85/08/30
واگویه های چهار شنبه
1- کربلای بی شمر: نام رضا صابری و کاظم آبی و محمد ناصری می تواند بهانه ای برای دیدن یک نمایش درسالن سرو کاشمر باشد.شبیه خوانان آبادی در محرم با مشکلی نه چندان خرد مواجه شده اند.شمر گروه رو به موت است. حبیب مردکی جاهل مسلک و بد هیبت مورد نظر بختعلی بزرگ آبادی و شبیه گردان روستاست برای ایفای نقش شمر. و حالا این حبیب است که عشق عباس دارد و باید شمر شود . در درونش غوغایی به پاست. شمری در درونش متولد می شود و.../کار شلوغ است مثل تمام کارهای محمد.دیدن این اثر را به هنر دوستان کاشمر توصیه می کنم.
2- هفته خنک کتاب :امسال هم متولیان هفته کتاب توجه ای به نویسندگان کاشمری نداشتند. افسوس .
3- شور انتخاباتی : یه بنده خدایی گفت اوضاع برای همه امن و امان است. خب حتما هست دیگه!!
4- طنز: سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند. یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و سن پیتر، فرشتهء نگهبان بهشت داشت آماده میشد که آنها رابه بهشت راه دهد.
- یه سئوال!
- ...؟
- الان که هر سه تا دارین وارد بهشت میشین، اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن به سوی قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند. دوست دارین وقتی دارن کنار جنازه راه میرن در مورد شما چی بگن؟ اولی گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترین پزشکان زمان خودم بوده ام و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده بوده ام. دومی گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترین معلم های زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم. سومی گفت: دوست دارم بگن: نگاه کن! داره تکون میخوره... زنده اس!!!
85/08/28
خسته نباشیدی به استاد درویش و همراهان
|
باید به استاد درویش و آن پانصد نفر همراه در بحث حفظ حرمت حریم آرامگاه فردوسی خسته نباشید عرض کرد. |
|
|
85/08/27
ببخشید
1- ببخشید/ شعر گفتن يادم رفته /سیری چند بود؟/دل خوش سهراب را می گویم/در خیابان میان سالی/ مرگ لبخند ها چه شکوهی دارد/دور می شوم/ انیس باد و یار گمنامی می شوم/ناگهان مایل می شوم /تا فریاد بزنم از تو گفتن را/هزار رنگ لانه کرده در /../ ببخشید شعر گفتن چه سخت شده ؟/ نو یا نوتر / فرقی نمی کند/
2- میایی بریم شعر دزدی؟/ کاری نداره/به سبک از مابهترون ورق می زنیم مجموعه های شعرو/به طور کاملن تصادفی انتخاب می کنیم / بعضی واژه هارو/ حالا باید به خودت زحمت بدهی و چیدمانش را ردیف کنی/با حال بود مگه نه؟زنده باد دادائیسم./ راستی دم منتقد های متملق گرم/تو خیلی پست مدرن شدی/ خوبه!!/ این روزا مده/
3- وقتی که شعر در شعور شاعر نمی گنجد/ باید پیاله ای برداشت / به خانقاه رفت/مستی را تجربه کرد/و هی خاطرات خرد شده را الک کرد/امروز به انداز ه دیروز به فردا می اندیشم./
4- سکوت به امید ماندن صدا و رویش فریاد/بلندشو/ گل های باغچه خسته از خشکسالی/ اشک های تو را چشم به راهند/برخیز/باید بروی !!
85/08/26
یک هدیه و دو طعنه
سلام
۱-سعید عامری عزیز در وبلاگش عکسی زیبا تقدیم بنده گرده است. سعید جان دستت درد نکند. 
سعید از سر لطف با اشاره به دغدغه هایم در حوزه میراث فرهنگی کاشمر این گونه نوشته: « شاید این عکس رو باید به یه نفر تقدیم کنم .به عزیزی به خاطر راهی که رفت و آخرش را ندیدیم .ثمره اش مستنداتی که هر روز تخریب میشود و غم از دست دادنش مرا میجود .تکه عکس هایی که هر روز دیدنش اما چه فایده؟ همه ی عمق تاریخ کاشمر در دیدگانمان تخریب میشود و تو ناجی این بزرگ هستی .برخیز و کاری کن تا باب التاریخ کاشمر را چنان در پیش رویت نسوزانند!.از ارگ که دوری لااقل بارعیت نشین باش ...»
۲- یه بنده خدایی با سماجت فراوان ، مدتی است که با گذاشتن نظراتی خاص قصد درافشانی دارد. تا حال پنج نظر از خود صادر فرموده است. لپ کلام او این است که وبلاگی راه خواهد انداخت و به احوالات من و خانواده ام خواهد پرداخت. از سر ادب نظراتش را بایگانی کردم. ولی او درخواست دارد تا همچنان افاضاتش را ادامه دهد. قصدش چیست؟ با یکی از دوستان متخصص در حوزه خدمات اینترنتی صحبت کردم .راهنمایی های کرد. الغرض این بنده خدا که با نام « کوچک شما » نظر می دهد مصر است که کارش را بکند . خود داند و خدای خود!با هم دو نظر آخرش را می خوانیم :
|
پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت: 21:54 |
توسط:کوچک شما و... |
|
|
هر چه مى خواهى بگو/ بنويس | ||
|
|
پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت: 21:21 |
توسط:کوچک شما و... |
|
آقای مهندس | ||
دوستان می گفتند شاید این یک شوخی باشد.شاید حرکتی سیاسی است. شاید طرف مالیخولیایی است و شاید های دیگر. هرچه هست این بنده خدا وجود خارجی دارد. خدایش رهنمایش باد. راستی دوستان خواننده با این فرد خسته گی ناپذیر باید چه کنم؟ باجش دهم؟خوارش کنم؟هر چه هست امید که اغراضش .. بگذریم!!!
۳-در وبلاگ ترشیز خبر (http://not1981.blogfa.com/ ) مطلبی در مورد یکی از کاندیداهای انتخابات شورای شهر درج شده بود. شخصی نظر داده بود. شخص دیگری با ادبیاتی خاص افاضه فیض کرده بود که نگارنده نظر اول بنده ام.خنده دار است.در هر حال این دو بند آخر جالب بود.به نظر او و نظرم توجه کنید
. نويسنده: عاشق اصلاح طلب ها
پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت: 16:6
باور کن رستم التواریخ یعنی همی لوس بی مزه بی تقصیر . چوب دو سر نجسی که دومی نداره
نويسنده: بی تقصیر
جمعه 26 آبان1385 ساعت: 10:32
سلام .بی تعارف هفته ای دو سه بار به این گاه نوشت سر می زنم. در مواردی هم اظهار نظر می کنم.نام و نشانم را هم ذکر می کنم.هنوز میم . آزاد را نمی شناسم.
از انتخاب نام های مستعار در نظر دادن چه سود؟از آقای عاشق اصلاح طلب ها بابت تساهل و تسامح مواج در جملاتش ممنون. بنده خدا از الطافت ممنونم.ولی حیف است اصلاح طلبان آدم با مرامی چون شما داشته باشند.آخر دنیا بزرگواری چون خاتمی و این همه دشنام! در هر حال دمت گرم.جناب میم آزاد همچنان خواننده این مجموعه هستم البته فقط با هویت بی تقصیر !!
امیدوارم اصلاح طلب مذکور کمی در احوالات اصلاح طلبان بزرگ مطالعه کند و خوشه چین آنان باشد و باقی بقایتان.
85/08/25
کتاب و روابط اجتماعی
هر فردی، یا گروهی یا جامعه ای دو نیاز دارد:
1- نیاز اولیه است؛ که عبارت است از هوا، آب و غذا و سرپناه ، اگر این نیازها وجود نداشته باشد، فرد بعد از مدتی از بین می رود.
2- نیازهای ثانویه انسان؛ مثل سفرکردن، مطالعه کردن، تفریح و اوقات فراغت است که اگر نباشد ممکن است روح فرد را بیمار کند و او را عقب بیندازد، اما او را از بین نمی برد.
از نظر اقتصادی هر موقع بحران به وجود می آید، اولین بخشی که آسیب می بیند نیازهای ثانویه است و وقتی هم با رونق روبه رو می شویم آخرین بخشی که از رونق بهره مند می شود، کتاب است. همه اینها به خاطر آن است که در سطح جامعه برنامه ریزی نداریم.
ما برای انجام هر کار باید دو عامل داشته باشیم :
1- اراده انجام آن کار.
2- امکانات انجام آن کار.
امروز می گویند: کتاب گران و کم است، پس باید کتابخانه های مدارس، کتابخانه های عمومی و همین طور کتابخانه های تخصصی دانشگاهی را تقویت کرد. به گونه ای که خواننده بدون آنکه مجبور باشد کتاب مورد نیاز خود را از کتابفروشی ها خریداری کند، بتواند آن را از کتابخانه ها تهیه کند.
ادامه مطلب
85/08/24
خبر بد
سلام
1- روز گندی بود. بی حال تر از همیشه اسیر ثانیه ها بودم. اضطراب چهره تکراریش را در پس رقص عقربه های ساعت پنهان کرده بود. صبح با انتظار شروع شد، انتظار ظهور خبری بد! طرفای ظهر خبر خودش را در هیبتی مهیب نشان داد.پدر و مادر همسریکی از دوستان طی تصادفی در محور کاشمر – خلیل آباد جان به جان آفرین تسلیم کردند.این مصیبت را به مهندس حمید مصوری و همسر داغدارش تسلیت عرض می کنم.بار دیگر باید حکایت شتر مرگ را به یاد آورد.
2- نمی دانم با موسیقی چقدر مانوس هستید.هرچه باشد به طور قطع با آهنگسازی به نام « بابک بیات » آشنا هستید.نام او را در بسیاری از ترانه های ماندگار این مرز و بوم می توان دید.خواننده گان بسیاری، از گذشته تا کنون بخش اعظم شهرتشان را مدیون او می دانند.او این روزها به علت نارسایی کبد اسیر ناز طبیبان است و چله نشین درد و رنج.برای درمانش باید فردی حقیقی یا مجموعه ای حقوقی پا پیش گذراد و شصت میلیون تومان را در طبق اخلاص بنهد تا در گذر زمان باز هم این افتخار موسیقی ایران افتخار آفرینی کند. نمی دانم چرا چهره های نام آور این گونه فرجامی دارند.نمی دانم!
3- به خیلی چیزها می خواهم اشاره کنم ولی دل و دماغ ندارم.امروز عینک بدبینی به چشم دارم.همش نیمه های خالی لیوان های پیرامونم را می بینم.تنبل شده ام. چند روز است که نه مطالعه می کنم و نه می نویسم . کلی کار قبول کرده ام بی خیال همه شده ام. امروز روز گندی بود
85/08/21
نیما / گابو / رامین
الف : نیما ، نیمای نازنین
پیرمرد چشم شعر معاصر بود.دیروز به طور کاملن تصادفی به بهانه فرا رسیدن روز تولد نیما از 50 دانشجو پرسیدم می دونید نیما کیه ؟ جواب ها عجیب و غریب بود.از نیما نکیسا فوتبالیست و خواننده تا فلان نیما خان معروف در دانشگاه!! فقط 11 نفر گفتند حتمن شاعره. از این 11 نفر هم 8 نفر نیما را مربوط به دوره قاجار و صفوی می دونستند. !! حتا یکی گفت : فکر کنم ترانه های عصار رو اون گفته. الغرض حافظه ها یارا نمی کرد. به سراغ یکی دو تا از فوق لیسانس های ادبیات رفتم. آنان هم شناختی سطحی داشتند و در کل بی اطلاع بودند. امروز سالروز تولد علی اسفندیاری پدر شعر نوست. ابتدا به شیوه گذشته شعر می سرود. غزلیاتی در سبک خراسانی. تسلطش به زبان فرانسه باعث آشنایی اش با ادبیات غرب شد و این عاملی شد برای بیدار شدن هرچه بیشتر حس نوخواهی او. افسانه شعر نو با افسانه نیما جلوه ای دیگر یافت.افسانه ای که نگین ادب معاصر گردید.رها از وزن و قافیه به نوعی بی نظمی شناور در نظم می اندیشید.امید که ادب معاصر در جایگاه رفیعش قرار بگیرد و از سوی از ما بهتران ادیب مو عت توه قرار گیرد. راسی نیما تولدت مبارک!!!
ب: ایران میزبان گابو
مردم آمریکای لاتین گابو (گابیتو ) خطابش می کنند.« گابریل گارسیا مارکز» در 1928 در کلمبیا دیده به جهان گشود.به عنوان یک فعال سیاسی ، رمان نویس ، ناشر و روزنامه نگار مشهور است. در 14 سالگی اولین نوشته هایش را در روزنامه ای مخصوص بچه دبیرستانی ها به چاپ رساند.در 1947 راهی دانشگاه بوگوتا شد تا حقوق بخواند. در 1968 رمان « صدسال تنهایی» را منتشر کرد.در 1982 برنده جایزه نوبل شد.این کتاب در 1972 توسط بهمن فرزانه به فارسی ترجمه شد.
او از جمله تاثیرگذارترین نویسندگان سبک ادبی رئالیسم جادویی است.وحالا می شنویم که قرار است گابو به دعوت سفارت کلمبیا در دهه سوم فروردین و یا دهه اول اردیبهشت 86 به ایران بیاید.خبر جالبی است. یک واقعه تاریخی در ادب معاصر! یک رخداد میمون. افراد مختلفی در این سال ها به ایران سفر کرده اند از کوئیلو گرفته تا پاموک ولی به طور قطع آمدن نویسنده آثاری چون ؛طوفان برگ ، پاییز پدرسالار ، کسی به سرهنگ نامه نمینویسد، زائران غریب ( مجموعه داستان کوتاه ) ، ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدل اش ( مجموعه داستان کوتاه ) ، سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی ، زنده ام که روایت کنم ، صد سال تنهایی، از عشق و شیاطین دیگر ، عشق در سالهای وبا ( یا عشق در زمان وبا ) ، ساعت نحس ، خانهٔ بزرگ ، وقایع نگاری یک قتل از پیش اعلام شده و ژنرال در هزارتوی خویش به دیار هزا و یک شب ، به سرزمین دولت آبادی ، دانشور ، خیام و حافظ می آید. جالب است مگه نه !!
ج : اين روزنامهها سراسري نيستند، محلياند
در ستون ذره بین در روزنامه سرمایه مورخ 20/8/85 در شماره 318 مقاله رامین را با عنوان «اين روزنامهها سراسري نيستند، محلياند» خواندم. مطلب جالبی بود. شاید رامین جزو محدود خبرنگاران به اصطلاح شهرستانی است که به طور حرفه ای به نقادی مرکز نشینان واحدی روزنامه نگاری مشغول است. در هر حال این مطلب را در سایت روزنامه سرمایه بخوانید.
85/08/19
چهار بعلاوه یک سلام
سلام
1- گویا از هفتاد و چند نفر کاندیدای شورای شهر فقط یک نفر از قافله رقابت برای خدمت بازمانده است.او همچنان به دنبال مدرک این در و آن در می زند. البته یه بنده خدایی هم انصراف داده است.برخی می گویند یه بیست نفری هم انصراف خواهند داد.طیف اینوری فکر می کردند که طیف آنوری یه بلای سرشان خواهد آورد که نیاورد و باعث کمی تا قسمتی تعجب در بعضی جاها شد!!.دو طیف محترم و خدوم هریک قریب 15 نفر کاندیدا حاضر به یراق دارند.هر کدام یلی هستند.همین یل بودن باعث وزش نغمات خاصی است. گویا هر فرد می خواهد در راس لیست فرضی طیف خود باشد . البته در عالم به اصطلاح جنگ روانی از لیست های یاد می کنند این خیل خدوم.مجموعه ای جالب گرد هم آمده اند تا دیارشان را آباد آباد کنند بسان سالیان قبل و ادوار گذشته!!!!
2- چهار سال پیش به درخواست یک تشکل غیر دولتی به نام« آینده و توسعه کاشمر» و با همکاری دوهفته نامه آوای کاشمر در دوره ای ویژه آشنایی با حرفه خبرنگاری شرکت کردم. توضیح بعض مباحث بر عهده بنده بود. در میان شرکت کنندگان پسرکی ریز نقش با رندی خاصی خودنمایی می کرد.هنرمند بود و پشت کنکوری! در کلاس حضوری خنثی داشت ولی در بیرون از کلاس با نگاه هایش و پرسش هایش کلافه ام کرد.آرزوهایش را یرایم هجی می کرد. به سبکی خاص تکلم می کرد. یه جور جاهل مسلکی مودبانه در رفتارش موج می زد. یه جورایی عزیز جمع بود. سعید سال بعد از برگزاری آن دروه در رشته باستان شناسی ( یادم نیست کدوم گرایش ) قبول شد و راهی بیرجند شد. بعد مدتی به لطف حضور مجتبی عزیز وارد تیم منتشر کننده ویژه نامه روزنامه خراسان در استان خراسان جنوبی شد و شد عکاس خبری. میدانی که مجتبی به سعید خان عامری داده بود باعث شکوفایی استعداد او در حوزه عکاسی شد و سعید شد خوره عکس و سوژه های تصویری.کارش گل کرد و با همراهی یارانی در این جا و آن جا کارش بالا گرفت. حالا وبلاگی دارد با عنوانیک چمدان کهنه . وبلاگی که هنوز یکساله نشده ولی در این یک هفته اخیر بالغ بر 12 هزار بازدید کننده دارد.به لطف تجربه و توانی که دارد این روزها با پیشنهادات ریز و درشتی برای همکاری با از ما بهتران مواجه شده است. از همت این رند خراباتی مسرور شدم و این بهانه ای شد برای نوشتن این مختصر.سعید این روزها در تدارک برداشتن گام های بزرگ در زندگی است. عاشق است. عاشق دوربین و سوژه و آینده.او بسان بابا لنگ دراز مهربان است. هر موقع می بینمش یاد سریال بابا لنگ دراز و قهرمانان آن اثر می افتم.
3- امروز مثل این میرزا بنویس ها شدم انیس کلید های کیبورد و هی رقص انگشتانم را نگریستم. به اصطلاح در حال تایپ یک طرح تحقیقاتی بودم. یاد قنات های میرزا آغاسی افتادم که اگر برای او آب ندارد برای جناب مقنی که نان دارد!!! بیچاره پژوهش!!!!
4- یکی از دوستان گیر داده که فلانی چرا این جوری می نویسی؟ خب دوست عزیز چه طوری باید بنویسم؟ به نظرم وبلاگ یعنی همین. بهش میگن دفترچه یادداشت.
5- به کاظم خان عزیز و خانواده معززش هم از این حوالی سلامی دارم صمیمانه! این هم از کاربردهای وبلاگ است که در کنار یادداشتهای ریز و درشت میتوان یه جورای نامه نگاری کرد.
85/08/17
واگویه های 5 شنبه
1- ازدواج همزمان جوانک 16 ساله دهمیانی با دختر عمه و دختر خاله اش بازتابی قابل اعتنا در فضای مجازی داشت. شنیده ام که در برخی مطبوعات هم بازتابی داشته است.ظریفی می گفت: دلخوش بودم که کاشمر شهره شود به میراث فرهنگی و محیط زیستش نه به توان شانزده ساله ای در امر ازدواج.هر چه هست کاشمر است و هزار و یک باده ناب مانده در رگ و پی این دیار.
2- استاد درویش با همت والایش بحث ضرورت توجه به حریم آرامگاه فردوسی و عملکرد وزارت نیرو را مطرح کرد.عده ای با او همراه شده اند. متحیرم چرا از مابهتران صاحب منصب وارد این گود نمی شوند؟ باید مطبوعات به طور خاص به این مهم بپردازند.در حیرتم که چرا استانداری خراسان رضوی، شورای شهر مشهد ، میراث فرهنگی ، فرهیختگان خراسان و هزار و یک دردمند دیگر چرا منصفانه و به دور از حب و بغض در این باره موضع گیری نکرده اند؟امید که اهالی توس توسعه منطقه شان را از منظر موقعیت توریستی و گردشگری آرامگاه مورد تجدید نظر قرار دهند .
3- نمی دانم که میزان مصرف دستمال کاغذی در ادارات چقدر است؟ دیروز شنیدم که نهادی اعلام کرده که فقط دستمال کاغذی مقامات ارشد ش را تهیه می کند و الباقی باید خود به فکر تامین دستمال کاغذی باشند. گویا این مهم مربوط به سیاست های اقتصادی آن نهاد برای کاهش هزینه ها و صرفه جویی هر چه بیشتر است. ظریفی می گفت : می توان از ما بهتران آن نهاد را به صرف انار دعوت کرد مشروط به ارایه دستمال کاغذی!! با این ترفند می توان هم نزد مسوولان خود عزیزی کرد و پاچه خواری از خود ساطع کرد و هم می توان به وصال دستمال کاغذی رسید!! جای عزیز نسین و مرحوم گل آقا خالی تا طنزی بنگارند بر اساس این مهم!!
4- روش های برخی از کاندیداهای انتخابات شورای اسلامی شهر کاشمر برای عرض اندام کردن و خودی نشان دادن بسیار جالب است.یکی از این بزرگواران از روش های انتخاباتی رئیس جمهور تقلید می کند. حتی کاپشن مخصوص به تن می کند.دیگری از یارانش خواسته تا ده نفر مخلص را به او معرفی نمایند. او از آن ده نفر خواسته تا ده نفر دیگر را معرفی کنند. و این تسلسل ادامه خواهد داشت تا کاندیدای محترم در جلسات شام و ناهار و صبحانه کیفور شود از این همه یار.دیگری هم ولایتی هایش را جمه کرده و هل من مزید می طلبد. یک بنده خدایی هم اهالی زادگاه و روستاهای پیرامون را برای قرائت دعا و صرف غذا دعوت کرده تا که ثابت کند رستم یلی است در سیستان. دفتر سابق یکی از مراکز صنعتی شهرستان هم پاتوغ یکی از طیف هاشده است.یک نظر سنجی مربوط به جناحی خاص در حال اجراست. گویا عزیزان این جناح در یک موضوع مهم در حیرتند ، اینان برای ارایه لیستی هفت نفره به ظاهر مصممند ولی نمی دانند از میان بیست و چند نفر چگونه هفت نفر اصلح اشجع اعدل را انتخاب کنند. شنیده ها حاکی از نوعی تفرق ناخواسته در میان اینان است.طیفی دیگر هم همچنان در سکوت به فریاد می اندیشد.در ضمن چند نفری هم انصراف داده اند.
5- و در انتها سلامی دارم به عزیزان سفرکرده.امیدوارم که ایام به کامشان باشد و روزگار به نامشان. امروز کامنت ها را بررسی می کردم. چند نظر از راه دور واصل شده بود. خوشحال شدم. بی قرار شیدایی های روزگاران گذشته ام.کودکی ، نوجوانی ، جوانی و اینک نگاهی از منظر میانسالی به گذشته و حال و آینده! . می توانستم بهتر از حال باشم در برخورد با عزیزانم. می توانستم حریم ها را حرمتی مضاعف ببخشم.در هر حال زیارت نامشان و مزه مزه کردن یادشان سکر اور است. دست حق به همراهشان .روزگارشان سبز و اهورائی بادا!
85/08/15
بیچاره مالتوس(راز سرشماری و سه نقطه )
سلام. خبر ازدواج یک مرد در یک زمان با دوخانم برایم تعجب آور بود. اگر در سده های قبل می زیستیم شاید کمی تا قسمتی باورم می شد!!تعجب نکنید . پسرکی از اهالی روستای دهمیان بخش کوهسرخ از توابع کاشمر مالتوس و نظریه های کنترل جمعیت و اصول مشاوره و حرفای از این قبیل را به چالش گرفته و....بگذریم .مطالب ذیل را بخوانید:
روایت مهدی قاسمی (مندرج در سایت سایت نما) :
چتری برای دو نفر/// توی خونه نشسته بودم که همراهم زنگ زد . جناب خوش نیت خبرنگار صدا و سیما بود . از من خواست که همراهش برای تهیه خبری به روستای ده میان از توابع بخش کوهسرخ کاشمر بروم . آخه فیلمبردارش نبود و من باید براش فیلم می گرفتم . موضوع خبر رو که شنیدم عطش عکاسیم گل کرد گفتم باشه . فوری زنگ زدم به سعید . موضوع رو که بهش گفتم فوری گفت منم میام . قرار بود امروز برای گرفتن عکس از اعزام نیرو به منطقه مانور بسیج کاشمر بریم البته اصل مانور از فردا شروع می شه . موقعیت طوری بود که حیفم اومد از دستش بدم . ساعت دو و نیم آقای خوشنیت اومد دنبالم . و بعد از رفتن دنبال سعید و یکی دو نفر دیگه از جمله راهنمامون راه افتادیم . یک ساعت و نیمی توی راه بودیم . هیچ کدوم باورمون نمی شد . آخه مگه میشه اونم یه جوون ۱۶ ساله . بلاخره رسیدم . دوربین رو دستم گرفتم و شروع به عکاسی کردم . یک کم دیر رسیده بودیم و عروسی تموم شده بود . بنابر این از ما خواستند برای تهیه خبر به خانه ی داماد بریم راه افتادیم از در اتاق که وارد شدم اولین چیزی که دیدم اونا بودن . یک جوان ۱۵ یا ۱۶ ساله با کت و شلوار مشکی و کروات قرمز با یک دسته گل توی دستش .طرف راستش یک خانم که روشو با یک چادر سفید پوشونده بودند و در طرف چپش هم یکی دیگه همین طوری . آخه اون جرات کرده بود دو تا خانم رو با هم به خونش ببره.!

روایت سعید عامری رو در وبلاگش « یک چمدان کهنه»بخوانید .
محمد طاهری هم نگاه جالبی به این ماجرا دارد، سری به وبلاگش نوشته های من بزنید.
85/08/15
اعدام صدام وحرمت فردوسی
سلام.
1- مث آدمای گیج خبر صدور حکم دادگاه صدام را شنیدم. این سوال برایم مطرح شد: باید خوشحال باشم؟ نمی دانم. سال های جنگ نفرین ها بود که از عمق سینه ها به اوج آسمان ها می رفت. دوران سختی بود.به قول قهرمان فیلم آژانس شیشه ای گردان می رفتیم و گروهان بر می گشتیم.چه خسارات سنگینی به این مرز و بوم وارد شد. چرا مقوله تجاورز عراق به ایران در این دادگاه مطرح نشد؟آیا باید درد های درون را با این خبر التیام داد؟صدام دشمن این دیار اهورایی بود. آمریکا هم که وضعیتش مشخص است. آمریکا صدام را سرنگون کرد.محاکمه کرد.ایران کجای این محاکمه است.؟پرونده تجاوز صدام به ایران چه دادگاهی بررسی می کند. راستی از غرامت چه خبر؟آیا هنوز در وضعیت نه جنگ و نه صلح یعنی آتش بس هستیم؟در هر حال محاکمه صدام انجام شد. تا همین حد هم شکر!!
2- استاد درویش عزیز در وبلاگش در کنار دغدغه هایش بر ای حفظ محیط زیست به ضرورت حفظ حریم سایت معظم سیاحتی گردشگری و تاریخی آرامگاه فردوسی پرداخته است.

به شعارهای میراث فرهنگی دقت کنید. قرار است هزار و یک اتفاق حسنه در این معرکه واقع شود.امید که بشود.ولی در عمل....!!امید که باور کنیم گردشگری می تواند رکنی رکین در توسعه این کشور باشد.امید که تمام سازمان ها و ارگان ها در هر کاری و پروژه ای ابتدا با سازمان میراث فرهنگی هماهنگ شوند . امید که سازمان مذکور فعال تر و پویا تر عمل کند.امید که دغدغه های امثال درویس کمتر شود.
85/08/12
1+3
1- از سر درد و شاید طنز نام کاشمر را گذاشته بود« آرمان آباد بالا».مرحوم دکتر محمد حسین روحانی شهری را می گویم. مقالاتش را با ذکر نام این مکان خیالی امضاء می کرد. وقتی علتش را می پرسیدم با زهر خند کاشمر را آخر دنیا می دانست .معتقد بود این جا سهم اوست از اتوپیای افلاطون.پاره ای از مدینه فاضله فارابی!!! به شوخی می گفت: اگر همت کنی و نقشه ایران را درست و حسابی بتکانی شاید از گوشه نقشه نام کاشمر بیفتد جلوی پایت. گمنامی خفته در فضای این دیار را دوست داشت. به هزار و یک دلیل ماه های آخر حضورش توام با دغدغه ها و دردسرهای از درون و برون بود. به طنز کاشمر را مدینه فاضله ای می دانست که برای بسیاری دست نیافتنی است و عده ای از ماهیت این مدینه و حالات و سکنات جاری و ساری در آن بی خبرند.
آن مرحوم با ناشران تهران نشین در ارتباط بود. کتاب هایش را چاپ می کردند و هر از گاه برایش نشریات و کتاب می فرستادند. با این همه گله مند بود که چرا در کاشمر این آرمان آباد بالا یک کتاب فروشی درست و حسابی وجود ندارد.؟
البته در آن سال ها سید مهدی ( حامد) علوی برای کتابخوان های کاشمر پاتوغی درست کرده بود با عنوان نشر اندیشه.خوش ایامی بود. به لطف کتابفروشی او از جریان چاپ کتاب و مجلات مطلع می شدیم و لی افسوس که دولت مستعجل بود.
حالا حامد مقیم مشهد است و دکتر روحانی سالیانی است که رخ در نقاب خاک کشیده است.
به دو دلیل این بند عرضه شد :
الف : اگر اشتباه نکنم و حافظه درست یاری کند پاییز ماهی است که دکتر روحانی صاحب آثاری چون؛ ترجمه کامل ابن اثیر ، اعلال تفضیلی ، ادبیات پایداری و... جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ب: شش کتابخانه موجود در شهر را جستجو کردم تا مگر ترجمه ای از آثار اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات امسال بیابم که به جز یک مورد در الباقی موارد ناکام بودم. دو مرکز آموزش عالی شهر علی رغم داشتن رشته ادبیات فارسی و وجود حداقل 6 هزار دانشجو فاقد حداقل های مرسوم در بخش رمان و ادبیات معاصر(داخلی و خارجی ) می باشند. آخر الامر در یکی از کتابخانه های عمومی شهر رمان زندگی نو با ترجمه ارسلان فصیحی (نشر ققنوس) را یافتم. این جستجو برای یافتن یک کتاب مرا به یاد آن مرحوم انداخت . یواشکی بگم هنوز از صفحه بیست کتاب نتونستم جلوتر برم.بد جوری سردرگمم.شاید عیب از من است و شاید از مترجم و شاید هم از مخاطب نشناسی نویسنده!! شاید هم از آکادمی نوبل!!!
2- این روزها شایعه است که رئیس ارشاد شهر از تنها نشریه محلی کاشمر شکایت کرده .سردبیر نشریه طی تماسی تلفنی بر این موضوع صحه گذاشت و خواست تا در این گاه نوشت ذکر کنم که متولی فرهنگ شهرستان از تنها نشریه محلی شکایت کرده است. امیدوارم داستان همان طور باشد که او می گوید.البته باید اذعان کرد که این نشریه در این اواخر بدجوری به بعضی ها پیله کرده و بعضی چیزها را با بزرگ نمایی خاصی مطرح نموده که خب این هم طبیعی است. نشریه اصلاخ طلب است و عوالم خاص خود را دارد.شاید متولی فرهنگ این دیار چیزهای از پس پرده بداند که امثال من از آن بی خبریم. ولی در کل امیدوارم این قضیه شکایت هم بسان سایر شکایاتی که تا حالا این نشریه داشته فرجامی خوش داشته باشد.یقین دارم که در آینده بسیاری چیزها به لطف ناقلان اخبار و طوطیان شکرشکن روشن خواهد شد.
3- سازمان دانش آموزش آموزش و پرورش کاشمر هم متولی نشر نشریه ی پانا شده است.بچه های خبرگزاری دانش آموزی پشت این نشریه است.شماره اولش را دیدم بدک نبود. امید که تداوم یابد.
4- دفتر ارتباطات مردمی نماینده کاشمر در مجلس هفتم ویژه نامه ای منتشر کرده با عنوان ندای خدمت.روزنامه فرهنگ آشنی چاپش را برعهده داشته است.جالب بود معلوم بود از بعضی جنبه ها کاری است حساب شده. امید که این هم تداوم یابد.
85/08/10
چه گونه بنویسم که تورا خوش آید؟؟؟!!
انگشتانم بر تن صفحه کلید یخ کرده، چی بنویسم؟چگونه بنگارم؟سوالاتی از این دست گریبانم را گرفته! یادداشت هایی در مورد مسایل مختلف تهیه کرده ام ولی می ترسم که آن ها را در واژه نویس درج کنم.
دوستان کاری کرده اند که در گاه نوشتن چهره مبارکشان در پیش نظر مجسم شود و لرزه بر اندامم بیافتد.از بعضی از واژه ها و کلمات نباید استفاده کرد، چرا که آقا مجتبای تهران نشین دلگیر می شود.! نباید از داشته ها و نداشته ها گله کرد ، چون امثال آقا عبدالله دلگیر می شوند و تو را به انواع متلک ها مفتخر می کنند. حتی بابت نق نق هایت بهت برچسب شبه روانی شدن می زنند.
از صدا و سیما و برنامه هایش هم نباید بنویسی ، چرا که داش محمد تهران نشین را خوش نمی آید.
از فیلم و تئاتر هم نباید بنویسی چون اون داش محمد دیگه از اراجیف تو ناراحت می شود.
از مسایل فرهنگی دیارت هم نباید دم برزنی چراکه آق علی آقا از تو توقع ندارد.
راستی به تو چه که از انتخابات می نویسی چرا در پوست خلق می شوی؟ نکند عقده ای شده ای ؟ میخواهی خودت را مطرح کنی؟این را امیر عزیز از پس سیم های تلفن واگویه می کند.
به توچه که اورهان پاموک جایزه نوبل گرفته! تورا سنه نه ! این را رامین می گوید.
تو گویی وبلاگت زان تو نیست.تو باید آنی باشی که دیگران می خواهند. تو باید آهسته گام برداری . مرغ همسایه غاز است.مرگ خوبه برای همسایه.
یکی از دوستان می گفت : سبک نحس نوشتاری ات از دور داد می زند که مال توست.!
عزیزی دیگر می گفت تکرار بعضی کلمات در نوشته هایت حالم را بر هم میزند.یکی دیگر افاضه فیض می کرد که فلانی چه طنز مزخرفی داری.درود بر همه.
دوستان به حضور در واژه نویس معتاد شده ام. باید بنویسم. باید بخشی از یادداشت هایم را دراین عرصه عرضه کنم. ازآنات و لحظاتی از زندگی ، از خوانده ها و نخوانده ها ، از این و آن و از همه جا و هیچ جا.
دلیلی نمی بینم که باب دل شما بنویسم. شما هویت خاص خود را دارید و حقیر با مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها هویتی خاص خود.
من بودن شما را به رسمیت می شناسم .خوشحالم از حضور سبزتان. بر خود می بالم که فرزانگانی چون شما خوانندگان این مختصر هستند.عذرم را ببخشایید ولی توان پاستوریزه کردن و سترون نمودن نوشته هایم را ندارم. به اندازه سوادم قد می کشم.در لحظه زندگی می کنم و این لحظات را در این دفترچه ( وبلاگ) درج می کنم.
باورم آن است که حق دارم امروز از موضوعی خوشم بیاید وبنگارم وفردا در پی شناخت بیشتر به آن موضوع علاقه مند تر و یا بی زار شوم.
دوستان پاک نهاد از دقت نظرتان ممنون.همین و بس
85/08/07
5 نکته
سلام/ همه روزه با دیدن بعض وقایع و شنیدن بعض رخدادها کمی تا قسمتی به فکر فرو می رویم.شاد می شویم. نالان می گردیم و گاهی می گرییم.با هم چند موردرا مرور می کنیم.
1- آمده بود تا توری پنجره ها را نصب کند.هم کلاس دوره راهنمایی ام بود.از همان زمان سخت شیفته امور فنی بود و حالا یکی از استاد کارها به نام کاشمر در رشته خودش محسوب می شد.پسرکی همراهی اش می کرد. محمدشاگردش بود. با حسرت به حرکات انگشتانم بر تن صفحه کلید می نگریست. نگاهش آزارم می داد. ازو پرسیدم چند کلاس سواد دارد.؟ جوابش منفی بود.12 سال داشت.لاغر و ترکه ای با چشمانی هوشیار و جویایی نام. علت را پرسیدم. پدرش گفته بود که پسر باید نان آوری را یاد بگیرد تا مرد شود.پسرک تحصیل دوست داشت. آرزو داشت کتاب قصه شنگول و منگول را خودش به تنهایی بخواند. استاد کارش می گفا: پدر شاگردم معتقد است که در این دوره و زمونه درس خواندن یعنی کشک. البته پسرهای جناب استاد همه در حال تحصیل بودند. یک سوال بسان پتکی بر سرم فرود می آید: مگر نه آن که تحصیل تا مقطع راهنمایی اجباری است؟مگر نه آن که وزارت عریض و طویلی چون آموزش و پرورش و نهادی چون نهضت سواد آموزی درگیر مبارزه با بی سوادی هستند. این جا شهر است . ده کوره و منطقه ای صعب العبور نیست. چرا پدری این چنین در حق فرزندش ظلم می کند؟ چرا؟
