابراهیمی  در  مقاطع مختلف عمر هر یک از ما خود نمایی می کند.  خبر صدر مطلب بهانه ای شد برای این چند خاطره .امید که بماند و بنویسد و ناتمام هایش را تمام کند.

خاطره اول:  عوالم کودکی بود و عشق تلویزیون در نیمه اول دهه پنجاه /پایم را کرده در یک کفش و  هی گیر داده ام به مادر بیچاره ام که : مامان می خواهم آتش بدون دود را ببینم.آخر موافقت که بریم خونه همسایه به بهانه گرفتن پیاز و از این حرفها.رفتیم.مامان شروع کرد با زن همسایه دل و قلوه دادن و من شدم همراه گلن اوجا ! فرداش با بچه ها تو دشت سوار بر اسبانی چوبی یورتمه می رفتیم و عشق را در صحرا شکار می کردیم.یادش بخیر.

خاطره دوم : کتابخانه  کودک (کانون ) شده بود پاتوق ما. زمستون ها با بچه ها یله می شدیم تو اون گرمای سالن اصلی کتابخونه.چه کیفی داشت. خانمی موقر کتابدار بود و عزیز دل ما بچه های تخس.او با مهربانی تخسی ما رو با دادن یک کتاب جواب می داد. یک روز پنج جلد  کتاب « پهلوان‌ پهلوانان‌ ، پورياي‌ ولي‌ » به جمع ما هدیه کرد و خواست برایش خلاصه کنیم که کردیم و باز جایزه  داد و خلاصه خواست.تا سه هفته این وضعیت ادامه داشت. حالا  از تخس بازی های ما  خاطره ای باقی مانده بود. او هر هفته با کتابی از نادر ابراهیمی ما را به بازی گرفته بود. کتاب درمانی مان کرده بود.

خاطره سوم: دوره دانشجویی شاهد عاشقی یکی از دوستان بودیم. بد مصب شیدایی به سرش می زد و نیمه شب زیر بارش برف ها می زد بیرون و دو بیتی می خوند توی اون سرمای بی پیر زنجان.مدتی گذشت. ازدواج کرد.حالا دنبال بهانه ای برای مکاتبه با همسرش می گشت.خدا رحمت کند تورج را( یکی از دانشجویان خون گرم ایلامی) به او کتابی از نادر ابراهیمی"چهل نامه برای همسرم" هدیه کرد . یک ماه گذشت.آن دوست عاشق در حضور جمع پیشانی تورج را بوسید و گفت : تو  و  ابراهیمی زندگی ام را زیر و رو کردید ممنونم.

خاطره چهارم : سعید عاشق شده بود و مونده بود حیرون که قضیه رو چه جوری به طرف بگه!!. با دوستان  به سراغش رفتیم. بی دریغ گفتیم که آماده ایم که کمکش کنیم.  بعد کلی ارایه طریق گفت: بگین براش چی بخرم؟یکی گفت: کتاب بخر. از اون نگاهای عاقل اندر سفیه بهش کرد و گفت : چی بخرم؟ گفت : بیا این کتاب رو بهش بده. کولاک می کنه.  اینو گفت و از کیفش کتاب "یک عاشقانه آرام" رو در آورد.هفته بعد سعید همه رو به صرف سالاد اولویه ای که نامزدش  درست کرده بود دعوت کرد.می گفت جای ابراهیمی عزیز خالی!

خاطره پنجم: گفتند می تونید برین کرمانشاه  یه گشتی بزنید.سال 66 بود. رفتیم.بارون می اومد. زمستون بود. برف تبدیل شده بود به باران. شده بودیم موش آب کشیده.رفتیم طرفای بیستون.جوانکی سیگار به لب  با حالی نزار زیر یک درخت در حال لرزیدن بود.چند کتاب به دست داشت. به طرفمان آمد.سرباز بود و باید بر می گشت  شهرستان. به گمانم همدان.گفت : پول ندارم. اگر اهل دلید بیایید و این چند کتاب رو از من بخرید. خریدم. دیوار فروغ ، صحرای محشر جمال زاده و سه جلد اول آتش بدون دود.تا وسطای تابستون 67 باردیگر خاطرات  گلن اوجا را مزه مزه می کردم. البته این سری از اسب های چوبی خبری نبود.  

=====

« نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید

او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.

ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” وابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او بوده است: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و ... 

در تمام سال‌های پركار و بی‌كار یا وقت‌هایی كه در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوانخانه‌یی برای شب” به‌چاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده است.

نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه‌ی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولی چنان‌كه باید، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد

او فعالیت حرفه‌یی خود را در زمینه‌ی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسه‌ی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیده‌ی آسیا” و ”ناشر برگزیده‌ی نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.

ابراهیمی در زمینه‌ی ادبیات كودكان، جایزه‌ی نخست براتیلاوا، جایزه‌ی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزه‌ی كتاب برگزیده‌ی سال ایران و چندین جایزه‌ی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده‌ی برگزیده‌ی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلابرا به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی ”آتش بدون دود” به‌دست آورده است

نادر ابراهیمی در زندگی پرفرازونشیب خود، جایگاه خاصی برای ورزش نگهداشته است. او رشته‌های مختلف ورزشی را تجربه كرده، یكی از قدیم‌ترین گروه‌های كوهنوردی به‌نام ”اَبَرمرد” را بنیان نهاده و در توسعه‌ی كوهنوردی و اخلاق كوهنوردی، تاثیرگذار بوده است. 

نادر ابراهیمی در حال حاضر كه ۷٠ سال دارد، به علت بیماری در منزل استراحت می كند، بیماری اش آرام آرام در حال بهبود است. امید كه بتواند انبوه كارهای ناتمامش را كه شامل تحقیقات، داستانهای بلند و كوتاه و فیلمنامه می شود، به پایان برساند. 

به نقل ازhttp://www.naderebrahimi.info/bio.htm بهار ١٣٨٤»

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/06

حمید مصدق و حکایت سرو کاشمر

باید برای یکی از دوستان مقاله ای در مورد سرو کاشمر تهیه می کردم.بخش اعظم کار تمام شده بود. بنا به درخواستش باید رد پای این سرو اسطوره ای را در ادبیات معاصر نیز جستجو می کردم.  به موارد جالبی برخوردم . هوشنگ گلشیری در « در بره گمشده راعی »   اشاراتی به این درخت اهورایی داشت.سپانلو هم  برایاین درخت شعری سروده بود.یکی از دوستان از سر علاقه مطالب را مرور می کرد .پرسید فلانی چرابه  شعر  « حمید مصدق » اشاره نکردی.؟

ساعتی بعد به لطف آن دوست  این شعر به  مجموعه آن دوست دیگر افزوده شد:

گفتند با خليفه خودسر
از سرو کاشمر
و از اعتقاد مردم ايران ،
از نذرو بذل و بخشش آنان ،
در پای سرو.
در خشم شد خليفه و فرمان داد ،
تا سرو را ،
از بن برآوردند ،
و قهر و خشم مردم ايران را ،
به هيچ نشمردند .
باری خليفه بغدادی ،
آن برگزيده شيوه شدادی ،
بر باد رفت حتا ،
نام خليفه ی خودخواه خود پرست ،
از ياد رفت .
اما در کاشمر هنوز ،
در ذهن هر خردور ايرانی ،
سروی به پاست ،
آن سرو ،
سرفرازتر از هرچه سرو ،
پابرجاست .

=====

فردا سالروز درگذشت اوست.به گمانم  بسیاری از  دوستداران شعرو ادب « منظومه آبی، خاكستری، سیاه» او را به یاد دارند. او در سال 42    این شعر را سرود. شعری که هنوز در خاطره باقی است.

حميد مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌1318 در شهرضا ـ از توابع  اصفهان ـ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پايان رساند . در سال ‌1339 به تهران آمد . پس از فارغ‌التحصيل شدن در رشته‌ي بازرگاني از مؤسسه‌ي علوم اداري و بازرگاني دانشگاه تهران، در مؤسسه‌ي تحقيقات اقتصادي اين دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد. از سال ‌1342 مجددا به ادامه‌ي تحصيل پرداخت و موفق به دريافت ليسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق ليسانس اقتصاد شد. مصدق در سال ‌1348 به عنوان استاديار در مدرسه‌هاي عالي كرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ايران به كار مشغول شد.
 از سال ‌1351، پس از دريافت فوق ليسانس حقوق اداري از دانشگاه ملي، به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و در كنار آن از سال ‌1357 به كار وكالت روي آورد.حميد مصدق، عضو هيات علمي دانشكده‌ي حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايي، وكيل درجه يك دادگستري عضو كانون وكلا و سردبير نشريه‌ي كانون بود.او، در هفتم آذرماه ‌1377 در اثر سكته‌ي قلبي در تهران درگذشت. عمده آثار اوعبارتند از :

منظومه‌ي بلند “درفش كاوياني“/، منظومه‌ي ”آبي، خاكستري، سياه”/ در رهگذار باد” /از جدايي‌ها”/ “سال‌هاي صبوري”‌ / “شير سرخ” ، / “ ... تارهايي” / “مقدمه‌اي بر روش تحقيق” / ”مجموعه‌ي رباعيات مولوي” / ”غزليات حافظ” همچنین  چندين كتاب در زمينه‌ي حقوق به چاپ رسانده  است.


 با من اکنون چه نشستنها خاموشیها
با تو اکنون فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

به‌گفته‌ي منتقدان، يكي از بازرترين ويژگي‌هاي شعر مصدق، سادگي، رواني و صميميت سيال آن است.

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره
از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم .......

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/03

جلال آیینه ادب بود

  دوره راهنمایی برای اولین بار با نام آل احمد آشنا شدم. یه کتاب داستان ازش خونده بودم با نام «نون والقلم».از فضای قصه خوشم اومده بود.  به دنبال کتاب های دیگه اش  رفتم و طی یکی دو هفته کتاب های زن  زیادی و مدیر مدرسه اش را هم گیر آوردم .لذتی که از خواندن این سه کتاب برده بودم بهانه ای شد برای  نوشتن انشاء. آخه معلم مربوطه هر از گاهی از بچه ها می خواست تا به دلخواه انشاء ای  بنویسن که نوشتم.

 مدت ها گذشت. در دوران دانشجویی بیشتر با آل احمد درگیر شدم. فراز و نشیب زندگی ا ش برایم جالب  بود. از خانواده ای روحانی برخاسته بود. با بانویی چون سیمین دانشور ازدواج کرده بود. در سیاست همراه امثال خلیل ملکی شده بود. یه جورایی تحت تاثیر   فردید بود.در هر حال جاذبه های خاص داشت. حتی با  چند تا از دانشجویان کتاب هایش را بررسی کردیم.راحت بود و روان. در گذر زمان هم شاهد بودیم که طیف های ادبی مربوط به تفکرات سیاسی مختلف سعی داشتند که او را منصوب به خود کنند.شاید تنها سیمین این بانوی والامقام ادبیات داستانی کشور  توانست  نام  جالا را اعتباری دیگر دهد.

در هر حال آذر است و بهانه ای برای یادکردی از آل قلم:

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

جلال آل احمد نخستین مجموعه داستان خود را با نام « دید و بازدید »  منتشر کرد . او که تاثیری گسترده برجریان روشنفکری دوران خود داشت ، در کنار نوشتن داستان ، به نگارش مقالات اجتماعی ، پژوهش ‌های مردم شناسی ،  سفرنامه ‌ها و ترجمه ‌‌های متعددی نیز پرداخت .

جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچار به بازار کار رفت ، پنهانی در کلاس های دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) گردید و بعد از فراغت از تحصیل  به شغل معلمی مشغول شد .
به طور جدی وارد حزب توده شد . از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسید و نماینده کنگره حزب  شد . در این مدت در مجله های زیادی قلم می زد .
در سال 41 کتاب معروف غرب زدگی را به رشته تحریر درآورد ،چند مقاله از این کتاب در (کیهان ماه ) چاپ شد که موجب توقیف این نشریه شد. این کتاب  ا و را به عنوان نظریه پرداز بازگشت به  سنتها واصالتها ی بومی
و مذهبی معرفی کرد .

جلال در اکثر زمینه های ادبیات به نوشتن پرداخت .

در زمینه داستان : ( دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، زن زیادی ، نون و قلم و......)
در زمینه مقالات : ( هفت مقاله ، غرب زدگی ، ارزیابی شتابزده و .....)
در زمینه سفر و سفرنامه : ( اورازان ، تات نشین های بلوک زهرا ، خسی در میقات ، سفر نامه شوروی و .....).
در عرصه نمایشنامه : ( تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده و.......)
در عرصه ترجمه : ( قمارباز از داستایوسکی ، بیگانه از آلبر کامو و .....)
جلال را یکی از کاشفان نیما دانسته اند. دکترعلی شریعتی نیز نثر او را " تند ، موجز، طنزآمیز، صریح، خودمانی، انسان
گرا،‌ بی باک ، مو شکاف ، لوده ، نیرومند ، بی تردید یک جانبه و گزارش گونه می داند.

همسرش دکتر سیمین دانشورمی گوید : « نوشته های جلال ، تلگرافی ، حساس ، دقیق ، تیزبین ، خشمگین ، افراطی ، خشن ، صریح ، صمیمی ، منزه طلب و حادثه آفرین است»

 .  احمد شاملو در وصف این بزرگمرد می گوید :

«قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود.»

 وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.

 

دغدغه حفظ و ترویج هویت ایرانی - اسلامی و غرب ستیزی در قلم و قدم آل احمد مشهود است .

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/09/01

حرمت حریم آرام گاه فردوسی ومقوله شعارزدگی

حفظ حریم آرام گاه فردوسی در این چند روز « ایسنای خراسان رضوی» را بر آن داشت که با جمعی از صاحب نظران و مدیران استان مصاحبه کند.چه خوب بود اگر این خبرگزاری مصاحبه ای هم با استاد درویش ( طراح طرح ضرورت حفظ حریم آرامگاه  فردوسی ) می کرد. هر چه هست در مروری بر مصاحبه ها متوجه  نکات جالبی از میزان حساسیت افراد مختلف می شوید.دوستان یکجای کار لنگمی زند. همه خوب حرف میزنند.مشکل کجاست ؟بنده خدا آقای درویش تصور می کرد که امروز و فردا دکل عقب گرد تاکتیکی خواهد کرد. توجه بفرمایید.

1- خبرگزاري دانشجويان ايران – مشهد// دکترمحمد جعفر ياحقي گفت: پيرو نصب دکل‌هاي برق در حريم منظري شهر تاريخي توس و مخدوش کردن چشم انداز مقبره فردوسي بايد به وزير نيرو گفت کسي که به پاسداشت بزرگترين چهره ماندگار ادبيات پارسي و ايران زمين نينديشند، چهره ماندگار نيست. بايستي به شخص وزير نيرو که چند شب پيش به عنوان چهره ماندگار اين مملکت معرفي شد توصيه کرد که خيلي از افراد به فردوسي و امثال وي که بزرگان اين مرز و بوم هستند احترام نگذاشتند، بسيار زود از ياد و خاطر مردم ايمان زمين محو شدند و منزلتشان را نزدايشان از دست دادند که سر آمد آنها محمود غزنوي است:

        «برفت حشمت محمود و در زمانه نماند           جز اين فسانه که نشناخت قدر فردوسي»

وي در خصوص انبوه سرمايه‌هاي فرهنگي موجود در مملکت ما اظهارداشت: هر جامعه و مملکتي داراي دو بخش ثروت مي‌باشد که به صورت اقتصادي يا مادي و ثروت فرهنگي يا معنوي تقسيم مي‌شود. طبيعي است که ثروت‌هاي اقتصادي و خصوصا بخش طبيعي آن محدود است و پس از مدتي از بين مي‌رود. دکتر ياحقي ادامه داد: اين ثروت‌هاي فرهنگي و معنوي است که طي نسل‌ها منتقل مي‌شود و نسل ‌هاي بعد مي‌توانند ازنسل‌هاي قبل آن را به خوبي و به راحتي دريافت نمايند؛ بنابراين حفظ و حراست منابع فرهنگي وظيفه بسيار خطيري است که بر ما محول شده است زيرا اگر طي يک زيان اقتصادي چند ميليون ريال از دست برود قابل جبران است، اما از دست رفتن يک سرمايه فرهنگي بزرگ چون فردوسي ديگر قابل جبران و بازگرداندن نيست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •