تبليغاتX
واژه نویس

85/07/30

واگویه های یک شنبه

 

1-   آخ جون ؛ اهالی خدمت با تمام تجربیات ریز و درشتشان دارن برای شرکت در انتخابات شورای شهر ثبت نام می کنند. تا دیروز بیش از سی خادم بالفطره وارد  عرصه مسابقه برای نزول در ویلای خرمشهر شده اند.حق یارشان باد.امید که حق شهروندی به جای بیاورند و کارها بکنند کارستان.بر ما حاشیه نشینان است که با رای خود اینان را در عالم خدمت یاری کنیم.بنده گان خدا با بزرگواری  آمده اند تا شهر را عاشقانه آباد کنند. واقعن که دست مریزاد. امید منتقدانی که معتقدن کاشمر را قحطی رجال و نسوان  خدوم فرا گرفته است به دور از حب و بغض های فرا جناحی، در برابر این همه توان مندی سر تعظیم فرود آورند و به کاشمر 1400 بیاندیشند.

2-   راستی از شورای خدوم فعلی هم باید کمال امتنان و تشکر را اعلام کرد. روزگار سختی را سپری فرموده اند. باور کنید انتخاب سه شهردار و استیضاح دو شهردار بسیار  سخت است. سخت تر از همه تغییر حساب شده مواضع سیاسی  برخی از عزیزان است.امید که این بزرگواران بالاخره به ثبات سیاسی رسیده باشند و الگوی از ما بهتران شوند.بایسته است که از خدمات فرهنگی این عزیزان هم به سهم خود تشکر کنم.بی انصافی است اگر تلاش شورای دوم را در امر شکوفایی فعالیت مراکزی چون بیناد ترشیز به فراموشی بسپاریم.

3-    شنیده ها حاکی است که شاید دو نفر از فرزانگان حاضر در شورا این دور کاندیدا نشوند.شاید هم از آن 5 عضو دیگر ، همه یا جمعی رای نیاورند .حال با توجه به دو واگویه فوق این شورا در روز 28 ماه آذر85 دیدنی است.بنده گان خدا باید تا اردیبهشت 86 هم چنان صادقانه خدمت کنند در حالی که می دانند عده ای غیر از خودشان  جانشین آنان خواهند بود.این نکته زمانی جالب تر است که اینان بخواهند با همکاران رفته به دور سوم تعامل داشته باشند.این اوضاع چه عواقبی به همراه خواهد داشت؟خوش به حال سوژه یاب های عزیز.

4-   و اما سخنی با عزیزان کاندیدا :فرهیختگان گرامی کاری به خط و جناح شما ندارم. کاشمری هستید و بس. مهم همین است. حتی اگر غیر کاشمری هستید امیدوارم دغدغه توسعه کاشمر را داشته باشید. بزرگواران کاشمر از نبود طرح های بنیادی رنج می برد. این دیار هنوز در بحث آمایش سرزمین در نقطه زیر صفر است.سند توسعه  شهرستان نیازمند نظر کارشناسان و صاحب نظران است و باید اصلاح شود. باید کاشمر را در سال 1400 تصور کنید و به آینده بیاندیشید و بدانید آینده گان بر ما خرده ها خواهند گرفت بایت ندانم کاری های که داشته ایم.

5-   و در پایان بیایید و برای اولین بار در کاشمر از تخریب هم خودداری کنیم .امید که شب نامه ای پخش نشود. حرمت ها حفظ شود.امیدکه  کاشمر 1400 را جدی بگیریم.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/27

زندگی بدون هیاهو چه صفایی دارد

حس خوش نفس کشیدن را با تمام وجودت مزه مزه می کنی - می خواهم امروز  سربه بیابون خدا بگذارم- دلت  می خواد سوار دوچرخه ات بشی و از حاشیه شهر خودت را به جاده خاکی روستای فدافن برسونی  و  در میانه دشت هی رکاب بزنی و  بدنت را در خنکای دشت یله کنی.

حالا داری نفس نفس می زنی. از کنار حوض پیر رد می شوم.عطری خوش فضا را در بر گرفته .اینجا دیگر از سیاست و انتخابات و شهر و غیبت اثری نیست. تو هم جزیی از طبیعت می شوی. زمین های زعفران سبز سبزند و تا چند روز دیگر دشت است و هلهله زعفران کاران و بساط زعفران چینی.

دشت های چه فراخ.سهراب است که در این گردش صبح گاهی خودش را بر من تحمیل کرده.در ذهنم غوغایی است.می خواهم از همه چیز فرار کنم.حالا رسیده ام به مرغداری  کنار زمین زعفران بابا.می ایستم. به کنار نهر آب می روم.آب را گل نکنید.آبی به سر و صورت می زنم. چند مورچه در تلاشند تا ملخی مرده را تکه تکه کنند. کمکشان می کنم. میازار موری را که دانه کش است.

به راهم ادامه می دهم.  حالا پنبه زارهای دشت را رد کرده ام و رسیده ام به اولین باغ دشت. باغ انگوری.هزار باده ناب در رگ این تاک جاری است. خوشه انگوری از پس دیوار خودنمایی می کند. انگور سیاه. حالا منم و راز مستور در مغز این حبه های انگور.

الاغ سواری پیر از دور می آید. به احترام پیر می ایستم. در این حوالی پیران را حرمتی است ازلی.صاحب باغ است. سلامی و خوش وبشی صمیمی و دعوت به باغ برای چیدن آناری یاقوتی. چند نفر دیگر هم از میانه دشت ظاهر می شوند.پیر باغدار می خندد و آنان را هم به انار چینی دعوت می کند.

حالا گردهم هستیم از وضع محصول و خشکسالی و نیاز قنات به لایروبی حرف می زنیم.در میانه صحبت پیر با چند انار درشت  سر میرسد.پارچه ای پهن می کند. هر کدام سهمی داریم. باید بعد افطار انارخوری راه بیاندازیم و از خدا بخواهیم که برکت باغ پیر را بیشتر کند.(این جا انار خوردن آدابی دارد خاص خود. نباید دانه ای از انارت بر خاک نشیند.خوردن انار ثواب دارد. انار میوه ای بهشتی است).

اینک منم مردی نشسته بر دوچرخه ، رها در بیکران دشت با همراهی چند انار سرخ و تپل.

به کوچه باغ ها میرسم. چند سپیدار همراه نسیم در رقصند.چغوک ها ( گنجشک) با سوسلنگ ها و کلاغ حجه ها هم نوایی می کنند. چند جار هم در میان دشت  چهچه سر داده اند.به چاه موتور می رسم.به کنار حوض می روم.گله ای گوسفند برای آب خوردن به طرف حوض می آیند.صدای زنگوله و پارس سگ های گله و آن هی هی چوپان و این بع بع گوسفندان. خدایا چه حس خوبی در روح و روانم جاری است.کفش هایم را به در می آورم.  اینجا چه نیازی است به کفش؟ چه نیازی است به حس گفتن کفشهایم کو؟جوراب ها را هم هم.پای در آب می نهم. گوسفندان دوره ام می کنند. سگ های  گله زبان بر آب می زنند و زیر چشمی مرا می پاییند.چوپان خندان به سویم می آید. هم سن و سالیم.گله اش  صد راسی است.از قوژد می آید و  به شادغول و طرفای حاجی رجب و ریخته ابولقاسمی می رود.

او هم پای در آب می نهد. حالا سگ ها بی خیال من شده اند.ردیفی از گوسفندان تا چند ده متر آن سوتر بر حاشیه نهر آب منشعب از حوض دیده می شود.

چوپان هم دهی من است و بعد چند دقیقه معلوم می شود هر دو  بیست و دو سال پیش  در لطف آباد ، در چهار باغ  و در محوطه های کوچه گود گوسفند چرونی می کردیم.دقایقی می گذرد. محمد چند فریاد سر می دهد. دشت به احترام صوت او سکوت می کند. درختان سپیدار در سماعیند.محمد به حرمت ماه روزه و ایام شهات مولا علی (ع) از علی می گوید . از داماد پیمبر.حالا محمدغزل شهریار را در فضا پخش می کند. شنیدن غزل شهریار و حکایت علی ای همای رحمت.

محمد بر می خیزد. اناری یاقوتی همراهش می کنم.او هم از سر لطف مرا به  تکه ای نان محلی با ماست چکیده و یک عدد نان غلفتی  مهمان می کند و می خواهد که دم افطار برای او و گله اش دعا کنم.سگ هایش را به نام صدا می کند: رعد ، برق و تندر.و لحظاتی بعد  گرد و غبار گله رفته  بر جایی می نشیند.

بر می خیزم.خدایا این همه صفا و صمیمیت و طراوت در این دشت و من اسیر دود و دم شهر؟. خدایا به دادم برس.

صدایی مرا به خود می خواند. موبایل است.از آنسوی خط همسرم متذکر می شود که ظهر است  و بچه ها چشم انتظار بابایی که در گذر هفته فقط صبح زود و آخرهای شب (آن هم در حد سلامی وعلیکی)  دیده اند!!. پای بر رکاب به میانه دشت بر می گردم تا با طی کردن چهار کیلومتر ناقابل بار دیگر غریق شهر شوم.

امروز  چهار ساعت با دشت و دمن و نسیم  همراه بودم.دو شاهین بر فراز سرم در پروازند.آنسوتر پیری زمینش  را آبیاری می کند. چه به سامان زندگی می کنند این روستا ییان پاک نهاد.

دلم می خواهد دکتر قهرمان این جا باشد و با آن ساختار ذهنی اش فضا را و محیط را ببلعد.

دلم می خواست استاد درویش اینجا می بود و در خلسه این فضا غرق می شد.

دلم می خواست طاهری عزیز با الهه نازش بساط شعر خوانی را در این  کوچه باغ های عشق بر پا می کردند.

دلم می خواست دوستانم اینجا بودن و تا بدون طرح مباحث سیاسی و حاشیه ای به طبیعت می اندیشیم و دغدغه های افرادی چون درویش عزیز را  پی می گرفتیم.

و اینک با تنی عرق کرده و لباسی به تن چسبیده وارد آپارتمان می شوم.  بار دیگر زنگ موبایل و از آن سوی خط صحبت انتخابات.طرف را سر کار می گذارم وبه اهل منزل سلامی می کنم. امروز موبایل تعطیل. تلفن ها تعطیل.با دخترکانم می نشینیم و کارتون می بینیم.زندگی بدون هیاهو چه صفایی دارد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/23

اندر حکایت نوبل ادبیات

سلام/ طاعات و عبادات قبول

1-« اورهان پاموک » نویسنده ترک برنده جایزه نوبل امسال شد.نمی شناسمش ولی آن گونه که این جا و آن جه خوانده ام از منتقدان حکام ترکیه است .او خواهان افشای اسناد کشتار ارامنه در ابتدای قرن قبل در ترکیه است.

او خواهان توجه بیشتر به اکراد ترکیه است. کردها یک سوم جمعیت این گشور را تشکیل می دهند. محافل سیاسی و نظامی ترکیه  واکنش مثبتی را در قبال این واقعه مهم ادبی نشان نداده اند.در کشور ما هم دو برخورد دیده می شود عده ای به وجد آمده اند  و خوشحالند که نوبل تا لب مرز آمده و یحتمل سال دیگر ایران شاهد دومین نوبل خود   خواهد بود.عده ای هم منتقدانه از پاموک به عنوان یکی از حامیان سلمان رشدی یاد می کنند و او را نویسنده ای لائیک می دانند.البته خوانده ام در جایی که جناب دولت آبادی بیست سال است که کاندیدای این جایزه است و گویا امسال هم از چهره های مطرح بوده ، چندی پیش هم سیمین بهبهانی در محافل داخلی مطرح شد.سالیان قبل هم  ازمرحوم شاملو  در این رابطه یاد می شد.در ضمن خوش به حال ارسلان فصیحی، چرا که این بنده خدا مترجم  چند اثر از پاموک است و به طور قطع این روزها سرش شلوغ شلوغ است.راستی می گن پاموک با ایران و ادبیات ایران زمین آشنا است و سفرهای به این سرزمین داشته است( فصیحی می گوید : پاموك به ادبيات كلاسيك شرق از جمله ايران كاملاً احاطه دارد. او ادبيات كلاسيك ايران مثل فردوسي، مولانا و عطار را خيلي خوب مي‌شناسد. حتي يكي از كتاب‌هايش را براساس منطق‌الطير عطار نوشته است.). جایزه نوش جان ایشان باد.

2- بيش از يك قرن از اهداي جوايز نوبل ادبي مي‌گذرد، برخي از نويسندگان هيچگاه مورد توجه و عنايت آكادمي  نوبل سوئد قرار نگرفته‌اند؟ خورخه لوييس بورخس نويسنده آرژانتيني ، گراهام گرين نويسنده انگليسي، مارسل پروست و سيمون دوبووار نويسنده فرانسوي و جيمز جويس نويسنده ايرلندي از جمله این نویسندگان می باشند. به این لیست شخصیت های ایرانی بند قبلی را هم می توان اضافه کرد.
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/21

درخشش نام مولا علی(ع) در میان مردم کاشمر

 

سلام. لیالی باصفای شب قدر را در پیش داریم .  در لیالی  قدر مردم خودجوش و به دور از زنده بادها و مرده بادهای مرسوم از سر اعتقاد و ایمان در مساجد و تکایا حاضر می شوند و با یاد مولا علی(ع) شب زنده داری میکنند.

در این  آیین معنوی چه حضور پر تلالوی داشتند جوانان و نوجوانان. بی ریا و اشک ریز در گوشه و کنار مجلس در خود فرو هشته بودند.

در حسینیه حیدری ، در مهدیه، در مسجد صاحب الزمان (عج) ،در حسینیه موسی بن جعفر(ع) و در هزارتوی این شهر این حکایت ساری و جاری بود.

 گاهی حضور پر شکوه مردم در تکایا و مساجد  به حدی است  که دو طرف خیابان مسدود می شود و   در نهایت خادمان پر شور تکایا برای مردم در خیابان و پیاده رو فرش پهن می کنند.مردم یا علی گویان  عاشقانه جوشن کبیر می خوانند.

 این دعا چه رمز و رازی دارد.مدهوش میکند خلق را و به آن بالا بالاها می برد آدمی را.

مردم کاشمر با علی(ع) از میلاد تا مرگ همراه هستند. به باورهای مردم کاشمر اگر بنگری حضور این امام همام را در جای جای باورها می بینی.

 بدون اغراق در کاشمردر هر خانواده  و طایفه یک نفربا نام علی یافت می شود. نامی که رنگ کهنه گی به خود نمی گیرد .

در کمتر گذر یا روستا و آبادی است که مسجد یا محفلی به  نام آن امام نام گذاری نشده باشد.

در آوسنه ها هم می توان حضرتش را به وضوح دید.مولا پهلوان پهلوانان است. در خیبر بردوش می گیرد و نیمه های شب مردانه به داد نیازمندان می رسد.

ایشان برای بسیاری از مردم همان رستم و سیاوش و آرش است. جسارتم را ببخشید  ،بنده معتقدم علی به عنوان  ایرانی ترین عنصر دینی در باور ما ایرانی ها متجلی شده است .

در آغاز هر کاری یاعلی می گوییم .به نام او قسم می خوریم . به یادش روضه می خوانیم . از عدالت و عطوفتتش حکایت ها بیان می کنیم . او زیرک است و شجاع و عارف و دارای هزار صفت حسنه. صفاتی که در باوری بشری  به ظاهر متناقض با هم هستند!!.

در کاشمر برای او مجالس قنبر خوانی و منقبت خوانی برپا می کنند. تعزیه مخصوص به خود دارد. مادران در لالای هایشان  از او به عنوان پشت و پناه کودکش یاد می کنند . چوپانان رمه شان را با یاد او بیمه میکنند . در آواها و نواها حضوری گسترده از نامش می بینیم.

 هر که به او وابسته است نامش به نیکی برند ولو غلامی به نام قنبر باشد . بر دشمنانش لعن می فرستند . اگر می خواهی به کسی توهین کنی نامش را ابن ملجم بگذار ، چرا که این ملجم از جمله خبیث ترین موجودات روی زمین است، او قاتل علی(ع) است و شقی ترین اشقیا است.

مردم کاشمر در هر عارضه طبیعی و حادثه غیر مترقبه به او متوسل می شوند. فرزندانش برایمان عزیز هستند . منتظر عزیز او هستیم .در این میانه عزاداری اهالی تکیه حیدری بس دیدنی است.

 امسال نیز چون سال قبل در سطح شهر بر شیشه ماشین ها و یا بر بدنه آن ها  نام مولا با خطی زیبا نقش بسته بود. صحنه زیبای بود. همه و همه  یک صدا علی علی می گفتند . در بعض نقاط شهر خیرین و یا اعضای با صفای هیات با شیر کاکائو و یا چای از خلق خدا پذیرایی می نمودند.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/19

انتخابات و نمایشگاه کتاب

1- تنور انتخابات شوراها گرم گرم است.عده ای با چراغ خاموش، عده ای هروله کنان، جمعی مشتاق قدرت (شما بخوانید خدمت) چشم به 24 آذر دوخته اند.پیش بینی برخی آن است که برای انتخاب 7 عضو اصلی و 4 عضو علی البدل حداقل 100 نفر کاندیدا خواهند شد.در این باره در روزای آتی بیشتر خواهم نگاشت. این روزا آبستن طنز های بس فاخر و گل آقایی است.

امروز تنی چند از کاندیداهای احتمالی انتخابات دور سوم شورای شهر را دیدم.طفلکی ها همشان برای خدمت به خدا و خلق خدا  سر و دست می شکنند  و می خواهند وارد گود خدمت شوند.

امیدوارم این نوشته دیگر به کسی برنخورد. بنده گان خدا از برای شبه مشورت به نزدم آمده بودند. من هم که حساس. رک و پوست کنده حرف های که به مذاق آنان خوش نمی آمد  را مطرح کردم.حداقل فهمیدم که بساط خدمت به خدا و خلقش در این دیار اهورایی باز باز است.

2- در نگارخانه ارشاد چشممان به جمال نمایشگاه کتاب روشن شد. خوشحالم که بر عکس سنوات ماضی ننوشته بودند« نمایشگاه بزرگ کتاب»

کتاب ها همان کتاب های چند نمایشگاه اخیر است.یک ردیف کتاب های مذهبی  و الباقی زیبایی چهره و آشپزی و آرایش و چند رمان آشپزخانه ای و مقادیر متنابعی پوستر و سی دی نوحه.از نبوی عزیز که رئیس ارشاد کاشمر است و  خود کتابخوان قهاری است بعید است که با  برگزاری اینچنین  نمایشگاهی موافقت کند.

گویا کما فی السابق نشر عالم افروز کاشمر انبار گردانی داردو باید کتاب هایش را آب نماید.خدمت ارباب فرهنگ کاشمر عارضم که در مراکز آموزش عالی  این شهر صد هزار نفری  قریب 8 هزار دانشجو  مشغول به تحصیل هستند.حداقل  45 رشته دانشگاهی در این شهر دانشجو دارد.در این نمایشگاه هیچ اثری از دغدغه های دانشجویان دیده نمی شود.برای ارضای دانش آموزان هم اثری موجود نیست.

 نمی دانم نشر عالم افروز چه مخاطبانی را مد نظر دارد.اگر نمایشگاه مذهبی است وجد بعض کتب محل سوال است و نبود بسیاری از کتب یک انتظار. در این باره بسیار می توان گفت چرا که در نبود یک کتابفروشی به روز در کاشمر برگزاری نمایشگاه یک حادثه است.البته باید به اهالی فروشگاه کتاب دانشگاه پیام نور در فلکه باغ مزار دست مریزاد گفت.با توجه به وضعیت فعلی شهر مجموعه ای به سامان دارد.از کتابخانه ها هم فعلن چیزی نمی نویسم  باشد تا بعد.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/16

یه مالیخولیای ساده

 

 این داستانک (بخوانید طرح را ) بی سر و ته را  به آقا جلیل تقدیم می کنم.

امیدوارم در کار انیمیشن از آن بهره ببرد.

================

 یه  مالیخولیای ساده

شوخی با عزرائیل سخت است. باور بفرمایید  حکم بازی با دم شیر را دارد.اون روز تنها کنار پنجره ایستاده بودم و مثلن از تردد خلق خدا در  خیابان لذت می بردم که مثل اجل معلق سر رسید. خوش پوش بود و با وقار.

دستی به سینه ام زد. یقین کردم که قصد گرفتن جانم را دارد. به کناری رفتم.خندید. دو بازویم را گرفت  و با صدایی پر خش گفت:

-         هنوز وقتش نشده. چند دقیقه دیگه مونده! ولی یه سوال دارم راستشو بگو.تو اینجا چکار می کنی؟

یه جوری شده بودم. در پاهایم احساس سرما می کردم.سر و صورتم  را عرق فرا گرفته بود.  به وصیت نامه ننوشته ام می اندیشیدم. به عمر رفته بر باد.جناب عزرائیل سوالش را دوباره تکرار کرد.بیشتر تعجب کردم. یعنی چه که من این جا جکار می کنم. خوب مگه جنابش نمی داند که اینجا خانه من است؟پرسیدم. دندان های زیبایش وقتی می خندید به تحسینم وا می داشت.

-         بنده خدا قرار یه جایی دیگر جانت را بگیرم. در حیرتم که اینجا چه می کنی؟ با ابر و باد می خواهی تغییر مکان بدهی؟

شده بودم مرغ  بسمل. منظر هم آغوشی با مرگ بود. یهو چقدر زود دیر شده بود.بایدبه  کارهای کرده و ناکرده  برسم. هنوز جوانم . باید جوانی کنم.این بزرگوار چرا این سوالات را مطرح می کند. نکند بخواهد جانم  را با پرت کردنم از این پنجره  بگیرد.مجدد بیرون را می نگرم. اگر پرتم کند  استخوان سالمی در بدنم نمی ماند.چرا از تغییر مکان حرف می زند؟ نکند می خواهد از پشت بام پرتم کند.

-     نترس از  پرت کردن خبری نیست. قرار پات بره روی مین و بمیریی. به همین سادگی. ولی نکته مبهم کار اینجاست که تو آپارتمان تو اونهم تو طبق سیزدهم اثری از مین نیست.من باید تا سه دقیقه دیگه جونت را بگیرم.

خدایا مین چیه؟ حرفهای جناب عزرائیل چه معنای داره؟باید باهاش مدارا کنم. فکری به ذهنم خطور میکند. باید یه چیزی نذر کنم تا اگه زنده بودم در راه خدا خرجش کنم.زود توی دلم چند تا نذر ردیف می کنم. بایدسنگ تموم بذارم. از شدت ترس  چشمانم را می بندم.

    - آقا خلیل حواست کجاست؟باید آماده شی. تا چند لحظه دیگه باید بری اون دنیا.

 چرا اسمم را عوضی صدا می زنه؟چی بهش بگم؟ چه جوری حالیش کنم که اسمم جلیله؟با زحمت  بعد چند سرفه می گم:

-         ببخشید من جلیلم. خلیل داداشمه که اون سر کشور در حال خدمته.

راستی باید بهش بگم که من و خلیل دوقلو هستیم.  همه حتی مادرم توان تشخیص ما تو تا رو از هم ندارن. بیچاره جناب عزرائیل. اون هم بین تشخیص خلیل از جلیل گیر کرده. باز خواب دیدم.چشمانم را باز می کنم. تنهای تنها این جایم، کنار پنجره آپارتمانم در طبقه سیزدهم ، ایستاده ام و به سروصدایی مردم در خیابان  گوش می کنم.به عنوان تک فرزند خانواده ای بی فرزند از این بالا به برادر نداشته ای که روی مین رفته می اندیشم.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/14

یاد مادر / مهر بانوی عمرم

امروز با خانواده رفتیم دیدار مادر. به همراه چهار شاخه گلایل و یک عالمه بی قراری.مادر کنار پدرش و خواهر ش وتنی چند از اقوام چشم به راه ما بود.

از هجرتش 4 سال می گذرد.متولد ماه مهر.مهر بانویی طایفه.مهربان و اهورایی.به ماه مهر عزیز سفرکرده ما شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر مزارش لختی نشستیم و با هم به مهر واگویه ها کردیم.مادر کنار صحرا در حاشیه جوی آب هم نشین چند تاک و چند بوته گل و تعدادی درخت است.

باغی انگوری مجاور قبر اوست. شاخه ها ی چند درخت انار از پس دیوار گلی مشخص است. کمی آن سوتر جوزار است و زمینی زعفرانی.آب قنات در میانه دشت جاری است.

دوبیتی ها ی مادر همراه وزش نسیم به گوش می رسد.دارد فایز می خواند.

چهار سال از رفتنش می گذرد. رفتنش آیینه آمدنش بود. هنوز هم نصیحتم می کند. چشمانش بی قرار بی قراری ها ماست.مادر قدرت نداستیم.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/13

حاشیه ای بر شهر شعر یک جوان کاشمری

در نیمه دوم دهه هفتاد یکی از لذت بخش ترین برنامه های زندگانیم حضور در جلسات انجمن ادبی شهاب ترشیزی  بود. شاعران جوان و نوجوان در کنار بزرگسالان طبع آزمایی می کردند.در سال 79 یا 80 بود که با « علی اصغر داوری» و اشعارش آشنا شدم.

جوانکی بود شوریده و  حیران.عاشقانه شعر می گفت و با غروری خاص به دستان حضار می نگریست تا تشویقش کنند و وقتی صدای تشویق حضار گوش فلک را کر می کرد گل لبخند بر لبانش می نشست و غرق در لذات بشری می شد.شعرهایش مملو از الفاظ عاشقانه و طلب هویت و ورود به وادی ها مملو از راز و رمز های خوش و ناخوش بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/12

حالا حکایت صلاحی است و نوبت هجرت

در وب گردی امروز خبر مرگ عمران صلاحی حالم را گرفت.خواندن طنز فاخر او برایم بس لذت بخش بود. نکته سنجی هایش را دوست داشتم.نوشته هایش را در این نشریه و آن نشریه پی گیری میکردم.معما بود وجود این نویسنده طناز.چهره اش، قلمش و کنایانات و اشارات خفته در تراوشات قلمش جذبه خاصی برای من شهرستانی داشت. صلاحی طنزی هنری و مردمی را عرضه می کرد. متلک های ادبی او خواندنی است. مجموعه مقالاتش در ماهنامه گل آقا ،آن جا که طنز را در شعر سعدی بررسی می کرد، برایم بس آموزنده و راهنما جهت کاری مشابه بود.

به کی باید تسلیت بگویم. ؟

دلم می خواست خبر دروغ می بود و صلاحی عزیز از تخت بر می خاست و به طنز همه را به ریشخند می گرفت و حکایتی نو ساز می کرد. ولی گویا او را عزم شتر سواری است  و او اینک یک وری بر شتر مورد نظر نشسته و حکایتی نو رادر آغوش مرگ سر می دهد.

مطلب ذیل را با هم می خوانیم.

خبرگزاري ميراث فرهنگي- فرهنگ- خبر كوتاه بود و تكان‌دهنده:‌ عمران صلاحي بعد از اذان صبح امروز از دنيا رفت.

عمران صلاحي، شاعر و طنزنويس معاصر اين بار طنز زندگي را نوشت و در حالي كه هيچ كس فكرش را هم نمي‌كرد، درگذشت.

عليرضا روشن به نقل از يكي از بستگان وي به خبرگزاري ميراث فرهنگي گفت:‌ «عمران صلاحي ساعت 4 عصر ديروز 11 مهر ماه با احساس درد در قفسه سينه راهي بيمارستان كسري شد و از آنجا به بيمارستان توس منتقل شد و در بخش "سي.سي. يو" بستري شد.»

وي افزود:‌ «شب گذشته پزشكان از بهبود وضعيت وي قطع اميد كردند و بعد از اذان صبح اين هنرمند از دنيا رفت.»

عمران صلاحي در سال 1325 در اميريه تهران به دنيا آمد. سال 1340 اولين شعر خود را در مجله اطلاعات كودكان به چاپ رساند. در سال 45 همكاري با هفته‌نامه طنز «توفيق»‌ را آغاز كرد و در هما‌ن‌جا با پرويز شاپور آشنا شد.

وي در سال 49 كتاب «طنزآوران امروز ايران»‌ را با همكاري بيژن اسدي‌پور منتشر كرد كه مجموعه‌اي از طنزهاي معاصر بود.

صلاحي سپس در سال 1352 به استخدام راديو درآمد و تا سال 75 كه بازنشسته شد به اين همكاري ادامه داد. او همچنين سال‌ها همكار شوراي عالي ويرايش سازمان صدا و سيما بود.

در سال 1367 انتشار صفحه طنز «حالا حكايت ماست» را در ماهنامه دنياي سخن آغاز كرد و با نام مستعار «ع. شكرچيان» تا پايان انتشار،‌ اين نشريه را همراهي كرد.

او از بدو انتشار هفته‌نامه گل‌آقا در سال 1369 با موسسه گل‌آقا همكاري كرد كه اين همكاري تا امروز در ماهنامه گل‌آقا همچنان ادامه داشت.

گريه در آب (53)، قطاري در مه (55)، ايستگاه بين راه (56)، پنجره دان داش‌گلير (61)، روياهاي مرد نيلوفري (70)، شايد باور نكنيد (74)، يك لب و هزار خنده و حالا حكايت ماست (77)، آي نسيم سحري، ‌ناگاه يك نگاه، ملانصرالدين، از گلستان من ببر ورقي و باران پنهان(79)، هزار و يك آينه (80) و ... از جمله آثار او در زمينه شعر و طنز است.

پيكر عمران صلاحي ساعت 9 صبح فردا (13 مهرماه) از خانه هنرمندان ايران تشييع مي‌شود تا در قطعه هنرمندان بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شود.

روحش شاد و يادش گرامي باد.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/11

روابط عمومي نيازمند خانه تكاني است

چند روز پیش سرکار خانم رستمی از روابط عمومی روزنامه قدس  سوالاتی را مطرح نمود.ماحصل آن در وبلاگ روابط عمومی روزنامه درج شده است. به پاس تشکر از ایشان و جناب آقای هاشمی مدیر محترم روابط عمومی روزنامه قدسس ، مطلب مذکور تقدیم حضور خوانندگان گرامی این بلاگ می شود. امید که مقبول طبع شما عزیزان قرار گیرد

روابط عمومي نيازمند خانه تكاني است

در حال حاضر ديگر الگوي «نفوذ» نمي تواند منجر به استحكام ارتباط درون سازماني و برون سازماني شود بلكه اينك بايد به ارتباط بر مبناي تفاهم و گفتگو انديشيد.

مديرعامل انجمن متخصصان روابط عمومي استان يزد ضمن اظهار مطلب فوق در خصوص عملكرد روابط عموميها در ايجاد ارتباطهاي درون سازماني و برون سازماني گفت: امروز مخاطبان درون سازماني و برون سازماني ما فهيم تر و انتخابگرتر از آن هستند كه بخواهيم با الگوهاي قديمي ارتباط، اساس ارتباط خودمان را با آنها پي بريزيم.

 محمد امامي در همين خصوص افزود: رمز اصلاح اين نگرشهاي متضاد باور به لزوم ايجاد مفاهمه بين مخاطبان گوناگون سازمان و سياستگذاران و مديران و كاركنان و مردم است.

 

 وي يادآور شد: هنگامي كه در اين جريان ارتباطي، كفه به نفع يكي از طرفين بچربد  در ارتباط ما اختلال ايجاد خواهد شد و برداشتهاي ناصيح رواج مي يابد.

 

به گفته امامي: روابط عمومي جايگاهي است كه مدير وكارگزاران آن بايد به مثابه متخصصان و مشاوران ارتباطي عمل كنند اما مشكلات ساختاري روابط عمومي كشور ،ميزان نامناسب توانمندي شاغلان اين حرفه و ديدگاه غلط برخي مديران منجر به نگرشهاي غلط در خصوص عملكرد روابط عموميها شده است.

وي خاطرنشان كرد: نوع برداشت افكار عمومي سازمان، تابعي از نوع توانمندي و عملكرد روابط عمومي، سبك مديريت آن و جو سازماني است بنابراين چنانچه روابط عمومي را فردي توانمند به لحاظ انديشه و عمل اداره كند نگرش نسبت به روابط عمومي مثبت و واقع گرايانه خواهد بود.

مدير روابط عمومي دانشگاه آزاد اسلامي كاشمر نيز معتقد است: در حال حاضر روابط عموميها علي رغم جايگاه تشكيلاتي و علمي تعريف شده، بسان مجموعه اي توجيه گر عمل مي كنند؛ به طوري كه بايد بديهاي سازماني را پوشانده و خوبيها را عنوان كنند.

به گفته حميدرضا بي تقصير: متأسفانه مسؤولان اداره ها  دانستن را حق مردم نمي دانند و آن چه از اهميت برخوردار است ترويج و بسط روحيه چاپلوسي توسط روابط عمومي كنترل شده است كه نمونه آن را مي توان در بروشورها، بولتن ها، جزوات و هزاران روش تبليغاتي يافت.

وي تصريح كرد: مسؤولان سازمانها فراموش كرده اند كه در عصر دانايي به سر مي برند و دانايي قدرت محسوب مي شود.

به عقيده وي: روابط عمومي پويا مي تواند با اين ابزار سازمان را در كسوت نهادي پاسخگو و معتقد به تضارب آرا و نقد پذير در جامعه مطرح نمايد كه اين مطرح شدن همان اعتلاي سازمان خواهد بود.

وي همچنين درباره وضعيت فعلي روابط عموميها گفت: درحال حاضر روابط عموميها بيشتر جنبه تشريفاتي يافته اند بطوري كه در خلال آن بايد رييس و مدير را مطرح و پيامهاي سازمان را در قالب انيميشن به مغز مخاطبان القاء و اصحاب مطبوعات را با هديه نمك گير كرد.

وي در ادامه مي افزايد: اين در حالي است كه روابط عمومي نيازمند خانه تكاني اساسي و تغييرات بنيادي در  تعريف مفاهيم، با توجه به فرهنگ جاري در كشور و خرده فرهنگهاي نواحي مختلف است.

وي با اشاره به اين كه در حال حاضر در روابط عمومي نگاه به آن سوي مرزها معطوف شده و توجه به درون مورد تفافل واقع شده است تأكيد كرد: هنوز كسي جايگاه ملي روابط عمومي را تعريف نكرده و نتوانسته با توجه به آموزه هاي ديني براي آن حدود و ثغوري تعيين نمايد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/11

شیر آن را دان که خود را بشکند

سلام.واگویه ای که از روز پنجم مهرماه با درج « درد دل یک پزشک » شروع شد تبعاتی را به همراه داشت. عده ای خوشحال و عده ای ناراخت شدند.باید تاکید کرد که هدف توهین به آوای کاشمر نبوده است. امیدوارم یادداشت ذیل که از سوی  دکتر سهیل سادات ترشیزی نگاشته شده است  ختم این واگویه ها باشد.امید که  شاهد رضایت بزرگوارانی ادیب و فرزانه و نجیب چون   آقا رضای گل باشیم.

 

برادر ایمانی جناب بی تقصیر

یک گلایه کوچک از بی توجهی تنها نشریه محلی به روز پزشک و مظروف های اصلی کاشمر که همانا انسان های ارزشمند آن ( همچون کشاورزان با غیرت ، فرهنگیان بازنشسته فراموش شده و پیشکسوتان علم و ادب) هستند ، بیش ازتصور حقیر اسباب تکدر خاطر شده است.

حقیر فقیر سراپا تقصیر( برخلاف شما که در این ماجرا کاملا بی تقصیرید و فعلا مزد یک لطف دوستانه را کف دستتان می گذارند) همیشه آرزو داشته ام و دارم  و خواهم داشت که هر مقوله ای با نام کاشمر ، اسباب افتخار باشد و صد البته در نشریه ای که با خون دل و هزینه بسیار کلی مشکلات چاپ و نشر را متحمل می شود ، غنای مطالب ، بومی شدن حقیقی وارزشگذاری به مسادل اصلی شهر (که باید در طبقه بندی آن فرهنگ جایگاه والاتری از سیاست و اقتصاد داشته باشد) می تواند با مخاطب بیشتری نیز همراه باشد.

اگر هم چند گلایه کوچک وارد شده همه از سر شفقت بود و دوستی با این عزیزان.

برایننکته هم به خوبی واقفم که هر نشریه ای درچتپ مطالبیا سانسور آن ها مختاراست و آوای کاشمر ازاین قاعده مستثنی نیست.اما علیرغم تماس های بسیاری از عزیزان مبنی بر رضایت از متن نامه ارسال شده (درج شده ) ، دوست  نادیده ای به نام «رضا» ، که بعید می دانم نام اصلی اش باشد، چرا که برازنده گفتارش نیست ، بدجوری بر آشفته است.

برای کسی که قلم سوگند خورده درگاه باری را در مرکب نجاست بزند و هر چه خبث و طینت و کینه دور و نزدیک دارد بر صفحه نمایش رها کند، طلب هدایت می کنم و به او اطمینان می دهم چنین قلمی با دست نویسنده دور یا نزدیک خواهد شکست، که این سنت الهی است.

اگر او (رضا) یا دوستانش زمانی برای مطالعه هم داشتند ؛ پیشنهاد می کنم کتاب ارزشمند « ایدئولوژی شیطانی » و مبحث « دگماتیسم نقابدار» فرزانه ارجمند دکتر سروش را مطالعه بفرمایند.

در باب خود نیز تنها چیزی که می توانم بگویم این است که می دانم که نمی دانم ، لذا شاید بتوانم خرک خویش را لنگان لنگان به مقصد برسانم.

با آوائیان عزیز هم سخنی کوتاه دارم. باب سخن و کسب نظر از هنرمندان ، پیشکسوتان ، ورزشکاران ، خیرین و نیکوکاران و حتی آن بساط فروش با دل پر دردش را بگشاییدتا باور کنیم آوای کاشمرید.

اطمینان داشته باشد به محض اینکه شبیه همین مردم شوید دیگر در پیشخوان دکه های شهر نخواهید ماند ومردم شما را مشتاقانه به خانه های خود خواهند برد.

من و تنی چند از همکاران رنجیدیم که شما هیچ اعتنایی به روز پزشک و جامعه پزشکی نکردید.اکنون که در شماره آخر شما ، استقبال باشکوه و پر محتوایتان از ماه مبارک رمضان رادیم ، دانستم که همه روزهای تقویم برای شما روز خداست. در این ماه پرخیر وبرکت آرزو دارم الفت بین قلوب بیش ازپیش جلوه گر شود

با حضرت مولانا همرا ه می شوم که :

سهل شیری دان که صف ها بشکند

شیر آن را دان که خود را بشکند

قوت از حق خواهم و توفبق و لاف

تا به سوزن برکنم این کوه قاف

                                                           11/7/85 سهیل سادات ترشیزی                             

 در ضمن از دوستان فرهیخته ام آقایان ؛  دکتر احسنی قهرمان ، مهدی ابراهیمی، علی اصغر داوری  و محمد طاهری  کمال تشکر را بابت ارایه نظراتشان دارم.

 وهم چنین به  دوستانی که بنده را با دشنام و متلک و طنز نواختند  عرض خسته نباشید میگویم.                

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/10

تلاشی در خور تحسین برای بی تقصیر شناسی

سلام. امروز دوست نادیده مان آقا «رضا» با شجاعت تام و اطلاعات کافی و وافی افاضه فیض فرموده اند. در مقابل اظهارات متقن ،ادیبانه و محکم ایشان چه باید بگویم؟ملاحظه فرمایید:

رضا

دوشنبه 10 مهر1385 ساعت: 10:46

من رضا هستم . نمی دانم چرا آوای کاشمری ها خود پاسخ شما را نمی دهند
اما بهتر است چند نکته را به طور مختصر متذکر شوم
1- آقای بی تقصیر وبلاگی داری که طبق اظهار نظرهایی که می شود 30 تا 40 خواننده بیشتر ندارد که 20 نفر آنها شاید ثابت باشند .
2- چه دلیلی داشت که آن شعر را به عنوان یک نظر بر روی وبلاگ نگه داشتی ؟ آیا آن ادبیات جالب و شیرین به مذاق شما و دکتر و . . خوش می آید ؟ اما نظر من توهین است!
3- متاسفانه دکتر . . . در چالش شخصیتی قرار گرفته و دنیا را از زاویه ای می بیند که فکر می کند علامه دهر است و لنگه ندارد و خود را خیلی باسواد نشان می دهد .
4- من از طرفداران آوای کاشمر نیستم اما از حامیان کسانی هستم که توانایی انجام چنین کارهای بزرگی را دارند اما شما چی ؟ خدا وکیلی اینقدر که دم از بنیاد ترشیز می زنی برای کدام یک از عکسها ی گرفته شده از دروازه شهر خارج شدی ؟ خوانندگان می توانند جهت صحت این گفته از آقایان قربانی و علوی سئوال کنند .
5- ای کاش قدری انصاف داشتید و اینقدر چوب سوادتان را بر سر مردم بدبخت نمی زدید . آقای
بی تقصیر چه کسی چه مرجعی و چه قانونی شما را ویراستار ، محقق یا نویسنده کرده است لطفاٌ به غیر از کتابی که در رابطه با شهداست که آن هم حدیثی دارد. . . بقیه موارد را با مدرک و ماخذ بفرمایید .
6- و سخن آخر :
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روندآن کار دیگر می کنند
خدا کند این مطلب چند روزی در وبلاگ تان بماند

===واما بعد: اظهارات ایشان بسیار جالب است.کلامش بس آشناست.آقا رضا بنده که به آوای کاشمر حمله نکرده ام که شما دایه مهربان تر از مادر شده اید؟آوا یک واقعیت است و بس.شما هم یک واقعیت هستید. از ارشادات شما هم ممنون.بنده ی خدا چرا این  قدر این شاخه و آن شاخه پریده ای ؟و اما من هم چون شما  از طرفداران تداوم حیات آوای کاشمر هستم و امیدوارم جشن هزارمین شماره آن با شکوه فراوان برگزار گردد.در مورد بندهای متن شما هم قبول. من همانی هم که شما فکر کرده اید نیستم. راستی من هم رضا هستم .! و بدان که  مشک آن است که خود ببوید. راستی با توجه به خط آخر نوشته تان  نظرتان در این بلاگ قرار گرفت تا آن سی چهل نفر بخوانند و بی تقصیر را بشناسند. و توفیق از اوست.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/09

یک نکته و یک حاشیه

سلام

این پیام ساعت28/14  امروز یکشنبه 9/8/1385بر روی صفحه  تلفن همراهم ظاهر شد:

«برای شما متاسفم که دوستی /چه با من ،چه با دیگری/ با شما تنها مشورتی ، یا  تبادل نظری کند شما روی سایت برای عموم اطلاع رسانی کنید. دستمریزاد!!!»

این پیام از سوی مسوول روابط عمومی شورای شهر کاشمر ارسال شده بود. جناب یعقوب گل محمدی مطلب زیر را که دیروز بار گذاری شده بود را به خود گرفته اند.ابتداء موضوع را ساعت 57/12 ظهر تلفنی با بنده در میان گذاشت .متذکر شدم که منظور ایشان نیست. در وهله اول از توضیحاتم راضی شد البته گویا.ولی یحتمل در مدانقه بیشتر و شاید هم با مشورت با دیگران به این نتیجه رسیده بود که نه خیر منظور من ایشان است.مطلب دیروز را بخوانید:

«دیروز یکی از کاندیداهای شورای شهر تماس گرفت ازم خواست تا زندگی نامه اش را بنگارم.خندیدم.می گفت توقع دارد من نهایت تلاشم را بکنم و در قالب متنی ادبی او را به مردم بشناسانم.می گفت؛ توقع دارد که فقط برای او کار کنم و بدانم که در صورت رای آوردنش جبران خواهد کردم. بعد ادای چند لبخند پرسیدم :مگه من زندگی نامه نویسم؟مگه این کاره ام؟او خنده ای کرد و گفت مهندس شکسته نفسی می کنی همه می گن شما از روی قلمتان پول در می آورید.القصه بعد از کمی صحبت کاشف به عمل آمد که  ایشان بنده را با یکی از دوستان که فوق لیسانس ادبیات فارسی است اشتباه گرفته ایت.به آن دوست زنگ زدم. همه چیز را انکار کرد.دوستان می گفتند که ایشان قلمی روان دارد و نطق بعضی از ما بهتران را همه در روزگار ماضی می نوشته است. خوب این هم شغلی است البته اگر طرف رای بیاورد.»

واما چند نکته :

1-   جناب گلمحمدی از محدود اعضای شوراست که از ابتدا با دیده احترام به او نگریسته و می نگرم. آدم زیرکی است و به جناح خودش وفادار است و اعتقاداتی خاص خود دارد برای کمک به مردم و پیش بردن کار خودش.پس این از این مهم که او آدمی است مثبت  و روراست و چیزی برای مخفی کردن ندارد.

2-   ایشان مسوول روابط عمومی شورا است و وابسته به جناحی است که دانستن را حق مردم می دانند. پس بر فرض محال اگر مقصود از نوشته دیروز اوست چه باک؟البته این سوال مطرح است که چرا ایشان این بردداشت را نموده اند؟از زمان آشنایی با ایشان در سه ساله اخیر با یکدیگر بسیار رک و پوست کنده صحبت کرده ایم.بار ها مواردی را دو جانبه مطرح کردیم.سعی نمودیم از هم دلگیر نشویم.انتقاداتمان را با هم در میان می گذاشتیم.چند شب پیش مطرح نمود که برنامه های برای دوره آتی دارد. نظرم را می خواست که دادم.تنها شباهت آن صخبت با این نوشته واژه مشترک  « زندگی نامه » است.  جناب گلمحمدی من در روز با خیلی ها هم کلام می شوم. با شما هم صحبت های داشتم . با دیگران هم داشتم که هر دو و همه  در ذکر این واژه مشترک است این را با ذکر سوگند توضیح دادم که مقصود شما نیستید ولی گویا شما یا سایر دوستان بر این  مدعا مصرید که مقصود شمایید! بار دیگر تاکید می کنم مقصود شما نیستید.البته تاکید می کنم که ایشان از بنده کمکی برای نگارش زندگی نامه نخواسته اند.

3-   از نصیحت مشفقانه شما هم ممنون.آن را آویزه قلم و وبلاگم خواهم نمود. از این که به فکر سایرین هم هستید ممنون. در ضمن پیشاپیش انتخاب شما را به عنوان عضو  دور سوم شورای  شهر تبریک می گویم ولی شما را به خدا در این دوره فکری به حال سیستم اطلاع رسانی شورا بفرمایید. ترتیب ایجاد  سامانه اینترنتی شورا را بدهید.اگر صلاح دانستید دو ستان را تشویق به ایجاد مراکز نعطیل شده ای چون بنیاد ترشیز هم بنمایید.

و اما نکته ای در حاشیه : در ج مطلب « درد دل یک پزشک » نافی جایگاه نشریه محلی در منطقه نیست. در 5 سال اخیر بارها به این عزیزان خسته نباشید گفته ام. حتی سلسله مطالبی را تقدیمشان کرده ام (گو این که در بعض مواقع سردبیر محترم برابر نظرشان بعضی مطالب را سانسور یا حک و اصلاح فرموده اند که دستشان درد مکناد). وبلاگم هم در خدمت این عزیزان بوده  است از برای برداشت مطلب برای چاپ.

این که نوشته دکتر سادات در این بلاگ چاپ شد از سر ارادت به ایشان بود و بس. بر آوا ی کاشمر خرده می گیرم که چرا بیشتر از همیشه با این بزرگواران تعامل ندارند.این موضوع و موضوع فوق گویا به مذاق برخی خوش میامده که ابراز نظر فرموده اند که :

 

يکشنبه 9 مهر1385 ساعت: 13:56

توسط:رضا

 

فکر می کردم بی تقصیر آدمی فرهنگی و با سوادی است . اما خیلی ساده . چوب نجسی که برای پاک کردن خود به هر نجاستی دست می زند . شورای شهر و تخریب تنها نشریه شهر کار ودر توان تو نیست .

در هر حال آوای کاشمر واقعیتی است در دیار ما خواه این وری باشد خواه آنوری.از این آقا رضای بی نشان هم بابت نظر و  هم شجاعتی که داشتند ممنون.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/07/09

کاشمرهمچنان مهجور در عرصه میراث فرهنگی

آرزوهای بر باد رفته هر فرد به طور قطع بسیار است. آرزوهای قابل اعتنا ودر خور توجه. پنجم مهر روزجهان گردی بی سر و صدا در کاشمر آمد و رفت.بی قرارم.چرا عزیزانی که بر مسند قدرت هستند در این دیار اهورایی کاری برای میراث فرهنگی این خطه نمی کنند. کاشمر همچنان مهجور در عرصه میراث فرهنگی به همت مسوولانش به غیرت صاحب نظرانش می نگرند و در درون می گرید..به خبر ذیل توجه فرمایید:

خبرگزاري ميراث فرهنگي ـ اقتصادوفرهنگ ــ مسئول روابط عمومي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي گفت: «ابوالفضل مكرمي‌فر، رييس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري خراسان رضوي رتبه اول گردشگري را در بين سازمان‌هاي ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري كشور از آن خود كرد.

بر خود می لرزم. به کجا می روند این مدیران از خود راضی. در رتبه مذکور میراث فرهنگی کاشمر چه جایگاهی دارد.خسته ام. از سال 76 برای تبیین  این موضوع قلم فرسایی ها کرده ام. نتیجه اش تبدیل شدن موضوع به شعار شده است. همه از ترشیز کهن می گویند. اخیرا رئیس ارشاد کاشمر شده  نماینده میراث فرهنگی در کاشمر. آخر این سید بی نوا به فوق لیسانش برسد یا به کار ارشاد و یا به هزار و یک نگفته دیگر.

دلم می گیرد وقتی می بینم آثار این دیار در گذر زمان فرسوده تر از هر روز چشم انتظار  بیل و کلنگ های زمانه هستند.

 واما چند آرزوی بر باد رفته :

- ایجاد موزه مردم شناسی  شهرستان کاشمر

- اجرای طرح مردم نگاری و فرهنگ نگاری شهرستان کاشمر

- ایجاد پارک  تحقیقاتی مربوط به مسایل زیست محیطی