تبليغاتX
واژه نویس

85/04/31

بازی با واژه

حیران رویش جاده ای مملو از صفا/

به گرد این آبادی ، چراغ به دست  می چرخم !!/

 خورشید در میانه آسمان است و سایه تو بر سر من/

 باید توبه کنم /

و  زین مدار سخت عاشقی وتکرار زجرموره های شیدایی فرار کنم./

قرار یعنی چه ؟باید بر خیزم و در سیرابی عطش این زمین/

 شبنم را در نگاه اسکلتی خندان جستجو کنم/

آواره ترینم/

باید باور کنم که باور کردن را  فراموش کرده ام/

 باید در پناه این دره صعودی مملو از سقوط را تجربه کنم/

راستی می دانی؟ ؛وازه ها بی پروا شده اند.!/

++++

تکرار اشک تو ، سراب رنگین کمان را برای ذهن خسته من به ارمغان می آورد./

حیرت را از من دریغ مکن./

واژه را از من جدا مکن!/

به زیارتت خواهم آمد/

بر گرد وجود ت همره واژگان  طوافی دگر خواهم کرد /

هروله کنان در پیشگاه تو به تو خواهم رسید/

وه که امشب چه بی تابانه می خواهم بگویم تکرارهای بی هوده را/

در میقات نگاهت انیس واژه های عرصه شعور و شورمیشوم/

+++++

باید بگویم که هنوز اسیر واژه ام/

اسیر  جوشش شعله مستانه یک ایده/

خاک بر سر من، خاک/

فردا که زاده امروز و مادر روزی دگر است/

به امید فردایی دگر/

به سراغت خواهم آمد/

و در ذبح وازه با تو همراه خواهم شد./

باید به دیدار دل سهراب زده ام بروم/

باید به حسرت  بامدادی دگر تا صبح /

چله نشین هزار و یک شب شوم./

امشب چه بی فروغ است./

و نیمای خفته در قلمت/

مرا به بزم هادیان هدایت می کند/

گویی بر سر بام مثنوی را قرائت می کند./

باید بگویم که تشنه نگاه پر تمنایی واژه ام/

همین و بس/

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/28

یک و یک

1- امروز عصر فیلم « ازدواج به سبک ایرانی » را دیدم. حضور بازیگری چون داریوش ارجمند و فیلم نامه نویسی چون خانم فرشچی می تواند انگیزه کافی را برای دیدن یک فیلم مهیا نماید.  حضور سعید کنگرانی هم می تواند  تو را برای دیدن این فیلم بیشتر تحریک کند. بازی شریفی نیا  هم مزید بر علت می شود.تهیه کننده اثر جناب معلم است همو که همه کاره دنیای تصویر است. کارگدان اثر هم که جناب فتحی است. دو سی دی را در داخل دستگاه گذاشتم و ...! بی تعارف ماندم حیران در امر تلاش کارگردان محترم در تلاش در امر مقدس فتح گیشه !فیلم شبیه گزارش هفتگی دوران سربازی است.همه چیز دارد.گویا فیلم کمدی است.داستانی یک خطی دارد: دختر خانم مسلمان با پدری مثلن متعصب عاشق جوانکی خارجی آن هم از نوع آمریکاییش می شود.همه چیز هم دست به دست هم می دهد تا این مهم به فرجام برسد که می رسد.دیالوگ های فیلم هم مربوط به مسایل روز است. از انرژی هسته ای تا امور غیر هسته ای.اگر  در حین دیدن فیلم فیلم های چون ؛ دنیا پیش چشمان شما رژه رفتند  تعجب نکنید . فراموش نکنید که هدف فتح گیشه است.الغرض صدور مقادیری خنده ولو زورکی در یک عصر گرم تابستانی   پر بی فایده نیست.

2- شماره پنجاه بخارا عز وصل گردید. پر و پیمان.در نگاه اول تو گویی افرادی خبره  و مجرب در پس این کار رستم وار ایستاده اند.گمان اول آن است که هیات تحریریه ای خبره بر کار نظارت دارند.دو سال پیش ساده و بی ریا با بخارا تماس گرفتم و خواستار ارسال نشریه به این حوالی شدم. کاشمر از فیض حضور این نشریه محروم بود.فردی از آن سوی خط بی ریاتر  از بنده آدرسم را پرسید و گفت : می توانی نماینده نشریه در آن دیار باشی.بعد یک بعله ساده ، فهمیدم که جناب دهباشی در آن سوی خط قرار دارد. مدتی بعد در تهران به میدان فر دوسی رفتم ، کوچه رفعت جاه.  چهره اش را از ورای عکس هایش  شناختم. دقیقه ای بعد مهمان او و کتابخانه اش بودم. آری مردی تنها در کتاب خانه ای مملو از کتاب و یادداشت و عکس مفاخر فرهنگی و ادبی این دیار ، مردانه در کار نشر بخارا بود.برایم جالب بود وقتی گفت  که امور نشر شهاب ثاقب را هم بر عهده دارد و با کتاب فرزان روز (بررسی کتاب ) هم در کسوت سردبیر همکاری دارد. با همسر سابقش هم سمرقند را منتشر می کرد. در نشر کتاب های یادنامه که خود کاری سترگ محسوب می شود ، هم  فعال است. مرحبا بر این همت. تصورم بر آن است که کمتر کتابخوانی اس در این کشور که در مجموعه  کتابخانه اش نام و نشانی از او را نداشته باشد. اخیرا با عنوان کمینه در سایت حلقه کاتبان  مطلب می نویسد. چندی پیش مقاله ای ازو را در مجله گلستانه خواندم. الغرض اهل مطالعه را به خوانش بخارا دعوت می کنم. کشکولی است از مباحث مختلفه خاصه ایران شناسی. البته متذکر می شوم که این بزرگوار بعد از جدایی از خانم ساطعی و خروج از مجله سمرقند، هر از چند گاهی ویژه نامه های خاص بزرگان ادبیات دنیا  را به سبک و سیاق سمرقند منتشر می نماید. تاکنون ویژه نامه های ؛ تاگور ، گراس ، ماندلشتام ،سلین و در شمار 51 جناب امبرتو اکو منتشر شده است. باید بر او که با وجود بیماری آسم و مشکلات خانوادگی این چنین فعالیت می نماید آفرین گفت.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/27

نوشته کذایی

نويسنده: مهم نیست
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 16:24
چونکه شما می گویید ویراستار هستید و پیداست که خیلی چیز خوانده اید، ممکنه خواهش کنم کلمات و افعالی مثل «نمودن»، «می باشد»، «گردیدن»، «وادی»، «کسوت»، «حقیر» «دیار»، «نگاشتن» و این طور چیزها به کار نبرید. فرض کنیم یکی آدم حقیری «می باشد» و وقتی وارد «وادی» چیزنویسی می شود، احساس حقارت «می نماید» و بلد نیست در «کسوت» یک نویسنده معمولی چیزی «بنگارد»، خب! این طور آدمی لازم است که حقارت خود را سر کوچه داد بزند؟ عجیب تر از همه این است که دخترخانم حضرتعالی هم در وبلاگی که راه اندازی کرده، عین همین کلمات عجیب و غریب را به کار می برد!
سلام. نوشته  فوق را یک بنده خدایی از سر لطف برای مطلب روز مادر   درج کرده بود. عالم مجازی اینترنت است و شجاعت بزرگوارانی که با عنوان مهم نیست نظر می دهند.از این بزرگوار ممنونم. بدون شرح باید خواند این نوشته های کذایی را!!!
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/23

روز زن / روز مادر

و اینک این منم مردی  خسته که هنوز هجرت مادرش را باور نکرده، مردی که هنوز با مادر دیالوگ دارد.از او یاری می جوید و دلخوش دعاهای اوست. او هم اینک غنوده در  آرامکده ای در حاشیه  روستای هزار ساله بسان دوران پر بار حیاتش نگران فرو رفتن خاری بر پای عزیزانش است.

از سال 65 با بیماری قلبی اش دست و پنجه نرم  می کرد. الحق و الانصاف این بیماری را مقهور خود کرده بود ولی صد افسوس که بیماری قند وارد گود شده بود  و او در پایان دهه هفتم عمر نای و جان تحمل نداشت.

در مشهد چند روزی در بیمارستان خوابید تا مگر گرفتگی عروق قلبش را چاره کند که چندان موفقیت آمیز نبود. قبل از سفر بهم گفت که این اخرین دیدارش با ضامن آهوست.

شب بود از مشهد آمده بود به دیدارش رفتیم. با لطف تمام در لفافه با همه خداحافظی کرد. بذل و بخششی کرد و صبح با خبر شدم که راهی بیمارستان شده است. اتاق سی سی یو و بعدش اتاق ایزوله.

سکته مغزی با بیماری قند و آن درد قلب.هنوز به کما فرو نرفته بود که سر در گوش من کرد و محل دفنش را مشروط به موافقت پدر اعلام کرد. او می خواست در کنار پدرش در روستا دفن شود. ما می خواستیم در جوار امامزاده سید حمزه برایش آرامگاهی تهیه کنیم و او گفت می خواهد در جوار عزیزان سفر کرده اش باشد.

امتثال امر کردم. مادر را می شناختم. وقتی از چیزی می گفت یقین داشتم که به یقینی رسیده است.در میان بهت و حیرت اقوام و خانواده با اجازه پدر به روستا رفتم و برابر نظر مادر قبرش را حفر کردیم.قبر مادر دو روز قبل از فوتش بنا به دستور خودش مهیا بود.

از دخترانش خواست که مویه آنچنانی نکنند. از عروس هایش هم هم .به من گفت حمید به ارایشگاه برو و سر و صورتی صفا بده. این را به همه گفته بود.

گفت که بعد فوتش حتمن برای پدر استین بالا بزنیم که نظامی بوده است و به تنهایی نمی تواند کارهایش را بکند. چیرهای دیگر هم گفت و من در درون گریستم و در برون لبخند می زندم. امر کرد که بر گردش جمع نشویم مگر برای خوانش دعا و قرائت قران.حالا همه بر گردش بودیم در حال ذکر و دعا و او در کما . دو روز گذشت.

یکی از پرستاران قسم می خورد که تا آن زمان بیمارستان مدرش کاشمر این گونه وضعیتی را شاهد نبوده است. در یک شب پاییزی سی و شش نفر را در حال قرائت داعای توسل گرد اتاق و تختش دیدم.

حالا مادر همنشین دشت است و کوه. روزش با چهچهه پرندگان شروع می شود و با نور افشانی ستارگان تداوم می یابد.بارها دیده ام که باد بر گورش در رقص است . گاهی اوقات در این رقص باد را برگ درختی و کاغذی و گرد و غباری همراهی می کند.اینک مادر در فدافن در جوار پدر ، خواهر ، عمه و تنی چند از اقارب و خویشانش خفته است.

به یاد دارم بر بالین باباجی (پدر مادر و پدربزرگم ) از خدا خواست تا اولین فرزند باباجی باشد که به او می پیوندد و همین گون شد.

و اینک با این حسرت دست به گریبانم که چرا حرمتش را نداشتم و در حقش بی احترامی ها کردم. ما مادران را در حیاتشان پاس نمی دارم و این یعنی تراژدی. در بعد هجرتشان حسرتشان را می کشیم و این یعنی طنز تلخ.

 

روز مادر بر تمام مادران گرامی باد.  بر تمام بانوان نیکو خصال همایون باد.

 

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/22

درد دلی برای هنر هشتم

واژه روابط عمومی برای من به یک کابوس تبدیل شده است. یک کابوس ماندگار و ابدی.  همه از عظمت و بزرگی آن  و ضرورت وجودش می گویند. می گویند با روابط عمومی خارها گل می شود .

روی کاغذ همه چیز مرتب است. علمی است که در دانشگاه ها تدریس می شود. برایش در سطح بین المللی سمینار و کنفرانس برگزار می کنند. وبلاگ ها و سایت های  به طرح موضوعات آن اختصاص یافته است.برایش نشریاتی خاص منتشر می کنند. جلسات سخنرانی و کارگاه های آموزشی ترتیب می دهند و    سه نقطه !!

در دیار من  روابط عمومی یعنی زدن اطلاعیه  بر در و دیوار. یعنی یک تقویم را بگذاری جلویت و برای مناسبت های مختلف یک جمله تایپ کنی و تراکتی آماده نمایی و پارچه ای تبلیعاتی را در میادین مرکزی نصب کنی.

در این جا روابط عمومی یعنی توجیه  مسایل ریز و درشت. یعنی حرف های گنده گنده. یعنی همه چیز  امن و امان است ،چون از مابهتران می گویند .

 یعنی همه چیز آن طور که می خواهیم شفاف نیست آن طور که می خواهند هست.!!!

در این جا هیچ نشریه ای مربوط به حوزه روابط عمومی توزیع نمی شود.تعجب نکنید در این جا هیچ کس عضو انجمن های ریز و درشت این رشته نیست.  کسی از کتاب های تخصصی این  حوزه خبر ندارد.

جالبتر آن که درادارات و نهادها و سازمان های فعال در این شهر کمتر کسی یافت می شود که دانش آموخته این رشته باشدو پست سازمانی خاص این رشته را دارا باشد.

فرد  فعال در روابط عمومی خیلی از جاها چند شغله است.پستش چیزی دیگر است و این مهم را هم یدک می کشد.

آقایان متخصص و نظریه پرداز در حوزه روابط عمومی ها به این دیار و  سایر نواحی گوشه چشمی ندارند.مهم تهران است و کلان شهرها. جمال روابط عمومی کارخانجات و موسسات معظم اقتصادی را عشق است.!

روابط عمومی موجودی مظلوم است. بعضی ها با علم کردن چند انیمیشن می شوند چهره های درخشان حوزه روابط عمومی.باید فتو شاب را بلد باشی. حالا روانشناسی مردم را نخوانده باشی مهم نیست  از دید بعضی از بزگواران حداقل های عرصه پاچه خواری را باید حتما بلد باشی!

از بروشور و بولتن نباید غفلت کرد ، روابط عمومی یعنی این.باید با عکاسی هم آشنا باشی و از زوایای مختلف ، تصاویر متفاوت از مقام عالی مدیر مربوط برداری و طی یک فرایند خصوصی رابط او با عموم باشی ؛ این یعنی روابط عمومی.

هیچ مجموعه ای در سطح کشور تو را نمی بیند. تو صفر هستی پس از دیدن نشریه و جزوه  و غیره ذالک محرومی. باید اگر سر سوزن ذوقی داری خودت دیمی با این حوزه آشنا شود.

باز هم خدا را شکر که چند سالی است اینترنت به دیارمان آمده و میتوانیم مطالب امثال هاشمی ، ضیایی پرور ، شکرخواه ، معتمدی  ووو را با ولع بخوانیم و بر نبود منابع مطالعاتی و کار گاه های آموزشی لعنت بفرستیم.

در این گونه نواحی باید منتظر مرگ و میرها باشی آخر کار روابط عمومی نصب پارچه عزا و عرض تسلیت به این و آن و طایفه از ما بهترون است.

باید ببینی بعضی ها  کی از سفر زیارتی اش برمی گردد ، آخر باید عرض خوشآمدگویی را هم روابط عمومی بنویسد. مرده بادا ها و زنده بادها باتوست.

برای کسی مهم نیست که تو باید پاک و زلال و با شفافیت تام  مجموعه ات را به مردم صادقانه معرفی نمایی و  افکار عمومی را به سمت وسوی مجموعه ات راهنمایی کنی.

 برای کسی مهم نیست که در درون و برون مجموعه ات افکار سنجی نمایی و انتقادات را بی رودرواسی به مقامات عالیه برسانی.

برای کسی مهم نیست که طرح تکریم ارباب رجوع یعنی چه ؟

می گویند روابط عمومی اداره اش را تبدیل به خانه ای شیشه ای میکند به نحوی که درونش برای بیرون نشینان و برونش برای اهالی درون  دیدنی باشد ، این باور در این حوالی بی معناست..

در این نواحی روابط عمومی یعنی شناخت موقعیت به نفع افراد. سازمان برود کشکش را بسابد. مهم خودم هستم پس جمال ارتباطات را عشق است. باید رگ خواب بزرگان را یافت.

برایم جالب است هر سال  روابط عمومی های برخی سازمان ها به عنوان روابط عمومی برتر معرفی می شوند .اینان در سطح کشور به ظاهر خوش درخشیدند ولی در سطح شهرستان از آنان اثری نیست. منظور از وجود روابط عمومی در اداره  وابسته به آن سازمان درهر شهر است.

روابط عمومی هنر هشتم است باید در خدمت مجموعه و مخاطبان آن باشی.حالا می خواهد توجیه محور باشی و یا ان که با خود انتقادی به بالندگی برسی.امید که کسی به فکر ما شهرستانی ها باشد

این رشته سر دراز دارد تا بعد!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/20

آیا باسوادم ؟

امروز با این سوال آغاز شد: آیا باسوادم ؟

گذر 37 ساله عمر را مروری می کنم.معیارهای باسواد بودن  در پیش چشمانم رژه می روند.در کجا این دنیای خاکی قرار گرفته ام ؟ چه کاره ام ؟چه انبانی بر دوش دارم؟ چه توشه ای اندوخته ام؟

در عالم بی سوادی  به کجای این شب ذیجور در آویزم قبای ژنده خود را ؟

چه کسی باعث شده  تا نسل من بدین فرجام برسد؟ شاید این سوال بی جا باشد و من نباید از قول نسلی خاص حرفی خاص بگویم.ولی عزیزان این روزها بد جوری در اندیشه ام. چرا و چرا. مدام سوال و و مدام سوال های بی جواب. حسرت وقت های از کف رفته.

میزان تسلط به زبانی خارجی  ؛ صفر.

میزان آشنایی با متون کهن ؛ صفر.

میزان غور و تفحص در ادب معاصر ؛ صفر. و هزاران صفر دیگر!!!!

 و این ها همه در حالی است که مثلن مهندسی ! مثلن کتاب خوان هستی و مثلن روزنامه نگاری!

باید آرزو کرد که بار دیگر  متولد شویم . آزمون ها ی عرصه دانش اندوزی با شکست ها پیاپی پشت سر نهاده ام.

شاید شما خوانشگر گرامی این نوشتار را یاوه بینگاری و با لبخندی از سر تمسخر مرا بنوازی.شاید نوشته را باور کنی و همدردی کنی و شایدهای بسیار دیگر.ولی هر چه هست  هلاک عقل است به گاه اندیشیدن.

لحظاتی قبل مصاحبه استاد کزازی را با روزنامه قدس خواندم. به زبان های متعدد مسلط است. خود را امثال او مقایسه می کنم. من کجا و  کزازی ها کجا؟!

برنامه کوله پشتی شبکه سوم با اجرای مجری مسلطی چون حسنی در حال پخش است. مهمان این برنامه  دکتر نبوی است. جوانی است متولد 54 که دو لیسانس حقوق و ادبیات فارسی دارد و دارای دکترای فلسفه است.به چند زبان مسلط است. بر عمر بر بادرفته افسوس می خورم.

نا شکر نیستم. خیلی وقت ها و خیلی جاها از زندگی لذت بردم.خیلی چیزها خوانده ام ولی هنوز اندر قدم اول خم اول کوچه عشقم.

بارها نوشته ام که وازگانی را آرزومندم که آتش در جانم زنند. غلام  ثانیه های هستم که به وادی حیرت و طلب دعوتم نمایند.

دوستان بی سوادی بد دردی است.می توانم  فقر و نداشتن بسیاری از امکانات را  تحمل کرد ولی در این سیر آفاق و انفس با بی سوادی چه کنم؟

واگویه مرا در این گاه نوشت به بزرگواری خودتان ببخشید. همین و بس.

بعد التحریر:

امروزی عزیزی از تهران تماس گرفت و مرا به زندگانی بزرگانی چون مرحوم محیط طباطبایی ارجاع داد. از زندگان هم اشارتی داشت به فرزانه درد آشنا جناب استاد دهباشی.

قصد داشتم سری به وبلاگ بزنم و مطلب فوق را بیافزایم که دیدم جناب دکتر احسنی قهرمان از سر مهر  با بنده هم دردی فرموده اند. دکتر ممنون.

خسرو احسنی قهرمان:

اینا جواب شکسته نفسی های شما نیست ولی همین جوری فوری به نظرم می رسه روانشاد محمد قاضی مترجم دون کیشوت و کسی که اواخر در دانشگاه هم سخنرانی می کرد و از پیشکسوت هاست فقط دیپلم داشت مسعود بهنود که روزنامه نگار صاحب سبک و متخصص تاریخ معاصره فقط دیپلم داره زنده یاد احمد شاملو بزرگترین های شعر معاصر دیپلم داره خوب شما مدرکت از اون ها بالا تره حالا فضای بلاگ رو نمی گیرم و دعوا برای درود یا لعنت فرستادن به شخصیت ها راه نمی اندازم .خیلی از تاریخ ساز های اندیشه رو می تونم مثال بیارم که فقط لیسانس دارن. شما این بحث مدرک گرایی رو نباید درونی کنی اون کمبودی که تو احساس می کنی کمبود فرخنده ایست من هم در این احساس با تو مشترکم ولی زیاده روی باعث از دست دادن اعتماد به نفس می شه. نظر پوپر خیلی پند آموز است منو پوپر از دوالیسم جهل و دانایی نجات داد. سرچشمه های نادانی در کتاب حدس ها و ابطال ها. این باور کن مهمه و تبعات اجتماعی هم داره اگه تو فرض کنی که دانایی و نا دانی دو چیز مانع الجمعند و می شه به شکل ساده و خطی و بدتر بدتر از آن با مدرک اندازش گرفت. من اصلا دید رادیکال تر دارم کی گفته که دانش کمیته و می شه متراژش کرد؟ اگه جنبه کیفی داشته باشه چطور بدون کمی کردنش می شه اندازش گرفت؟ آخرش هم بگم آدم ها بالاخره در درک و فهم با هم فرق دارند اگر بهره هوشی یا هر چیزای دیگشونو اندازه بگیری. ولی قانع شدم مثل خیلی های دیگه که این میان مدرک فقط یک عامله نه بیشتر.

برادرم کاظم :

سلام داداش
من هم برنامه کوله پشتی را دیدم و این حس تو را در رفتار مجری می یافتم . بد جوری غبطه می خورد. ولی جنابعالی شورش را در آورده ای! اگر قضیه زبان است که کاری ندارد درکمتر از شش ماه راه افتاده ای کافی است توی اتاقت زبان را گوش کنی و کارهات را انجام بدی بعد از چندی گوشت آشنا می شود. با چت هم می توانی تقویت شوی و... متاسفانه الان دانستن زبان یک کلاس شده. جنابعالی همین بحث ادبیات محلی را خوب پی بگیری شاهکار است که شکر خدا داری انجام می دهی . برنامه خوبی هم برای ادمه تحصیل ریخته ای . یا علی

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/18

زلزله و روایتی دیگر از مرگ و زندگی!

سلام.  لحظاتی قبل زلزله آمد.نماز را خوانده بودم و در خواب ناز به سر می بردم که جیغ و داد همسایه از خواب بیدارم کرد. همسایه به سختی فریاد می کشید. گویی نفس هایش از سینه اش بیرون نمی آمد.تصور کردم که زن و شوهر با هم دعوا نموده اند.همسرم به دنبال چادرش می گشت.هنوز زلزله را باور نکرده بودم.چراغ را روشن کردم.هیچ لامپی تکان نمی خورد. به یاد زلزله خرداد ماه رودبار  افتادم.سال 69.به همسرم اطمینان دادم که کانون زلزله این دور و برها نبوده است.بچه ها  خواب بودند.به نیت کمک به همسایه در اپارتمان را باز کردم. طبقه سومی هم با شلوارکش پریده بود بیرون. بنده خدا همسرش پتو را به دور خودش پیچیده بود. زن همسایه طبقه پایینی هنوز جیغ می کشید. باورم نمی شد.گویا عمق فاجعه بیشتر از انی بود که می نمود. بار دیگر با چراغ ها ور رفتم. از قطع برق خبری نبود. تلفن ها هم وصل بود. زن های ساختمان برای زن همسایه آب قند درست کردند. به گمانم حول و حوش سه و پنج- تا سه و ده دقیقه بامداد بود.

به منزل بابا زنگ زدم پیرمرد نماز ایات می خواند. به منزل پدرخانمم هم زنگ زدم آن ها می گفتند که دوبار زلزله شده است.

الان همه در حیاط نشسته اند و دارند به اوضاع پیش آمده می خندند.من هم از فرصت استفاده کردم و سری به اینترنت زدم تا مثلن اطلاع رسانی کرده باشم.

امید که منتقدان حقیر این موضوع را سیاه نمایی ندانند. راستی مرگ چقدر نزدیک است ، مگر نه؟

چند روز پیش یه پیرمرد متدین دستانش را رو به آسمان کرد و گفت :  با این همه قتلی که تو این شهر داره پیش میاد بایدمنتظر زلزله باشیم.

به خنده گفتم چرا ؟گفت : کاشمر شهر دینمداری است که داره بد جوری پر شر و شور میشه.

این هم روایتی دیگر از مرگ و زندگی!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/17

تمام خوشحالی های روز شنبه

 

1-   خوشحالم ؛ چون هاشمی عزیز  (مدیر روابط عمومی روزنامه قدس )وبلاگhttp://eprquds.blogfa.comرا راه اندازی نمود.او و فرزندش بلاگر هستند. پسرش گویا  کوچکترین بلاگر ایران است. خودش هم که یلی است در عرصه مباحث خاص روابط عمومی.این وبلاگ با عنوان کلی  روابط عمومی در مطبوعات  (وبلاگ روابط عمومی روزنامه قدس ) از دهم تیر ماه امسال فعالیتش را شروع نموده است.برای این بزرگوار توفیق روز افزون آرزومندم. امید دارم  روزی شاهد حضور سبز کلیه خبرنگاران در عرصه عالم مجازی و به تعبیر استاد جلالی موج چهارم باشیم. بر خود لازم می دانم که مراتب سپاس خود را از همت جانانه هاشمی عزیز اعلام نمایم و بنگارم که عزیز  این گاه نوشت  همراه شماست.

2-   خوشحالم ؛ چون سرو کهن سال  باغ مزار  هنوز پا برجاست.نماد قدمت شهر بسان پیری پانصد ساله قبای سبز برتن نظاره گر آمد و شد ماست.کاج های خشکیده به همت اوقافیان بریده گشت ولی قرار است به همت همانان این سبزینه شهر همچنان پا برجا بماند.البته برای عدم انتقاد دوستان بار دیگر تاکید می نمایم که عزیزی چون نارنجی توانسته کارها بنماید در وادی وقف و عمران موقوفات در کاشمر. دمش گرم و سرش پر زمی بادا.

3-   خوشحالم ؛ چون دوستان هنرمند هنر پویا نمایی کاشمر توانسته اند با تشکیلاتی منظم افق های فرا روی خود را به بهترین وجه تبیین نمایند. آنان با ایجاد انجمن انیمیشن کاشمر در سالیان اخیر باب جدیدی را از فعالیت در این حوزه آغاز نموده اند.وبلاگشان که به روز نیست ولی جناب موسوی نزاد با طراحی سایت زیبای      http://toloo.homestead.comو با عنوان طلوع کاشمر این نقیصه را جبران نموده است.( طلوع از نام یک خبرنامه قدیمی این شهرستان به نام طلوع کاشمر با پیشینه تاریخی بیش از یکصد سال اخذ شده است شما می توانید جهت مشاهده یک نسخه دو رنگ از این خبرنامه قدیمی که متعلق به کاشمر و محدوده اطراف این شهرستان می باشد به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بخش مطبوعات و موزه آن مراجعه و نسخه قاب گرفته شده آنرا از نزدیک مشاهده نمایید) راستی به این بزرگوار عارضم که عمر نشریه طلوع کاشمر  نباید صد سال باشد. با توجه به تغییر نام این دیار از ترشیز به کاشمر باید عمر این نشریه نهایت هفتاد سال باشد که بازهم درخور توجه است.برای این تیم متخصص و متعهد  موفقیت روزافزون را ارزومندم.

4-   خوشحالم ؛ چون نبوی رئیس ارشاد کاشمر در تلاش است تا تمام هنرمندان این دیار را پوشش دهد. در این وادی تلاش های نموده است.  به عنوان مثال کریم کاوری دوست هنرمندم چندی پیش به جلسات این اداره به عنوان پیشکسوت دعوت شده بود.امثال او در دهه گذشته از  حضور در وادی هنر کاشمر   خواسته و یا ناخواسته محروم شده بودند.

5-   خوشحالم به خاطر الطاف حضرت حق ، به خاطر خوبی ها جاری در جامعه ، به خاطر طنز های موجود، به خاطر یک اسمان محبت و نقدپذیری در این دیار اهورایی...

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/07

چرا مردم از خيابان رد می شوند؟

 

یک توضیح : در روزگاران قبل بر این هر شهر مثلن انجمن شهری داشت . این سومین حکایت از سری حکایات آن انجمن شهر نا کجا آباد است. لذا خواهش می شود کسی این موضوع را جدی نگیرد. آن را چون سایر حکایات این زندگانی فانی بخواند و فقط بخواند و از قیاس پرهیز نماید.

چرا مردم از خيابان رد می شوند؟

امروز رئیس انجمن شهر با طرح این سوال بار دیگرانجمنیان  مهمانان ویژه انجمن را نکته بینی  خود دچار  حیرت  نمود.

اولی که بعضی وقتهاموتورسوارمی شد و برای جلب افکارعمومی تلاش میکر د،گفت : طبيعت آنان  اينست که از خيابان رد شوند.

دومی که فاتح قلل فتح ناشده علم بود گفت : شاید اندیشمندی از  دانشسرایی بیرون آمده باشد و به آنان  گفته باشد که  «به آن سوي خيابان بروید» و آنان چنين کرده باشند.

سومی که به مساحی زمین و خرید و فروش چاه موتور علاقه داشت گفت : آنان  بايد از خيابان رد مي شدند. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير است.

چهارمی که شیفته موج های اطلاع رسانی در سطح جهانی بود ،گفت : آنان  ميخواستند با مردمان آن سوی خيابان گفتگوي تمدنها بکند.

پنجمی که شیفته شکار بود و در امر ترک عادات مضره  حیات وحش  فعالیتی شگرف داشت ،گفت : مردم  را چگونه تعريف ميکنيد؟ اینان کیانند؟ چه می خواهند از جان ما ؟

ششمی که تازه تجدید فراش کرده بود وبه کیان خانواده علاقه ها داشت ، گفت : والا آقای رئیس  به خدا همين الآن نوک زبونمون بود ها... آقا يه دقه... .بی خیال مردم.

هفتمی که امید های بزرگ در سر داشت و به روابط بین جمعی می اندیشید، گفت : اصولن مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان مي دهد که به نوعي عدم اطمينان دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را مي مکيديد؟

هشتمی که از آمدن به انجمن باز مانده بود ولی در شهر و بعضی جاها در خارج شهر متنفذ بود، گفت : طبيعت با گذشت زمان مردم را امر توانمند شدن جهت رد شدن از خيابان مهیا می کند.

خبرنگاری که دعوت نشده در انجمن حاضر شده بود و هم چنان از بی نامی بعضی مسیرها رنج می برد ،گفت: شاید باید از دست بعضی ها به آن سوي خيابان فرار نمود، غافل از اين که آن طرف هم مثل همين طرف است، شاید هم  بدتر.

یک علاقه مند به حضور در انجمن در دوره های قبل و بعد گفت : نبايد گمان کرد که رد شدن مردم از خيابان به خاطر رعایت حقوق انجمن شهر است.

یک عریضه نویس که شاید در آینده وبلاگ نویس شود ، گفت: آيا هر کدام از ما در درون خود حس نمی کنیم که باید از  یک  خيابان رد شویم؟

تنها چهره ماندگار شهر _ که قرار است در سده های آتی شناسایی شود و تندیسش در مرکز شهر در همان میدانی که کسی نامش را نمی داند، نصب شود _ گفت  : يک قدم کوچک براي مردم، و يک قدم بزرگ براي مردمان در امر گذر از همه خیابان ها مفید فایده است.

 شاعر ثناگویی انجمن گفت: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

نویسنده ثابت طرح های جامع شهر گفت : چرا باید کسی از این سو  به آن سوي خيابان برود.

مستخدم انجمن که به تازگی کارگاه های مختلف عرضه خدمات را گذارنده بود در حالی که شربت سکنجبین را روی میز می گذاشت گفت : مردم از خیابان رد می شوند که به اون طرف خيابون برسه.

همه با تعجب یکدیگر را نگریستند. در این جا بود که رئیس انجمن فرمود:  راستش يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم که مردم  از خيابان رد شوند. آن پدرسوخته ها  هم رد شدند.  از ماست که بر ماست ولی یقین جاي دوري نميتواند بروند. .دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/05

مرگ ویک روز مسخره

امروز از اون روزای مسخره اس.همش خبرای بد و بدتر روی سرت آوار میشه. خبرای که منتظرشون نبودی ولی هی با خودت کلنجار میرفتی که اگر اینطور و یا آنطور بشه چی میشه ؟ یه جور حیرت  روتجربه می کنی.دلت هرثی میکنه و مث چینی نازک تنهایی سهراب میشکنه.آدمای که رزق روحت هستن کنارت نیستن تا سر بر شونه شون بذاری و یه شکم سیر گریه کنی.این وبلاگ مگه چقدر میتونه تاب و بیتابی تورو منعکس کنه ؟ واگر بکنه برای کی ؟

باید چهره ام را از فراز کیبورد کمی ببرم اونورتر تا اشک بوسه بر این کلید های جادوی نزنه.نمی خوام از این استرس ، از این اضطراب ، از این هزار و یک کوفت و زهرمار چیزی بگم ولی مگه میشه؟ خوره های زندگی بعضی وقتا بد جوری خودشو نشون میده. بر می خیزم سرمدرد می کند . بروفنی ازدرون کیفم مرا به خود می خواند. قرص را بر می دارم و به امید خفیف شدن سر درد قورتش می دهم.

گفتم که مسخره اس. یه روز مسخره.یه چیزی ته روحت تورو بدجوری قلقلک میده.همون حکایت حافظ  و اندرون خسته دل و هزار و یک آه و افغان. شاید .... نمی دانم. مرگ چار چنگولی خودشو به رخ منو وما و شما می کشه.آره خبر مرگ یک عزیز حیرانم نموده. از صبح اوقات تلخی های ریز و درشت و حالا دم دمای ظهر خبر مرگ یک عزیز.

برادر دوستم پرکشید و رفت.دوستم می گفت؛ برادرش در کودکی در حین بازی توسط مونجی (زنبوری ) گزیده شده. مونج پس کله او را نیش می زند. بیهوش می شود.دو سال دردهای مزمن سر را تحمل می کند. بنا به پیشنهاد یکی از پزشکان مجرب کاشمر راهی مشهد می شود.

گویا نیش مونج آلوده بوده است. این آلودگی به درون جمجمعه نفوذ نموده.سرش را عمل می کند و چشمتان روز بد نبیند. سر جولانگاه کرم ها شده است. دکترا گفتند که تا بیست سالگی بیشتر عمر نمی کند. بیست سال گذشت و زمانی که نیت ازدواج داشت بار دیگر به نزد همان  طبیب مشهدی رفت. طبیب رخصت ازدواج داد.دو فرزند حاصل این ازدواج بود. وحالا در 41 سالگی بار دیگر سر دردها به سراغش آمدند و بار دیگر راهی مشهد شد و این سری برنگشت.

چند روزی است که با درد این خانواده دم خور بودم. می دیدم که چون شمع آب می شوند وبرای درمان عزیزشان راهی ندارند. بی چاره بی چاره.

خانواده سبیلیان این روزا  آزمونی وحشتناک را باید پشت سر گذارند.

امروز سید محمد سبیلیان ساعتی قبل از شنیدن خبر مرگ برادرش یادی کرد از برادر شهیدش سید محمود و گفت فلانی اگر برادرم برود مادرم را چه کنم. ؟ پیرزن بعد شهادت محمود اشکی برایش نمانده. غده های اشکش سوخته و وقتی می خواهد بگرید چشمانش سرخ سرخ می شود چه کنم؟

ساکت می شنیدم حرف هایش را و در ذهن مرور می کردم خاطراتم را از شهید محمود.نمیدانم چرا مرگ این گونه ناگاه پنجه می اندازد بر زندگانی ها.این خدابیامرز آدمی بود صبور و مظلوم. هر سال در مجموعه شهرداری نمونه می شد. فرزندانش در تحصیل نمونه هستند وحالا یتیم.

صبح برای سلامتی اش دعا می کردم و حالا برای مغفرتش. صبح بحث درمانش بود و حالا بحث تدفینش.صبح روحیه می دادیم و حالا باید عرض تسلیت نماییم.

این جور وقتا همه چیز سر آدم آوار می شود.ریز ودرشت وتو می مانی که به این و آن چون بگویی که دل شکسته ای و خسته ؟!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/04

بدون.....

مجذوب این تصویر شده ام. چرا ؟ نمی دانم! شاید برای شما هم جالب باشد.حال و هوایی خاص دارد.حیرت زاست.دستت را می گیرد و تا دشت طلب می بردت.چشمانت را ببند و در باد خودت را یله کن. شاید ... شاید ... نمیدانم. تصویر زیبایی است.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/03

یادی از سفر مکه در تیرماه 84

مکه مکرمهسال ها قصد حج داشتم. ولی از دعوت خبری نبود.

حق مدد کرد و در سال ۸۳ لطفش نصیبمان گشت ودر تیرماه ۸۴ با دو دختر و همسرم راهی کوی دوست شدیم. خوش سفری بود.

حالا حسرت کش آن روزها شده ام.

بی تابانه سفری دیگر را آرزومندم. دعایم کنید.

 

 

مدینه منوره

 

آهسته گام بر میداشتم . همه جان چشم شده بودم تا بیابم همه چیز را.گم گشته بودم وبرای یافتن خود به این سو آن وسوی می رفتم. باید دوباره رفت تا خود را در کنار دوست یافت بدور از غیر و اغیار.

 

بقعه بقیعبقعه بقیع: ساحت مقدس پاکان و خوبان. پابرهنه قدم بردار این جا وادی خیر و برکت و انفاس قدسی است.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/02

حاشیه ای بر سوال دکتر .....

دوست فرزانه ام جناب دکتر خسرو احسنی قهرمان   این مطلب را در ذیل موضوع تعطیلی بچه ها . گل آقا ذکر نموده اند :« احسان یارشاطر داستان های شاهنامه و افسانه های آفرینش زرتشتی رو برای نوجوانان باز نویسی کرده از کارهای قبل از پنجاه و هفتشه من اون ها رو برای خواهرزاده هام اون موقع که کوچیک بودن می خوندم و یکمی هم سعی می کردم با رسیتاسیون هم اونا لذت می بردن هم من. برای من پر از حکمت و رمز بود برای اونها هم پر از جذبه فعلا می تونید برای بچه هاتون بخونید به این امید که بچه ها گل آقا دوباره راه بیفته. من از شما می پرسم که چرا عمر مطبوعات آزاد از هر نوعیش در ایران کمه و آیا مطبوعات در ایران نهاده یا نه. نه اینکه مشئول باشید خدای نکرده به عنوان یه بحثه وبلاگی پیشنهاد می کنم»

سوال دکتر رابرای تمام دوستان روزنامه نگارم مطرح می نمایم.از شما بزرگواران می خواهم با توجه به تجربیاتتان اعلام نظر فرمایید.

جناب دکتر بنده در معنا نمودن مقوله مطبوعات آزاد حیرانم.به عبارتی در دهکده مک لوهان باید برای خود دوباره آزاد بودن مطبوعات  را معنا نمایم. آزاد بودن و آزادی  و آزاده زیستن ایده آلی است که در بسیاری از مرام ها و ایدئولوژی ها به صراحت مطرح شده است. جسارت مرا ببخشید؛ می توانید و برایم الگویی معرفی نمایید؟ به گمانم در تمام نحله های فکری چه غالب و چه مغلوب شاهد وجود خطوط قرمز فراوانی هستیم. این خطوط می تواند سیاسی یا مذهبی و نمیدانم چه و چه باشد.

اگر تاریخ مطبوعات ایران را با جهان و یا بعضی از کشورهای ریز و درشت که مقایسه کنیم هم خوشحال می شویم هم نالان. در قیاس با برخی کشورها  عقب افتاده ایم و در قیاس با برخی دیگر پیشرفته!

قدیمی ترین جریده ایران که هنوز منتشر می شود کدام است ؟ چرا  قدیمی ها منتشر نمی شوند و چرا  برخی چون کیهان و   اطلاعات منتشر می شود؟

 جناب دکتر مقوله مطبوعات آزاد در لسان بسیار زیباست. ولی در عمل از درون و برون با مشکل مواجه است. عمده مانع همان خطوط قرمز است. سانسور و خود سانسوری آفت اصلی این حوزه است. مباحثی چون بحران کاغذ و نبود  امکانات  و کمبود منابع مالی هم قابل طرح است.ولی خنده دار است ما نشراتی با تیراژ آنچنانی نداریم. داشتن یک نشریه فارسی زبان که همزمان در ایران و چند کشور دیگر چاپ شود به یک آرزو می ماند. می دانید چرا می گویم آرزو؟ چون در داخل با بحران مخاطب مواجه هستیم.نشریات ما در جامعه دارای چه ضریب نفوذی هستند.

فرض کنیم تمامی شهروندان تهران و کلان شهرهای کشور روزنامه خوان باشند جمع جبری آنان به چه عددی می رسد؟ وارد بحث سیاسی نمی شوم که از آن پرهیز دارم اصل حرفم آن است که در سبد هزینه ایرانی جماعت روزنامه و مطبوعات جایگاهی ندارد.

گوش کردن به رادیو بی بی سی به عهد دایی جان ناپلئون بر می گردد و در خون وجان ایرانی جماعت رخنه کرده است.اگر مباحث آلوین تافلر آینده شناس معاصر را مطالعه فرموده باشید با موج های مختلف آشنا می شوید ما در کدام موج قرار داریم؟ پرفسور جلالی موج چهارم را هم پیشنهاد نموده موج دنیای مجازی!

این موج چهارم در ایران زمین در چه وضعیتی به سر می برد ؟ می خواهم این را بگویم که سوای علایق دولت ها و حکومت ها خوانش مطبوعات نهادینه نشده است.در جای خواندم که تعداد نویسندگان ایران از تیراژکتاب ها بیشتر است.تعداد ناشر ها از تعداد کتابفروشی ها بیشتر است.

ببخشید اگر به حاشیه می روم.در کاشمر  برای 5 کتابخانه عمومی هر ماه تعدادی مجله رایگان ارسال می شود . نشریاتی چون بخارا ، سمرقند ، کلک ،شوکران ،زمانه ،موعود ، هفت ، اطلاعات سیاسی ، کتاب هاب ماه ، نگاه نو ، خیال ،ذهن ،فیلم ، فیلم نگار و حداقل سی عنوان دیگر.دیدن و خواندن این نشریات برای بزرگواری چون شما به یک آرزو میماند.ولی جناب دکتر این مجلات و حتی چند عنوان روزنامه فاقد مراجعه کننده ای است . این نشریات در آخر سال به علت جاگیر بودند ، عدم توان مالی برای صحافی و ووو از قرار کیلویی سی تومان (سیصد ريال) برای خمیر شدند  در کارخانه کارتن سازی به فروش می رسد.

سال قبل دو کیسه مجله ادبی خریدم از قرار کیلویی 50 تومان که جمعش شد دو هزارتومان.این در حالی بود که جمع بهای روی جلد  این نشریات قریب 70 هزار تومان می شد.کاشمر قریب دویست هزار نفر جمعیت دارد. 56 درصد جمعیتش را جوانان تشکیل می دهند.شش هزار دانشجو در این شهر مشغول به تحصیلند. نرخ باسوادی بالای هشتاد درصد است. (نرخ بیکاری هم بالای 14 درصد است )روزانه  یازده روزنامه توزیع می شود.(گویا در سطح کشور روزانه 27 روزنامه منتشر می شود).

می دانید چه تعداد روزنامه هر روز در کاشمر توزیع می شود؟ سه روزنامه قدس ، خراسان و جام جم در همان روز نشر به این جا می رسد.امروز به توزیع کنندگان تماس گرفته آمار مجموعه روزنامه ها را خواستم. آمار وحشتناک است.یازده روزنامه در شهر کاشمر و شهر ریوش در تیراژی معادل 605 نسخه از یازده نشریه ! بخش اعظم خوانندگان را نهادها و ادارات تشکیل می دهند.هیچ نشریه ای در روستاها توزیع نمی شود.

مجلات و هفته نامه ها هم وضعیتی بهتر از این ندارد. تازه در هرروز حداقل یک سوم نشریات برگشت خورده و یا به عنوان روزنامه باطله فروخته می شود. همان مجله بچه ها گل آقا به تعداد 5 نسخه به کاشمر می رسید که آن هم برگشتی داشت چرا ؟ شاید دارم از موضوع پرت می شوم.

از  دوستان روزنامه نگارم می خواهم که در پاسخ دادن به سوال دکتر مرا یاری کنند. من نمی توان تمام قصور آزاد نبودن مطبوعات را به گردن یک باور یا یک خط یا یک جریان سیاسی بیاندازم. برای من این سوال مطرح است :چرا مخاطب به نشریات اعتماد نمی کند؟خواهش می کنم این سوال را از منظر الان و این دوره و آن دوره پاسخ ندهید. تجربیات تمام ادوار را باید مورد بررسی قرار داد.

جناب دکتر بالا پایین شدن این مطلب را بر من ببخش.

« یک توضیح »ساعتی از نگارش این مطلب می گذرد. دو عزیز اعلام نظر نموده اندِ. ملاحظه بفرمایید:

نويسنده: محمد طاهری جمعه 2 تير1385 ساعت: 19:53
مهندس عزیز روزنامه ها نمی توانند از جو عمومی جامعه دور باشند.همان طورکه پلیس نمی تواند.پرستار واستاد دانشگاه.جو عمومی جامعه هم به سمت بی اعتمادی بیشتر میان اعضا واجزا پیش می رود.
روزنامه نگارهم از مردم جدا نیست.می تواند فریب بخورد.رشوه بگیرد.اوهم غم نان داردو..........به این ترتیب انگیزه روزنامه نگاری به معنای واقعی آن ازبین رفته است.
حکومت هم نمی خواهد رسانه ها درفضای آزاد به اطلاع رسانی بپردازند.ازطرف دیگر اصلاح طلبان هم در بی اعتماد کردن مردم نقش عهمده ای دارند.بنابراین همان جو بی اعتمادی که در مورد فوتبال یا کتاب یا ارزش ها و........وجود دارد می تواند درمورد روزنامه ها هم وجود داشته باشد.
خوشبختانه گل آقا را حکومت توقیف نکرده است.خودشان نمی توانند.اگر فضای رسانه ها رقابتی شود ودولت یارانه هارا حذف کند دیگر هیچ رسانه ای نخواهید دید.نه کیهان.نه اطلاعات.آن وقت می توانید شاهد نشریه ای باشید که مجبوراست برای جذب مخاطب بیشتر اعتماد سازی کند.مثال خوبی برای این ادعادارم.
همکاران ما درروزنامه هاتا زمانیکه ایران به جام جهانی راه پیدا نکرده بود به شدت علیه مربیان ومدیریت انتقاد می کردند اما به محض راه یابی تیم به جام جهانی از ترس قطع شدن سهمیه اعزام خبرنگار به آلمان-انتقاد هارا متوقف کردند.
  وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: محمد طاهری جمعه 2 تير1385 ساعت: 20:2
درحالیکه اگر سهمیه ها دولتی نبود می شد به درستی از تیم انتقاد کرد ودریک جریان مستمر اجازه نداد که آبروی ایران درجام جهانی برود.
سهمیه کاغذ-فیلم وزینک-بازار فروش و درنهایت ترس از توقیف همواره باعث شده است که جریان آزاد اطلاع رسانی مختل شود.درحالیکه اگر دولت دست از سرمطبوعات بردارد شاید ما بتوانیم شاهد شکوفایی وبازگشت اعتماد باشیم.
  وب سايت    پست الکترونيک

نويسنده: ايرج جمعه 2 تير1385 ساعت: 23:6
مهندس جان! بحث جالبی پیش کشیدی.
همچنانكه خود شما و مخاطبان بزرگوارتان بهتر از بنده مي‌دانيد و مي‌دانند برخی از محققین حوزه‌ی علوم اجتماعی. تیراژ مطبوعات و کتب منتشره در کشورها را جزو شاخص‌های اصلي رشد یافتگی یا عدم رشدیافتگی جوامع می‌دانند. هرچند بايد اعتراف كرد كم نيستند هفته نامه‌ها و روزنامه‌هايي كه صرفاً روزي نامه‌اند و چه بسا كتاب‌ها و مجلاتي كه حتي ارزش يك بار خواندن را نيز ندارند. با اين حال مي‌خواستم چنانچه مقدور باشد مقايسه‌اي ـ مستند به آمار و داده‌هاي تحقيقي ـ داشته باشيد بين جامعه‌ي درحال گذار (ببخشيد در حال رشد) ما با جوامع بالادست و پايين دست.
پيشاپيش سپاسگزارم
 


 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •