85/06/30
یک چمدان عشق نو و کهنه
یهو آوار میشه رو دل و جون آدم. عشقو می گم. این روزا دوستای ریز و درشتی رو می بینم که بعد جوری عاشقی حیرونشون کرده.
- .یه بنده خدای عشقو فریاد می زنه ولی طرف با بی اعتنایی از کنارش رد میشه و اونو غرق غم می کنه. این بنده خدا مث باستانشناسا توی آوار دلها دنبال یه دل وفاداره.اون این روزا عکاس خرابه هاست. دنبال یه ذره وفا چشم انتظار اعتناست.اینو میشه تو نوشته های وبلاگش دید.
- یکی دیگه خسته تر از همیشه به آیینه شناور در چشای یاری فکر می کنه که اهل فکر نیست. یارش پز میده و از کنارش رد میشه و چشاشو خمار می کنه. این بنده خدا هم باید فکر زنگار آیینه ها باشه و هیچی به لب نیاره و لبخند ژوکوند بزنه و بی خیالی طی کنه!افسردگی اون هم عالمی داره!از وبلاگش شدت شیدایش معلومه.
- یه بنده خدای دیگه از شدت عاشقی شیدا شده.زجر میکشه و دم بر نمی آره. اون هم مث اون تایی بالایی وبلاگی داره و عالمی خاص خود.بیچاره وقتی فشار عشقش بالا میره میشینه جلوی کامپیوترش و هی میره تو عالم هپروتی اینترنت و هی مطلب کوتاه می نویسه. وقته قند عشقش میزون می شه بلند می نویسه.
- یه بنده خدای وبلاگشو کرده عرصه ارادت. دلشو تقدیم کرده وبلاگشو هم هم. می نویسه از رازهای مگو و گفتنی و خنده دار. با لطایف الحیل به همه میگه که عاشقه. عاشق چی نمی دونه. فقط رسم زمونه رو رعایت می کنه. آخه عاشقی برای بعضی ها کلاس میاره.وبلاگشونو پر عکس می کنند و مث صیادهای دشت سمنگان منتظرن که به بارگاه از ما بهتران دعوت شن.
- یکی دیگه یاد عشق قدیمیشو هنوز با خودش حمل می کنه و با زخم های اون عکس یادگاری می گیره. توی فرمول های شیمی و فیزیک دنبال اکسیر عشق و نقش نسبیت در عاشقی می گرده.
- یه دوست دیگه سر می ده آوای تکراری عاشقی رو.ادا در نمی یاره واقعن عاشقه ولی کسی بهش اعتنا نمی کنه. هیچ کس اونو نمی بینه.حیرت تمام وجودشو گرفته. بحران هویت و در د عشق و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه توی این برهوت عاشقی!!!
- از همه جالبتر دوستی است که هر ماه عاشق میشه. پرونده های عشقی اون سر به فلک می کشه.اون هم عالمی داره در محضر حضرت عشق.به قول او عشق های این روزگار برای تخلیه روح وانجماد روان و تبخیر احساس خوبه.
خلاصه چهار پنج تا از دوستای قدر قدرت این روزها معنی افسردگی رو زیر لب زمزمه می کنند و ادای خیلی چیزها رو در می آرند. بعضی ادای دون ژوان رو ، بعضی حافظ وار ، جمعی افلاطون صفت.حیرانی هم عالمی داره. راستی آیا شما هم با حضرت عشق دیداری از سر ارادت داشته اید؟ خوشا به حالتان !!!
در ضمن هر گونه تشابه احتمالی در متن های فوق کاملن کمی تا قسمتی عمدی است!!!!!!!!!!!!!!!!
85/06/29
هزار و یک دغدغه
1- اگر دل و دماغ دارید و غم نان پوست کلفتتان فرموده همتی کرده و کتاب «هزار و یک شب» را بخوانید و کلی صفای روحانی و فرا روحانی فرمایید. ما که فی الواقع از این کتاب حظ ها بردیم جایتان پر از خالی!
2- شایعه پردازان از شدت بی کاری شایعه فرموده اند که بنده هم هوای خدمت در شورای شهر را دارم.حتی بزرگواری کرده اند برایم ائتلافی هم تعیین کرده و همراهانم را مشخص نموده اند.برخی شعار تبلیغاتی هم پیشنهاد می کنند.دیشب بزرگواری مصر بود که پولی بدهد از باب همراهی در انتخابم.چه عرض کنم. قحط الرجال است دیگر!این دنیای شبهه دار از آن دنیا دوستان دنیا مدارو از این حرفا. ما خودمان را برای این جسارت ها لایق نمی دانیم. به قول ظریفی خرس ورزن ما خودمان را برای این موارد رد صلاحیت نموده ایم.مدارکش بماند برای وقت اعتراض.
3- عطف به مطلب فوق باید بگویم که بازار انتخابات رو به جوش آوردن است.از درجه ذوب گذشته و سورچرانان سور چرانی ها خواهند کرد این ماه مبارک رمضان. از هر قشری نامزدهای مطرحند. بعضی با خوش بینی تا سیصد کاندیدا را بر می شمارند. آیا کاشمر این همه آدم خادم دارد؟ آنوری ها با رعایت همه چیز به جز اخلاق شکست و این وری ها هم با پایبندی به باورهای خاص خودشان به جز اخلاق پیروزی به فتح شوراها می اندیشند.نتیجه قابل پیش بینی است.یک نفر مستقل (مثلن) و الباقی این وری و آنوری در یک نسبت مساوی!!. چه شورایی شود شورای سوم.
4- طرح هادی روستای فدافن را می خواندم جالب بود. کلی اشتباه داشت. نوشته بود این روستا فاقد پیشینه تاریخی است . فاقد آثار تاریخی و باستانی است. با سکوت به فرجام میراث فرهنگی و گردشگری منطقه می اندیشم. جواب آیندگان را چه خواهیم داد؟
85/06/27
یک بعلاوه دو
- کتاب بالا بلندان هم به زیر چاپ رفت.یحتمل تا چند روز دیگر عز وصول گردد.کتابی است در مورد پنج معلم شهید از دیار کاشمر که در دوران دفاع در کسوت سردارانی رشید رشادت ها کردند. تلاش کرده ام تا واقع گرایانه حماسه حضور و عروجشان را بنگارم. و توفیق از اوست
- استاد شهریار و روز ملی شعر:شهریار و حیدربابا. شهریار و حافظه یک ملت. شهریار و هویت ملی. این موضوعات مرا به اندیشه می اندازد.سیر زندگانی این مرد و معاصر بودش برایم جالب است.آذری بود و ایرانی بود و عزت آفرین زبان فارسی. شهریار و شعرش بهانه خوبی برای اتحاد و اتفاق ملی است. می توان حیدربابا را فارغ از قومیت ها و گویش ها و زبان ها در هر جای ایران زیر لب زمزمه کرد. می توان آن را شنید و در بحر تفکر فرو رفت.می توان مولاعلی(ع) را با شعر شهریار در شهودی عاشقانه دید و بویید. می توان ایران را در دیوانش با تمام وجود حس کرد. حراسان با شهریار محشور بوده است. چه خوب می شد اگر سبزواری ها خاطراتشان را از حضور شهریار در آن دیار بازگو می کردند.به عنوان یک ایرانی از اختصاص روز ی به نام شعر و شهریار خوشحالم.
- اوریانا فالاچی مرد:چه باید بنویسم برای مرگ این خبرنگار جنگی.در بجنورد در گذر از مسیر سینما مولن روژ جوانکی بساط کتابی را ه انداخته بود همه دست دوم.سال 59. تابستان . مثل همین روزها. هنوز ازجنگ خبری نبود و بود.ده ساله بودم.برای برادر بزرگم که خوره کتاب بود چند کتاب جدا کردم. دن آرام +نامه به کودکی که هرگز متولد نشد و یک نمایشنامه از برشت.کتاب دوم را طی دو روز مرور کردم هیچی ازش نفهمیدم.برادرم توضیح داد . .سالها طول کشید تا با این خبرنگار کذایی آشنا شوم.مصاحبه های حرفه ای اش با شخصیت های طراز اول دنیا همیشه خواندنی بود. عنادش با اسلام و مسلمانان سوال برانگیز همچنان برایم سوال برانگیز است. یقین روشنفکر نبودولی حرفه ای بود.
85/06/26
نوشته های تنهایی
1- امروز پیرتر از دیروز. یعنی یک سال به مرگ عزیز و علیه الرحمه نزدیک تر شدن.یعنی یادآوری خاطره گریه ای که توام با خنده دیگران بود و من هنوز حیران گریه خود و خنده دیگرانم در آن لحظه ای که باید بروم!!!!شاید هم یه طوری دیگه بشه! من خنده کنم و دیگران های های به خنده مسخره من بخندند.!!
2- پاپ قبلی به علت سبقه معنوی و ارزشی که داشت مورد احترام ادیان مختلف بود.او چهره یک انسان مومن را در ذهنم تداعی می کند. مردی که مردانه ضاربش را بخشید. خروج دود سفید و انتخاب بندیکت شانزدهم خیلی ها را به حیرت واداشت. رقبای او چه آسیایی و چه اهل آمریکای لاتین در بعد معنویت و عزت نفس از او مطرح تر بودند ولی ....!!پاپ این بار هم اروپایی از کار در آمد.پاپی فیلسوف و زاده غرب غرب.پاپ قبلی لهستانی بود و از شرق غرب برخاسته بود و بس خونگرم و مردم مدار و اهل احترام به همه ادیان. نگاه ها به واتیکان است.تمام راه ها به اتاق رهبر معنوی کاتولیک ها منتهی می گردد.امید که او به گذشتگان خود گوشه چشمی داشته باشدولو برای کسب تجربه و یا عبرت.!
3- هنوز از بخارای شماره 53 ویزه کیومرث درم بخش را به کف دارم که با خبر می شوم جناب دهباشی از طرف مجله وزینش شبي را براي نقد و بررسي آثار پيترهاندكه نويسنده معاصر اتريشي اختصاص داده است. پيترهاندكه نويسنده و نمايشنامه نويس اتريشي است كه به زبان آلماني مينويسد. وي متولد 1942 است و درحال حاضر در پاريس زندگي ميكند. او پيشگام ادبياتي بود كه در آن زبان را موضوعي مناسب براي تجربه و آزمودن انديشهها ميدانستند. به عبارت ديگر به زعم اين نويسنده ادبيات او با زبان شكل ميگيرد. گفتني است، مجله بخارا پس از برگزاري شبهايي براي اوسيپ ماندلشتام ( شاعر روس)، رابيندرانات تاگور ( شاعر و نويسنده هندي) گونترگراس( نويسنده آلماني)، لويي فردينان سلين (نويسنده فرانسوي) و امبرتواكو( نويسنده ايتاليايي) اين بار شبي را براي نقد و بررسي آثار پيترهاندكه نويسنده معاصر اتريشي اختصاص داده است. شب پيترهاندكه روز پنج شنبه 30 شهريورماه از ساعت 18 الي 20 در تالار بتهوون خانهي هنرمندان ايران برگزار خواهد شد.جالب است که دهباشی هم گوشه چشمی به روندگان دارد و هم عنایتی به زنده گان.آفرین بر همت او باد.
4- امروز یکی از دوستان روزنامه خوان از رفتار شرق نویسان در درج آن کاریکاتور کذایی گله ها داشت.از دید او چرا اینان این گونه رفتاری داشته اند؟ چرا به فرک خوانندگان نبودند. به طنز می گفت نکند پول کم آورده اند و به تعطیلی نیاز داشته اند. هرچه هست آن عزیز این کاریکاتور را دلیلی بر تداوم اختلاف میان بعضی ها دانست.نوعی صف آرایی جدید.در تماسی با محمد عزیز که این سال ها تهران نشین و روزنامه نویس شده است از مضمون کاریکاتور مطلع شدم. محمد قضیه را کالبد شکافی کرد. امید که شرق یه جورایی مشمول لطف قرار بگیرد.
5- هزار و یک شب چاپ هرمس شده همدم این روزها.
85/06/24
گزارش یک سفر

1- عروسی یکی از بستگان بهانه ای شد برای رفتن به مشهد . دیدار دوستان اصلی ترین برنامه این سفر بود.در این میانه باید به طور قطع از دیدار با هاشمی عزیز نام برد. مدیر بی ادعای روابط عمومی روزنامه قدس که از جمله فعالین وبلاگ نویسی خراسان محسوب می شود . هراز گاهی شاهد مصاحبه خبرگزاری ها با او به عنوان کارشناس این حوزه هستیم.هاشمی با فروتنی در اتاقی به مساحت تقریبی شش متر مربع (بدون احتساب اتاقک الحاقی که روزگاری بالکن پنجره ای بوده است )در اقیانوس مجازی اینترنت غواصی می نماید.با صبوری توانسته روابط عمومی روزنامه را متحول نماید.ایده های جالبی دارد.گویا وبلاگ نویسی در خانواده او مسری است.او در این دیدار در عملیاتی شبه انتحاری در نبرد با یعقوبی (مثلن همه کاره روزنامه در حوزه طرح و برنامه که در سفر قبلی از خود کراماتی نشان داد و جمع را به آبمیوه از توع قوطی با مارک رانی دعوت کرد. ) بنده و چهار نفر دیگر را بعد از صرف چای به آب انار (ساندیس ) هشتاد تومانی مهمان کرد. یحتمل تاریخ روابط عمومی روزنامه را به قبل و بعد از این عملیات تقسیم خواهند کرد.یعقوبی و جمالی از این واقعه هنوز گیج گیج اند.خوردن شام در منزل حاجی لشکری هم حال و هوایی خاص خود دارد. گویی شب عملیات است و هنگام گذر از میدان مین.مخصوصن اگر همراه تو مهمان عزیزی چون هدایتی طفیل عالم هستی باشد.هدایتی که لهجه اش را عمل کرده آذری است و بس با صفا. ازاون آدمای با حال ریشه دار.
2- مشهد چند کتابفروشی معروف دارد که بی تعارف اولین آن موسسه انتشارت امام است . استاد رجب زاده پیرمرد مهربان و خوش برخورد با پسران مودبش مدیریت این کتابفروشی را برعهده دارند. رفتن به کتابفروشی او از برنامه های هر سفر است.نبض نشر خراسان و حتی ایران در کتابفروشی او در تپش است. روزگاری معرفی کتابی داشت در سیمای خراسان.اگر از کتابفروشی آقای رجب زاده در چهار راه دکترا به طرف سه راه ادبیات گام نهی به کتاب قلم و مدیر با محبتش جناب باروح می رسی.کتابفروشی او حال و هوای دگر دارد.از صبح زود تا پاسی از شب یک سره باز است.واین برای مسافران خوره کتاب نعمتی است بس عظیم.به شوخی به حضرتش می گویم که تمام راه ها در مشهد به کتابفروشی او ختم می شود. او نیز با دو پسرش کارکتابفروشی را به سامان پیش می برند. اخیرن ناشر هم شده و مدیریت نشر کتاب قلم را بر عهده دارد.
3- هاشمی عزیز با خبرم کرد که سرویس « نگاهی به وبلاگ ها» خبرگزاری ایسنا برای سومین بار واژه نویس را مشمول لطف خود قرار داده است (در تاریخ1385/06/19 ).از عزیزان این سرویس ممنونم.
4- بعضی از دوستان ارایه طریق فرموده اند که این باش و آن. عزیزان شما در کیش و مسلک خود رندی فرمایید من هم به سبک خود رندی خواهم کرد. نسخه پیچ هم نباشیم.
5- این که فرداروز تولد من است هیچکس هم به فکرم نیست خود عوالمی دارد بس باحال.بگذریم.باقی بقایتان و توفیق از اوست.
85/06/20
5 واگویه در روز دوشنبه
1- حالم گرفته شد از این همه عروسی.مردم حق دارن عید است و زمان شادمانی .!ولی ...! ایها الناس یه نفر پیدا میشه کمی تا قسمتی هم حرمت این جیب مملو از سوراخ مارو داشته باشه؟ وسط ماه باشی و این همه بی پول!!! این معیشت هم عجب حکایتی دارد.سکوت را می ماند که مادر فریادهاست.
2- شاهنامه همیشه آدم را حالی به حالی میکنه.چند شب پیش این چند جمله را متاثر از حکایت تولد سهراب نوشتم:
با سهراب دل ، دلخسته
به صحرا مي روم
دستي بر حيرت روحم مي كشم
رستمم آرزوست
تهمينه كجايي؟
چشم انتظارت ،آواره این حوالی ام
دشت سمنگان دژ عشق و حیرت
وای بر من
ای رخش من
اي دلربا كجايي؟
3- بعضی وقایع یه طوریند.چطوری بگم ! یه جورایی حال آدم رو می گیرند. مث بند اول.می مونی خودت را بداقبال بدونی یا خوش اقبال ؟ در وبگردی امشب به این حکایت رسیدم. چوخ جالب بید:
یک پیرمرد و پسرش در یک مزرعه کوچک کار می کردند . آن ها فقط یک اسب داشتند ، یک روز اسب آنها فرار کرد .......... همه همسایه ها گفتند :(( چه وحشتناک ....! چه بد اقبالی بزرگی !)) اما پیرمرد دهقان گفت :(( کسی چه میداند که آیا این بداقبالی است یا خوش اقبالی ...)) . یک هفته بعد ، اسب از کوهستان بازگشت در حالی که پنج مادیان وحشی را نیز با خود به داخل انبار قدیمی دهقان میاورد .... همسایه ها همه گفتند :(( چه جالب ! چه خوش اقبالی بزرگی ! )) . پیرمرد دهقان گفت :(( کسی چه میداند که آیا این بداقبالی است یا خوش اقبالی ...)) . روز بعد که پسر سعی داشت یکی از اسب ها را رام کند از روی ترک اسب به زمین افتاد و پایش شکست . دوباره همه گفتند : (( چه بد بختی بزرگی ! چه بد اقبالی بزرگی ! )) . اما مدتی بعد ارتش امپراتور از راه رسید و تمام جوانان سالم و تندرست را برای رفتن به جنگ همراه خود برد . از آنجا که پسر دهقان پیر سالم نبود و به دردشان نمیخورد ، او را با خود نبردند. حالا این بد اقبالی بود یا خوش اقبالی ......؟
برگرفته از کتاب جنگجوی صلحجو نوشته دن میلمن/ترجمه فریده دامغانی
4- امروز یه جوون که از خودم کلی جوون تر بود ازم پرسید: فلانی تو واقعن این طوری هستی یا اون طوری هستی( ببخشید به علت پاره ای ملاحظات ناشی از خود سانسوری از بیان منظور اون جوون معذورم فقط بگم طفلکی بد جوری فکر می کرد که علی آباد هم شهریه مث تهران! )؟ تو خونه بودم که دختر کتابی ازشل سيلور استاين پیش رویم گذاشت و خواست تا این حکایت را معنی کنم. یاد اون جوون افتادم ملاحظه بفرمایید:
از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟ گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد ، و پرسيد و پرسيد و بعد رفت . ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نمي پرسم.
5- میگن بورخس بورخس نیست و یکی دیگه خودش رو جای او جا زده و برعکس و یه چیزای از این قبیل. هرچی هست بورخس بورخسه و بس.بگذریم این حکایت مملو از حرفه . حال میده برای انتقام گرفتن های کذایی و سه نقطه !!! دقت کنید:
بورخس ازقول عارفی تعریف می کند که یکی ازپادشاهان بابل دستور داد هزارتویی برنجین با دهلیزها و پلکان ها و دیوارهای بسیار بسازند تا هر کس در آن داخل شود، نتواند خارج گردد. بنایی که نشانه ی گستاخی، ابهت و اعجاز او بود. صفاتی که تنها شایسته ی خداوند است، و نه بندگان خدا! روزی پادشاهی عرب مهمان او بود. شاه برای آن که حماقت و سادگی مهمان خویش را به تمسخر گیرد، از او خواست تا به هزارتوی او وارد شود. امیر عرب تا غروب آفتاب در آن هزارتو، اهانت دیده و ره گم کرده، سرگردان بود. پس عاجزانه به خدای خود متوسل شد تا راه خروج را به او نشان دهد. چون بیرونش آوردند، شکایتی نکرد. اما همین که به سرزمین خود بازگشت، لشکری بیاراست، بابل را تسخیر کرد، شاه بابل را اسیر کرد، بر شتری نشاند و به سرزمین خود آورد. در آنجا سه روز دربیابان پیش رفتند. پس امیر به شاه بابل گفت؛ خدای من خواسته قدرت خود را به تو بنمایاند. تو را در این هزارتویی که نه در دارد و نه دیوار، نه پلکان و نه دهلیز، رها می کنم. دست های پادشاه را باز کرد و گفت؛ اکنون راه خروج از این هزارتو را پیدا کن و خود را نجات بده. گویند پادشاه بابل آنقدر گِرد خود گشت، تا هلاک شد.
85/06/18
شب نیمه شعبان و کاشمر
خبر آمد که خبری در راه است
دیشب دو چرخه را برداشتم و یاعلی گویان راهی نانوایی محل شدم. تعطیل بود.نانوایی بعدی شلوغ بود.مسیر خیابان امام را برای پیدا کردن یک نانوایی غیر تعطیل و خلوت انتخاب کردم.ساعت 19 بود. خیابان شلوغ شلوغ.
کاشمر جمعه ها حسابی خلوت است. جمعه یعنی اوج سکون در خیابان های شهر.ولی دیشب شهر حال و هوایی دیگر داشت.تا انتهای خیابان چندین بساط شادی پهن بود. شب نیمه شعبان است و اهالی کاشمر به عنوان مردمانی بس مذهبی همت کرده بودند و در کنار آذین معابر و زیباسازی گذر ها به عابران و روندگان نقل و شیرینی تعارف می کردند. در بعض معابر به همت چند جوان سقاخانه ای علم شده بود و از مردم با شربت پذیرایی می شد.
در گوشه ای دیگر چند جوان خوش ذوق کلیشه های حاوی جملات و کلماتی متناسب با این روز تهیه کرده بودند و به رایگان شیشه عقب وسایط نقلیه را شعار نویسی می کردند.
دود سپنج فضا را در برگرفته بود. تا به نانوایی برسم دو سه لیوان شربت و تعدادی نقل و شکلات و شیرینی نوش جان کردم.
آری کاشمری ها به عنوان دومین شهر زیارتی خراسان بزرگ در نیمه شعبان حال و هوایی دیگر دارد.دیشب دوازده نقطه از خیابان های شهر شاهد همت اهالی در برگزاری جشن بود. و این سوای جلسات خانگی است.
در مهدیه شهر غوغا بود. ترافیک شب نیمه شعبان در خیابان قائم دیدنی است. همه بوق زنان و شادی کنان این مسیر را طی می کنند.
در گذشته در شعبان آیین های خاص انجام می شد.دو نمونه تقدیم می شود:
1- چراغ برات : از صبح 12 تا عصر 14 شعبان کاشمری ها انیس اموات خود می شوند.در گذشته خیمه ها و چادر ها بر فراز قبور عزیزان نصب می شد.همه منتظر بودند تا دیگران بر حسب رابطه کوچکی و بزرگی بر سر قبر عزیز سفر کرده شان حاضر شوند وفاتحه ای بخوانند و خرمایی و نقلی و شکلاتی و تکه ای حلوا نوش جان کنند و بروند.همه بر سر قبور همه حاضر می شونددر کاشمر به ماه شعبان ماه برات هم می گویند.نوعی یاری گری است در وادی تسلیت گویی و ابراز همدردی. نوعی صله رحم همگانی است.ترویج عاطفه است.دیدو بازدیدی بر سر قبور از برای عبرت گیری از حال و احوال رفتگان خوشبخت و ماندگان بدبخت.مجموعه ای با عکس در این رابطه تهیه کرده ام که بماند برای آینده.!
2- طلب حاجت: در گذشته در آخرین ساعات 14 شعبان بعد از نماز مغرب و عشا هر فرد به تعداد آرزوهای پاک و خالصانه اش ترکه ای از درختی پاک سرشت (انار و انگور) مهیا می کرد و در چهار گوشه پشت بام خانه اش نصب می کرد.بر انتهای هر ترکه تکه ای پنبه و یا پارچه ای پاک به نیت آرزوی مورد نظروصل می شد.فرد به تنهایی و یا در حضور خانواده نیت و آرزویش رابعد از حمد و ثنای خدا و صلوات بر نبی اکرم (ع) و طلب سلامتی برای امام زمان (عج) مطرح می کردو خدا را به حق ولی عصر (عج)قسم میداد تا گره گشایی مشکلاتش(شان) باشد.تصور بفرمایید روستایی را که همه بر پشت بام برای چند ثانیه ترکه های را روشن کرده باشند.البته این رسم چند دهه است که به صورت جمعی برگزار نمی شود و فردی شده است. البته جزییات بماند برای بعد!

85/06/14
برای راسل
راسل عزیز در فکر تو بودم که انگشتانم بوسه بر کی برد زدو این حروف در چیدمانی خواسته و ناخواسته روئیت شدند.چه برداشت می کنی ؟ نمی دانم. طبعت که بلند است و سه نقطه.تحفه ای است درویشانه برای آن سلیمان وش دیوانه .امید که مقبول طبع مشکل پسند توی دل خسته بیافتد. .

همچنان نشسته ای /در پیشگاه مملو از سرزنش و طعنه یار/عزیزم ، گل نامیرا/اتاق مرا دزدکی نگاه نکن /چرا فقط من /اینگونه از پا افتادهام؟ /با صد چشم وهزارو یک هوش و حس /حسرت در من روییده /بازهم مدهوش می نگرم /صورتی خندان وگیسوانی شورانگیز / و به نرمی می شنوی /هزار آفرین /و باز می گویم /ره گم کرده ام /حدیثم را به کهگويم؟ / به شکوفه زمستانی /به پرنده ای مهاجر /به قاصدکی تنها /و اینک آرزو می کنم / کاش تمام آسمان از آن من بود/ تا تو را به قهوه ای مهمان کنم / یا که از سر شیدایی بر ابری سوار شویم/ و در رویا و وهم انیس خلوت هم گردیم/ ولی افسوس / اینک باید برخیزم / و تکرار هر روزه ام را در تکراری دگر نظاره کنم/چای/میگرن/روزمرگی / وهلاک عشق به وقت تظاهر!!!
85/06/14
لذت خواندن یک رمان
سلام/ کتاب «کیمیا خاتون » اثر خانم سعیده قدس را دست گرفته ام.چاپ دوم تابستان 84 نشر چشمه.
رمانی است در مورد بعد انسانی حیات حضرت مولانا.رمانی تاریخی با برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی.رمان جهان عرفانی شمس و مولانا را در بستری نو کالبدشکافی می نماید.
زیبایی اثر در زاویه نگاه به مرد عظیم الشانی چون مولانا و در کنارش مرادی چون شمس است.عشق بهانه خوبی برای این امور است
واما حسب دستور آقا کاظم چند جمله از این اثر:
1- ص 279: داستان بیش تر انسان ها ، حدیث آهوی ختن نیست که رایحه خود باز ندانست؛ حکایت راسوی بیچاره ای است که گند خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت می داد.....حقیقت به همین سادگی ، به همین زیبایی و به همین نزدیکی است....
2- ص277: ایمان باید زاینده ی عشق باشد....اف بر مومنان غافل از عشق....باید از او می پرسیدم به چه حقی مرا به شمس بخشید؟
خواندن این اثر را به استاد راسل عزیز توصیه می کنم.امید که این کتاب مملو از تصاویر خیالی مقبول طبع او افتد که عظیم طبعی دارد.!
85/06/11
آن چه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
سلام
فرمودند که سریال کلید اسرار را از شبکه دو نگاه کن جالب است. نگاه کردم جالب بود. این مجموعه ساخت کشور ترکیه است. بحث حسن عاقبت به طور اخص در این مجموعه لحاظ شده است. داستان ها شرقی است و بسیاری از آن ها را می توان در متون ادبی کشورمان یافت. کلیت کار شبیه مجموعه های غربی است. مجری خوش تیپی در صحنه حاضر می شود و بعد از ارایه توضیحاتی شما را به دیدن اپیزودهای مرتبط با بحثش دعوت می کندو موسیقی شرقی یه کار حال و هوایی خاص داده است.از کشوری چون ترکیه که مرامی لائیک دارد این مجموعه بعید است. به عنوان کاری تلویزیونی از قوت خاصی برخوردار است.به گمانم شبکه سه هم مجموعه ای شبیه این کار به نام عامل ناشناخته را در حال پخش دارد. این مجموعه هم شبیه عامل ناشناخته است.یک سوال ذهنم را به خود مشغول نموده است ؛ چرا نویسندگان و کارگردانان ایرانی به سراغ سوژه های این چنینی نمی روند. باید از خرافات و خرافه گویی پرهیز نمود.ولی نظرم مباحثی است شبیه آن چه در این مجموعه ها پخش می شود.در دوران دانشجویی وقتی در اوقات فراغت در خوابگاه در اتاق یکی از دوستان جمع می شدیم یکی از اصلی ترین بحث حکایاتی اینچنینی بود. مردگانی که بعد از دفن زنده می شدند. اصراری که اموات از طرق مختلف برای انجام کارهای خاص داشتند.تصادفات ی که باعث اشنایی ها و وصلت ها می شد.کراماتی که بعض افراد عامی داشتند. فضایلی که بعض افراد خاص داشتند.
و اما ذکری از عزیزان سفرکرده :
1- خدابیامرز مادرم زمانی که فرزندانش در نقاط مختلف کشور پراکنده بودند بدون هیچ گونه خبری دچار حس های خاص می شد. او از صدای زنگ تلفن به طور فطع می دانست کدام یک از فرزنداش در آن سوی خط قرار دارد.صدای زنگ حیاط خانه هم برای او همین گونه بود.موقعی که سفره را پهن می کرد می دانست که یقینا از یکی از فرزندانش خبری واصل خواهد شد.اگر برای یکی از عزیزانش اتفاقی می افتاد او برشی از واقعه را در خواب دیده بود.مادران همه اینگونه هستند میگوید نه به حافظه تان مراجعه فرمایید.
2-برای پدر بزرگ حرمتی خاص قایل بودیم.به او بابا حاجی می گفتیم و به اختصار باباجی صدایش می کردیم.او بالغ بر صدسال عمر کرد.هفته قبل از مرگش زمان فوتش را به بعضی ها گفت.زمانی که پزشک بالای سرش بردیم لبخندی زد و گفت : آقای دکتر من تا فردا ظهر بیشتر زنده نیستم. چرا می خواهی در کار خدا دخالت کنی؟دکتر بیچاره هاج و واج به آرامش این مرد می نگریست.به او گفت : حاج آقا اگر اجازه بدهی می برمت بیمارستان و کاری می کنم که حداقل تا نود سالگی عمر کنی.پیرمرد کلی خندید و گفت :آقای دکتر من از صد هم ردم.فردا ظهر نشسته نماز ش را خواند و شهادتین را بر زبان راند و از اطرافیان حلالیت طلبید و آرام دراز کشید و لبخندی زد.همه دنبال کارهایشان رفته بودن. فکر می کردند که باباجی خوابیده.یکی از نوه هایش در شهری دیگر بی اطلاعه از تمام صحبت ها خواب دیده بود که باباجی زایر حرم امام رضا (ع) است . او از نوه اش حلالیت خواسته بود.نوه او ساعتی از ظهر گذشته با روستا تماس گرفته بود و جویای احوال شده بود.همه اظهار داشتند که او زنده است و خواب. اصرار او مبنی بر فوت پدربزرگ همه را به شک انداخت. ساعت به یک ظهر نرسیده بود همه گرد پیرمردی بودیم که از زمان مرگش همه را خبر کرده بود.
3- در جبهه بارها شاهد اینگونه مسایل بودم.از آن روزها چیزی نمی گویم. همه می دانیم.
4- پیرامون ما مملو از حکایاتی است از لقمه حلال و عرق جبین و کد یمین.روایاتی از مردان و زنانی که با توجه به اعتقاداتشان (بدون توجه به دینشان و مرامشان ) فرجامی نیکو و عاقبتی حسنه دارند. برعکس آنان هم هستند افرادی که شیطان صفتند و بد سگال.هر دو طیف عوالمی دارند خواندنی و شنیدنی. در هر حال کلید اسرار مجموعه جالبی است.
85/06/09
وبلاگ داریم پس هستیم
سلام. روز وبلاگ برهمه وبلاگ نویسان مبارک بادا.
وبلاگ به رسانه ای شخصی تبدیل شده است. مطمئنی که دوستان و منتقدانت علنی و یواشکی بهت سر می زنند ، تشویقت می کنند و گاهی هم به سخره می گیرند نوشته هایت را.
تو هستی و خلوتی که از سر نیاز و اعتراض و علاقه دیگران ، بی رحمانه تبدیلش کرده ای به عرصه ای برای دیده شدن و خوانده شدن و سه نقطه.
وبلاگ نمادی از نیازهای تو ست. نیازهای که در جای دیگر نمی توانی ارضایشان کنی. باید دیده شوی و ببینی دیگران را.
وبلاگ یعنی ساختن برج عاجی خاص خود. سرزدن به برج عاج های دیگران.یعنی یک دژ هوش ربا، یعنی سر به وادی جنون زدن و رفتن تا آستانه مطرح شدن.
وبلاگ یعنی معنی شدن.پاسخی است به اوهام و حقایق. شریک تفکر دیگران شدن.
وبلاگ عرصه درددل کردن است. در وبلاگ شریک غم ها و شادی های دیگران می شوی. باهزار و یک چیز مانوس می شوی.
وبلاگ آوردگاهی است مملو از رجز خوانی و منیت و ما شدن.
وبلاگ فریاد کشیدن است. در سکوت و سکون غرق شدن است.
وبلاگ نمادی از توانایی های خفته من و ما است.باید جایی باشد تا نوایت را بشنوند ، کلامت و نوشته ات را بخوانند و بفهمند که توهم هستی و خواهی بود.
باید که افکار مالیخولیایی ات را در جای مطرح کنی.وبلاگ این مطرح شدن را امکان پذیر می سازد.در بحران هویت هویتت می دهد.
می خواهی دیگران را از دردهایت مطلع سازی.وبلاگ عرصه اطلاع رسانی است.نوعی اعتیاد خود خواسته است.معتاد می شوی که به همه سر بزنی باید که برایت کامنت بگذارند و وقتی کامنتی نیست باید که اعصابت خرد شود که چرا دیده نشده ای که چرا محلی از اعراب نداری.
با وبلاگ می توانی سیر آفاق و انفس بکنی. وبلاگ مد روز است باید مدگرا باشی.
وبلاگ وبلاگ است. من وبلاگ دارم پس هستم. تو وبلاگ داری پس هستی. ما وبلاگ داریم پس هستیم.
لینک می کنی دوستانت را ، گمنامان و خوش نامان را. شبکه تار عنکبوتی تنیده می شود. ناگاه تو هستی و جمعی پراکنده در اقصی نقاط دنیا.در ضریبی از لحظات سفر می کنی به لطف وبلاگ به تمام جاهای که از آن جا لینک داری.
با وبلاگ فضول می شوی ابراز فضل می کنی فاضل می شوی و فاضلان را می شناسی.
چه لذتی دارد وقتی می بینی خواننده گانت از آن سوی آب ها و خاک ها برایت دستی تکان می دهند.حتی فحش شنیدن ها و ناسزا خواندن ها هم حال و هوایی خاص دارد.با وبلاگ می توان عاشق شد. می توان ادای عشاق را در آورد. می توان صدای این و آن را در آورد.
می توان با وبلاگ دوستان را نواخت. می توان منتقدان را نوازش کرد.
با وبلاگ تو هستی و تمام عوالم هستی. دایره المعارفی از همه چیز. کشکولی مملو ازلطایف و ظرایف.عرصه امتحان و ابتلا.

روز وبلاگ بر تمام وبلاگ نویسان آشنا و غیر آشنا مبارک باد. امید که همه همه را در نظر داشته باشند و بسته به اخلاقیاتشان با اخلاق باشند و بدانند که در سیر رو به تزاید فقط خوبی است که می ماند.
85/06/08
در حاشیه رفاقت ها
سلامی چون تمام سلام های دیگر.
1- تا حالا اعصاب مبارکتان از دست دوستان عزیزتان خرد و خاکشیر شده ؟ حس مزخرفی پیدا می کنید. دوستانتان را بی ریا و از سر ارادت دوست دارید ولی آنها خواسته و ناخواسته حالتان را می گیرند. خمار خمار می شوید و به هزار و یک کارکرده و ناکرده متهم می گردید.
روزگار غریبی است.طی یک هفته اخیر با سه مورد مواجه شده ام.بی پروا متهمم می کنند و سوهان بدست بر روی اعصابم راه می روند و لجن پراکنی می فرمایند.باید سکوت کنی یا جوانند و سری مملو از باده و می ناب هویت طلبی دارند و یا در هویت خود غرقند و تو را بی هویت می دانند.(جالبه حس پیرمردها را دارم)
در هر حال امیدوارم این عزیزان همه چیز دان و بری از هر گونه اشتباه و خطا ، لنگان خرک خویش به مقصود برسانند. از این بزرگواران مجرب و متعهد و شریف و متین وفروتن و محترم می خواهم که مردانه امثال بنده را از اتمسفر خود دور سازند.نگذارند بی هوشان ، دژهوش ربای معرفت آنان را تصاحب نمایند. امید که به لطف آنان همه چیز لطیف گردد.
2- رفاقت بعضی از ما ، مانند شیطنت بچه هایی است که در می زنند و فرار می کنند.
3-به واقع پشیمان شدن کمکمان نمی کند اما ارزشی را به همراه می آورد که حاصل آن قلبی شکسته و زندگانی مجدد است.
85/06/07
بهانه ای ساده
نوشتن برای وبلاگ برایم سخت شده. به نوعی خود سانسوری دچار شده ام.می خواهم دوستانم از نوشته هایم ناراحت نشوند.می خواهم همه را خوشحال ببینم.ولی نمی شود
1- ثانیه های آغازین سه شنبه است. بنیامین به دنبال خیابانی است که او را به یارش برساند. بیچاره چشم هایش را روی هم می گذارد و یارش را به یاد می آورد یاری که دنیا مثل او نمی آورد. هیچکی مثل یارش نمی تواند...و از این حرفها شده شعری برای بنیامین خواننده. چند ثانیه تا سی دقیقه بامداد مانده.کوچکترین عضو خانواده بی خوابی به سرش زده و از من می خواهد که برایش بنیامین بگذارم. گذاشتم.دخترک پنج ساله ام از موسیقی چه می داند؟ من چه می دانم؟نمی دانم.
2- امروز دوستی بعد جشن گلریزان گفت :هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند.
3- اسیر شده ای/باید به تداوم دیروز بیاندیشی/ رفتن خطاست/این جا روح را منجمد می کنند/
85/06/03
جمعه و دوکتاب
سلام.جمعه فرصتی مناسب برای مطالعه است. امروز مهمان دو کتاب بودم.
1-حسب درخواست یکی از دوستان باید مطالبی را در مورد ادبیات معاصر فیش نویسی می کردم. کتاب« دانش نامه ی نظریه های ادبی معاصر» ویراسته ی«ایرنا ریما مکاریک » و ترجمه آقایان « مهران مهاجر و محمد نبوی » راهگشای بنده در این مهم بود. کتاب به همت 150 تن از متخصصان حوزه های گوناگون نگاشته شده و توسط خانم مکاریک ویرایش شده است. ترجمه بر اساس چاپ اول اثر در سال 1993 (دانشگاه تورنتو) در سال 1383 ترجمه و در سال 1384 توسط نشر آگه منشر شده است. خواندن مقالات متنوع و موجز این اثر را به علاقه مندان ادبیات معاصر توصیه می کنم. لازم به ذکر است که مترجمان حسب ذوقشان و نیاز خوانندگانشان به این اثر مطالبی را (ترجمه) افزوده اند.
2-برادرزاده ام چند کتاب رمان می خواست تا شهریورش به مطالعه بگذرد.کتاب ها را جدا کرده بود که چشمم به « ثریا در اغما» اثر « اسماعیل فصیح » افتاد.آن را بهش توصیه کردم. در همین حین کتاب« رستم نامه ؛ بازگفته شده از شاهنامه فردوسی» نظرم را جلب کرد. کتاب را سال 73 در تهران خرده بودم و تا امروز لایش را باز نکرده بودم.کتاب لابلای سایر آثار فصیح از دیده ها پنهان بود.این کتاب اثر «پرفسور ای. ام . ویلموت _ باکستون » است. فصیح کتاب را از چاپ سوم این اثر در سال 1917 (لندن)ترجمه و نشر البرز در سال 73 کتاب را منشرکرده است.کتاب شاهنامه را به نثر به انگلیسی زبانان عرضه داشته است. فصیح نیز سلیقه به خرج داده و اثر را به فارسی زبانان عرض کرده تا بدانند فردوسی چه جایگاهی دارد و چه مرتبه ای.کتاب در 21 بخش خواننده را تا مرگ رستم همراهی میکند.امروز شاهنامه از پس این اثر مهمان خانه ما بود.
85/06/01
سه حکایت
سلام/در وبگردی های دیشب این سه حکایت را بس جالب دیدم.
حکایت اول :روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند، تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم.
حکایت دوم :پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که : این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!
حکایت سوم: يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه «اول من، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف منشي ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن!
