تبليغاتX
واژه نویس

85/03/31

تعطیلی بچه ها .. گل آقا

 بعضی چیزها یهو آوار میشه رو روح و روان آدم . خواندن نشریه « بچه ها .. گل آقا » از جمله برنامه های آخر هفته من و دخترکانم  محسوب می شد. آری تعجب نکنید من 37 ساله با دو فرزند 10 و 5 ساله از علاقه مندان این نشریه بودیم و اگر خبر تعطیلی اش دروغ باشد (که امیدوارم این طور باشد)  همچنان هستیم. پوپک صابری  می خواهد راه پدرش را در موسسه گل آقا ادامه دهد. امیدوارم موفق شود . ولی آن طور که شنیدم گویا به علت مشکلات مالی و همان حرف تکراری کمبود کاغذ این نشریه تعطیل گشت. خداکند ماه نامه و سالنامه اش به این فرجام دچار نشود. آخر هفته را بی کاریکاتور و صفحه عمران صلاحی چه کنیم؟

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/31

برای دل من وشما

برای دل من و شما
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/31

سلام.

1-   پیرو نظر جمعی از دوستان وبلاگ « نامه کاشمر »  راه اندازی گردید. دوستان کاشمری را در این مجموعه جدید لینک خواهم نمود. در این گاه نوشت لینک های این عزیزان حذف شد.البته دوستان  خبرنگار و سایت داران همچنان مهمان واژه نویس خواهند بود.

2-   توفیق رفیق افتاد وبه لطف یکی از دوستان فیلم «رمز داوینچی » روئیت گردید. حس و حال خاصی حادث نگردید. از بازی افتضاح تام هنکس حالم گرفته شد. البته مطالعه  کتاب رمز داوینچی  را به شما عزیزان توصیه می نمایم.در وادی نماد شناسی و رمز کاوی جالب است.

3-  این روزا  درگیر خوانش«نامه باستان » اثر «میرجلال الدین کزازی » هستم. اصرار استاد کزازی در کاربرد واژگان  فارسی بسیار جالب است. جالب تر از آن تلاش ایشان در واژه سازی است. احاطه ایشان بر متون کهن فارسی و زبان پهلوی قابل تحسین است.شاهنامه از منظر کزازی هویت ایرانی جماعت است. افسوس می خورم چرا این نامه نامور در نزد جوانان  نا آشناست.دوستی می گفت : اگر روزگاری یک ژاپنی و یا والت دیسنی کارتونی بر اساس داستان های شاهنامه ساخت تعجب  نخواهم کرد. بازی های رایانه  فراوانی می توان بر اساس داستان های این کتاب ساخت.به گمانم فقط بانوی فرهیخته عرصه تئاتر سرکار خانم پری صابری از بضاعت  موجود در این کتاب بهره برده است.البته باید به کارهای بزرگانی چون بیضایی هم باید اشاره نمود. هرچه هست شاهنامه گرچه آخرش خوش است ولی در این روزگار اوضاع شاهنامه شناسی خوش نیست.

4-  دوست نادیده و بزرگوارم جناب استاد درویش حقیر را  در وبلاگ معروفش « مهار بیابان زایی »مشمول لطف خود نمودند. جز عرض سپاس چه بگویم.یار چه کند اگر خدمت یاران نکند. امید که صحرای دلش سبزتر از همیشه باشد و بیابان گردی هایش مملو از خاطرات خوش و خوش تر باشد.

5-  می خواستم در مورد بازی ایران و آنگولا و جدیدترین اس ام اس ها هم بنویسم که ... بی خیال.و توفیق از اوست.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/26

خون دل درویش و حکایت بیابان زدایی و خاطره باباجی

 

بیست وهفتم خرداد ماه جناب درویش عزیز روز جهانی بیابان زدایی است، یعنی آشنا شدن با خون دل های که امثال استاد درویش نوش جان می فرمایند.صمیمانه برای جناب درویش و یارانش و تمام کسانی که مشفقانه برای حفظ و احیاء محیط زیست این مرزوبوم تلاش  می کنند ، موفقیت و بهروزی و صبرجمیل آرزومندم. جناب درویش عزیز حسب ارادت نوشتار ذیل تقدیم حضور می گردد:

پدر بزرگ از اجداد دامدارمان بارها برایم صحبت کرده بود. او که قرنی را پشت سر گذاشته بود می گفت : از بیرجند تامشهد و از تربت جام تا جلگه رخ و گاهی اوقات طرفای جوین و نقاب را با  گوسفندان مان در رفت و آمد بودیم.انواع گیاهان دارویی را می شناخت. راز عمر طولانی اش را در مصرف کردن انواع جوشانده می دانست. عاشق عرقیات گیاهی بود .او به قول خودش  برای صحرا و دشت و هامون  احترام خاصی قایل بود. می گفت :  اگر دامدار ها حرمت صحرا را می داشتند حالا اطراف سرسبزتر از حالا بود.

 می گفت: بر هر دامداری واجب است که اگر از صحرای می گذرد برای ساعتی گوسفندانش را در آن جا بنشاند.او از گله ها پانصد تا چند هزار راسی صحبت می کرد. تصور بفرمایید چه حجم بالای از کود حیوانی نثار صحرا می شد.می گفت : باید کنار هر حوض و آب و پیری درختی کاشت تا راهنمای عابرین صحرا باشد.می گقت :هر مور و ملخی مال یک صحراست نباید آن را به جایی دیگر برد

.می گفت : در هر صحرای درختی خاص رشد می کند. دل صحرا پراز آبه باید با قنات آب را به گیاه  و جانور و انسان رساند. می گفت :قدیمی ها یه کوزه پای نهال می گذاشتند تا ریشه های درخت از آب کوزه بهره ببرد. مرد صحرانورد هر از چند گاهی باید کوزه را پر آب کند. می گفت : باید تو شیب تپه ها گودالی نه چندان عمیق حفر کرد و آن را چند سالی به حال خود رها نمود تا مملو از خار و خسک و لاش حیوانات و خاک باد آورده شود. حالا این گودال جایگاهی مناسب برای نهال کاری است.

پدر بزرگ که باباجی خطابش می کردیم از افسانه های صحرا هم بسیار می گفت . از سکینه نوردی که صحرا نورد بود و در هزار گوشه صحرا  نام و نشانش حیرت زا بود. از حسنای موطلایی که هفت صحرا را به طرفه العینی طی می کرد و عشاق را به هم می رساند .از هول و هراس بیابان و از هزار و یک ناگفته دیگر.

جناب درویش شاید این مطلب به روز بیابان زدایی بی ربط باشد. که هست. ولی می شود آسمون و ریسمون را به هم بافت ، نمی شود ؟ ما که کردیم شد!! از شوخی گذشته به گمانم قدیمی ها حرمت آب و باد و خاک و اتش را به طور طبیعی بهتر از ما ادا می کردند.امید که عزمی ملی و به دور از شعار را در امر بیابان زدایی شاهد باشیم اگر توسعه به اصطلاح صنعتی بگذارد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/26

حکایت تلخ رئیس و گدا

صبح یک روز ، رئیس انجمن شهر در اطراف ویلای انجمن قدم می زد. ناگهان گدائی ژنده پوش را دید، با دیدن صورت پریده گدا، رئیس از او پرسید: چه می خواهی؟ گدا متوجه نشد که او رئیس است، پوزخندی زد و جواب داد:لاف زنی مکن! تو که خدا نیستی، چطور می خواهی خواسته مرا براورده کنی؟ حرف های گدا آقای رئیس را به خشم آورد و گفت:از تو پرسیدم، حتما چنین توانائی دارم. من رئیس هستم، تمام شهر در دست من است. خوب،بگو ببینم، بالاخره تو چه می خواهی؟

گدا کاسه اش را به رئیس نشان داد و گفت: آسان است،با هر چیزی که می توانی ، این کاسه را پر کن . رئیس خندید و گفت: ای، گدای بیچاره، این آسانترین درخواست برای من است. به یارانش دستور داد که سکه بیاورند و کاسه را پر کنند.

یارانش به تالار انجمن باز گشتند و مقادیری  آوردند. اما بر خلاف توقع همه، سکه ها بعد از ریختن به داخل کاسه ، فورا ناپدید شدند. چند بار این کار تکرار شد ، اما کاسه کماکان خالی بود.

مردم از شنیدن این خبر، از نقاط مختلف  شهر جمع شدند و مسابقه رئیس و گدا را تماشا می کردند.رئیس مغرور نمی خواست جلوی مردم حیثیت خود را از دست بدهد . لذا گفت:من از دست دادن سراسرشهرم را به باخت در برابر یک گدا ترجیح می دهم . سپس یاران  او خزانه انجمن  را آوردند و داخل کاسه گدا انداختند. اما همه چیز در یک لحظه ناپدید شد. مردم مات و مبهوت به این دو رقیب نگاه می کردند تا عاقبت رئیس سرش را پایین انداخت و گفت: تو پیروز شدی . اما لطفا راز این کاسه را به من بگو .

گدا خندید و جواب داد: رازی در میان نیست ، کاسه من با چیزی که از " طمع" باطنی انسان درست شده باشد پر نمی شود .

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/24

رشوه با کلاغی در چاه

سلام.

1-  پدیده رشوه و رشوه خواری برای مان عادی شده است. هر روز خبری و روایتی از این مهم می شنویم. مجلس هم  مصوب کرد حضور خبرنگاران را در دادگاه های افراد مبتلا به مفاسد اقتصادی .گویا از ده میلیون تومان به بالا حکم فساد اقتصادی را دارد.

در محافل مختلف شهر چیزهای عجیب و غریب از بعض اخبار از ما بهترون به گوش می رسد. به نظرم این اخبار بسیار وحشتناک است. از این خبرها در می گذرم و همین قدر بسنده می کنم که بساط کارچاق کنی به راه است و مراحل واگذاری قانونی بعضی جاها رعایت نمی شود و بعضی ها یقین دارند که امروز در حال خدمت در فلان جا هستند و پس فردا  باید به فکر هفت نسل بعد خود باشند. البته بعضی ها هم از الان به فکر هفت نسل بعد از خود هستند.

2-یه کلاغ بدجنس طی یک عملیات انتحاری خودش را به سیم های انتقال برق دانشگاه زد و پرهایش سیخ شد و برق بخش عمده ای از دانشگاه قطع شد و موتور چند کولر سوخت و هم زمان یک لوله آب در کنار در ورودی دانشگاه ترکید وووو و شد حکایت سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد. بیچاره دانشجویان حاضر در خوابگاه و خیل کارمند و هیات علمی و دانشجو!!!!البته برق دقایقی بعد از عملیات آقا یا خانم کلاغه وصل گردید و لوله آب طرفای عصر رفع مشکل شد و روز بعد آب وصل شد.

3-به کسی برنخورد:دیروز خدمت یکی از صاحب نظران فرهنگی کاشمر بودیم و در باره مدیریت شهری کاشمر و مباحث شیرینی چون برنامه ریزی شهری ، مبلمان شهری ، جذب گردشگر وووواز محضر ایشان فیض می بردیم که مطرح شد این حکایت به اصطلاح طنز تلخ :در میدان مرکزی شهری چاهی بود و خلایق بی خبر و هر از چند گاهی فردی یا افرادی در درون چاه جا خوش می کردند  و دست و پایی و یا گردنی می شکست.حضرات انجمن شهر گرد هم جمع شدند تا بنا به درخواست مردم کاری بنمایند کارستان.اولی پیشنهاد کرد که اعضای فرهیخته انجمن با هوشیاری و به منظور خنثی سازی بوق های تبلیغاتی ریز و درشتی که در درون و برون شهر بر له و علیه آن ها کار می کنند کاری خاص و ماندگار و مطابق استاندارد های تعریف شده بنمایند.دومی گفت : آمبولانسی در جوار چاه مذکور به طور ثابت مستقر سازیم. سومی گفت : این کار یعنی دادن فرصت به دشمن به جای این کار باید مرکز اورژانس را در جوار چاه احداث نماییم. چهارمی با خنده ای شبه زهر خند گفت : آب به آسباب دشمن مریزید مگر مریضید. بیایید در امر مردم محوری بیمارستانی در جوار چاه احداث نماییم تا  سرانه خدمات پزشکی دیارمان را هم افزایش دهیم. همه با تحیر نبوغ موجود در این ایده را ارزیابی می کردند که ناگاه  مستخدم مجموعه در حین توزیع موز و نسکافه گفت: چرا چاه را پر نمی کنید.انجمنیان گویی پرده از مقابل نگاهشان برافتاده جملگی احسنی گفتند و به اتفاق آراء کلام مستخدم را تصویب کردند و مقرر گردید چاه را پر نموده آنرا در جوار تنها مرکز درمانی شهر حفر نمایند تا منبعد مجروحان فتاده در چاه در اسرع وقت درمان شوند.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/21

حکایت خرافات و باخت ایران

بیچاره فردوسی پور

سلام. یه اس . ام اس اومد که به طنز تبریک می گفت پیروزی تیم مکزیک رو.نوشته بود به لطف گزارشگری چون فردوسی پور مکزیک برنده میدان است.

خرافاتی نیستم و به فردوسی پور احترام می گذارم. ولی در عالم طنز این پیش بینی جالب بود . از ساعت 5/4 عصر درگیر تهیه گواهی نامه های دوره های ضمن خدمت  اعضای هیات علمی دانشگاه بودم . یکی از دوستان تماس گرفت و گفت : ده دقیقه از شروع بازی گذشته بیا بازی رو نگاه کن.

آماده شدم که برای دیدن بازی بروم که  یکی از بچه های انتظامات گفت : فلانی فردوسی پور گزارشگره نرو. خندیدم.

وقتی به سوی منزل در حرکت بودم یکی از دوستان دعوتم کرد  تا در مغازه اش بازی را ببینم. یه مشتری اومد و نمک خواست. دوست فروشنده ام متوجه نشد. به کمک خریدار رفتم . او سر تکان می داد و ما مشتاقان فوتبال را مسخره می کرد . علت را جویا شدم . کمی خندید و گفت : من که حالیم نیست ولی پسرم که توی دانشگاه ورزش می خونه می گه ایران می بازه چون فردوسی پور گزارشگره.

موقعی که دو تیم مساوی شدند نعره های از اطراف مغازه به گوش رسید. شتابان به میانه مغازه خیز برداشتیم و از در آنسوترک را نگریستیم. جمعیت بر در حاشیه پیاده رو بر صندلی ها نشسته بودند و از ورای ویترین نمایندگی سونی نظاره گر بازی بودند.یکی از پنجره ماشینش سرک کشید و داد زد: مواظب مغازه ات باش. مردم وقتی باختمون رو ببینن ویترینت را داغون می کنن.

یک پرسید مگه مردم مرض دارن. همه با او همراهی کردند. ولی یکی از آن سوی خیابان داد زد: مردم علافید گزارش گر فردوسی پوره.

باورتان نمی شود اگر بگویم در خلال دونیمه تا به خانه برسم از چهار نفر دیگر هم شنیدم که ایران بازنده است به لطف فلانی.

دلم به حال  فردوسی پور بیچاره سوخت. او یک لحظه از رحمان رضایی تعریف می کرد و لحظه ای بعد بر او خرده می گرفت. بار عاطفی وحشتناکی به لطف ریتم گزارش او بر سر همه آوار شده بود. سوختگی دل و دماغمان ادامه داشت تا گل دوم.

وقتی ایران گل زد برانکو به رقص آمد. مربی مکزیک هم رقصید اما این کجا و آن کجا.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/20

فوتبال و شورا و سه نقطه

1-  گویا این روزا همه فوتبال زده شده ایم.بازی پر گل آلمان – کاستاریکا حال داد. لهستان بدشانسی آورد و و و ولی با این جذبه چه باید کرد؟ دوره های ضمن خدمت کارکنان و اعضای هیات علمی دانشگاه را مانده ام چگونه برنامه ریزی نمایم که بزرگوراران به فوتبال هم برسند. همان حکایت خر و خرما و خدا! دیگر نمی توان بعداز ظهرهای کسل کننده را با دید و بازدیدهای کسل کننده تر تکراری نمود. دیگر نمی توان خوابید و خواب دید.عصر ها اسیر فوتبالیم چه اهلش باشی و چه اهلش نباشی. بساط شرط بندی ها هم که پهن پهن است.خدا به همه صبر بدهد.

 2- حاشیه ای انتقادی بر شورا: سال جدید را با سفر شروع نمودم. به باور ما کاشمری ها سال را هرجور بگیری تا آخر همانطوری می ماند. تهران ، قم ، نقاب  و دشت جوین ، سبزوار ، نیشابور ، تربت حیدریه ، گناباد ، مه ولات  و....و آخر الامر گناباد.

سفر عرصه فراگرفتن است. می بینی و می شنوی و همه چیز را با دیارت مقایسه می کنی.  

شهرهای بزرگ مثل قم و تهران و حتی سبزوار و نیشابور به کنار گرچه همین ها هم باید الگویی برنامه ریزی شهری ما باشند .

اینترنت هم آوردگاهی دیگر برای این قیاس است. متاسفانه هر چه بیشتر می نگرم بیشتر پی می برم که چقدر مسوولان سخت کوش دیارمان  (!!!!!) ساز و کارهای توسعه کاشمر را عمدن یا سهون مورد تغافل قرار داده اند.

در شهری مثل گناباد به راحتی می توان حضور فکری اندیشمند را در پس مدیریت شهری دید.هر میدان نمادی دارد و هر گوشه فضای حساب شده برای رفاه حال مردم.دو موزه و کلی حرمت و جایگاه برای میراث فرهنگی و بحث گردشگری.

شما در کمتر گذری است که تلفیق سنت و مدرنتیه را نبینید. (قصد جسارت به گنابادی ها را ندارم بلکه می خواهم از آنان تعریف نمایم، )می توان با حسن نیت گناباد را شهری بزرگ دانست که جزایری روستا مانند را چون نگین خاتم در آغوش نگهداری می نماید.در باغچه خانه ای قدیمی که هنوز حوض خانه دارد و وسیله سرمایشی اش بادگیر است ایستادم و نفس راست کردم .دورتادور باغ را ساختمان های مرمرین فرا گرفته بود.

 شوراییان امسال را سال طلایی دانسته اند . شورای فعال که در سه سال فعالیت سه شهردار را بالا و پایین نمود. دیشب ظریفی به طنز می گفت : بازدید از خارج برای شهرداران کاشمر شگون ندارد. راست می گفت ؛ حسینی از چین آمد و آن ماجرا را تجربه کرد. سیادتی همزمان با سفر آقا ماشالله معروف به مالزی رفت و برگشت و عزل شد (بخوانید استعفا داد). مرادزاده هم که به دیار بلشویک ها روسیه رفت و برگشت  . او چه فرجامی خواهد داشت در سال طلایی شورا.

3- حکایت تکراری :امروز یکی از دوستان می گفت؛ می دانی چرا بعضی ها فعالیت بنیاد ترشیز را جدی نگرفتند؟ با لبخند نگاهش کردم. او هم خندید و گفت : آقایان می ترسند که شماها رقیبشان باشید در انتخابات شورای شهر. هر دو با هم خندیدیم. یکی دیگر از دوستان می گفت : کجای کاری آقایان برایتان تیم هم درست کرده اند و گفته اند که تو با فلانی و بهامان فرد هم تیمی برای شرکت در انتخابات. دیگری گفت : چاپ نوشته هایت در نشریه محلی مزید بر علت است و تصور آن است که مقدمه چینی می فرمایید.باز هم خندیدم.

دوستان گرانقدر کاشمر ، فرهیختگان و فرزانگان سیاست و سیاستمدار شدن زان شما.ما را با کتاب و دفترمان راحت بگذارید.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/16

نظرتان محترم

سلام.

1- نظرتان محترم :شاید شما هم مطلب قبلی را خوانده باشید.ما هر یک اعتقاداتی داریم.در گذر زمان بعض باورهای ما دچار تغییر می شود. بعض باورهای دیگر تقویت می شود. همه ما داعیه روشنفکری داریم.می خواهیم که  بزرگ و بزرگوار باشیم.باور بفرمایید که نمی توانم  از سرشت و طبیعت و اعتقاداتم ولو برای رضایت دیگران فرار کنم. من خودم هستم ، تو هم خودت هستی . در مقابل هم نیستیم . در کنار هم با مشترکاتی خاص زندگی می کنیم. در کنار شباهت ها با هم اختلافاتی داریم که قرار نیست باعث جنگ حیدری و نعمتی شود. برخی از دوستان برای مطالبی این چنینی بر من خرده گرفتند.نظرشان محترم.

وحید عزیز که دانشجوست و جوان بر من خرده گرفته که :« دغدغه جامعه امروز بسیار متفاوت با این هاست .شما که ادعای دوستی با اکثر نسل ها رو دارید یک کمی هم به دغدغه ها ی نسل جدید بیندیشید مطمئنم درایت درک این مسائل رو دارید اما در باره ی صداقت لازم برای بیان این ها شک دارم موفق باشید .به امید اینکه رنگ تعلقات حذبی ار قلمتون زدوده بشه»وحید جان من هیچ ادعای ندارم الا این که سعی می کنم خودم باشم. همین و بس.

2-دیدار دوست:دیدار بعض نفرات به تعبیر نیمای عزیز رزق روح  آدمی است (یاد بعض نفرات رزق روحم می شود) دیدار نخبه ای از سلسله نخبگان کاشمر یعنی جناب محمد حسین ضیاء از این گونه دیدارهاست. ضیاء دانشجویی دانشگاه ما بود.مکانیک می خواند و با علاقه تمام به سراغ هنر گرافیک و امور رایانه ای رفت. جانانه در این عرصه تلاش کرد و اینک در تهران برای خود یلی است رستم وار. سری به سایتش بزنین تا پی به همت عالی اش ببرین.می دانم که او از خواندن این مطلب ناراحت می شود ولی مدت هاست بر خود لازم می دانم  که در این مجموعه مراتب سپاسم را از زحمات او برای شهرستان کاشمر اعلام نمایم.ای کاش شورای شهر فتاده در هزارتوی منم منم های مدیریتی تقدیر و تشکری از امثال او می کرد.دریغ از بی اعتنایی های نظام مدیریتی شهر.در هر حال برای ضیاء عزیز امید موفقیت در هر کجایی که هست دارم.بار دیگر توصیه می کنم به سایت مرد بارانی سر بزنید.

3- خجل در برابر مهمانان:از قوچان مهمان داشتم. دو نفر از دوستان با خانواده هایشان. گشتی در سطح شهر زدیم. به کلاته های اطراف رفتیم. زیارتگاه ها را زیارت کردیم . ا زاین دو بزرگوار شنیدم که : اگر این امکانات در قوچان می بود تا حالا به عنوان قطب گردشگری در سطح ملی مطرح شده بودیم.یکی شان که فارغ التحصیل رشته مردم شناسی  بود در مسیر کوهسرخ سوالاتی مطرح کرد در حوزه آداب و رسوم و پرسید چرا شورای شهرتان موزه نمی زند؟ حداقل از محل بازدید مردم و گردشگران چیزی عایدشان می شود.. ووقتی فهمید قریب 3 میلیون زایر به کاشمر می آید با حیرت پرسید: چرا...... ؟؟؟؟و من با ناراحتی سکوت کردم و زمانی که در باغ مزار قدم می زدیم آن دیگری که کارشناس ارشد مدیریت بود گفت :  کاشمر قدر خودش را نمی داند.مدیران کاشمر یا کاشمری نیستند و دیارمحل خدمتشان را نمی شناسند و یا کاشمریند و بسیار کم همت.باور بفرمایید از توانمندی های کاشمر سرفراز بودم و در مقابل انتقادات دلسوزانه آن ها سرافکنده و خجل!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/14

به یاد یک رهبر و دو شهید

این مطلب بهانه ای برای بزرگداشت سالروزارتحال  امام خمینی (ره) است. اگر علاقه مندید بخوانیدش.

سلام.اراده فرموده اید که در شهری مثل کاشمر مجموعه سخنرانی ها و پیام های  امام خمینی (ره) - منظورم مجموعه صحیفه نور است – را  گیر آورده و مطالعه نمایید. بی خود به خود زحمت ندهید. گیرتان نمی آید. کتابخانه های وابسته به مراکز آموزش عالی شهر که ندارند. بعضی از جلدهای این مجموعه در برخی از کتابخانه های عمومی  یافت می شود(این مشکل در مورد مجموعه سخنرانی ها و پیام های مقام معظم رهبری هم صدق می کند. جالب است بدانید که اگر قصد خواندن مجموعه اسناد لانه جاسوسی را هم داشته باشید با این مشکل مواجه اید!!) در  چند حوزه علمیه  شهر هم به دنبالشان گشتم. تک جلد های سبز رنگ این جا و آن جا دیده می شود.

جالب تر آن که درکتابفروشی های محدود  شهر (بیشتر لوازم التحریر فروشی اند ) هم آثار ایشان یافت نمی شود. خدا پدر اینترنت را بیامرزد. می توان با مراجعه به سایت های مختلف بخشی از آثار را دید و خواند.

حالا توجه داشته باشید که 5/56 درصد جمعیت تقریبن 200 هزارنفری کاشمر را جوانان تشکیل می دهند. اینان با مراجعه به چه منابعی باید با آرا و نظرات رهبران جامعه آشنا شوند؟ امروز  چه افرادی در شهری مثل کاشمر می توانند  به تبیین انقلاب بپردازند؟ به خبر ذیل توجه فرمایید:

 

نمايشگاه آثار مکتوب امام خميني(ره) در کاشمر برپا شد
1385/03/12
06-02-2006
14:22:27
8503-0069
کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - كاشمر سرويس: شهرستان‌ها/هم زمان با فرا رسيدن چهاردهم خرداد ماه سالروز ارتحال رهبر فقيد انقلاب اسلامي، حضرت امام خميني(ره) نمايشگاه کتاب از آثار مکتوب امام خميني(ره)، زندگي نامه و وصيت نامه سياسي الهي امام خميني(ره) در شهرستان کاشمر برپا شد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) - منطقه خراسان، محسن سالاري مقدم سرپرست کتابخانه هاي عمومي کاشمر با اعلام اين مطلب افزود: اين نمايشگاه درکتابخانه هاي سطح شهر و به منظور حفظ ارزش ها و آثار امام راحل(ره) برگزار شده است. /انتهاي پيام/کد خبر: 8503-00693

 

به کتابخانه ها سر می زنم.  نمایشگاهی نمی بینم مگر کاری شعاری و آن هم میزی است قرار گرفته   در گوشه ای از راهرو کتابخانه  و بر روی آن  چند کتاب رنگ و رو رفته و یکی دو کتاب ورق نخورد. به سکوت کتاب ها را می نگرم.از سرپرست کتابخانه علت را جویا می شوم سکوت می کند. وقتی می گویم خبر نمایشگاه را در ایسنا خوانده ام کمی من و من می کند و دیگر هیچ.

بگذریم.

امام خمینی (ره) برای من  هم- چونان سایرین -شخصیتی  کاریزما داشت. رهبری  عارف، فقیه و فیلسوف. هنوز حیرتم را از خواندن غزل « من به خال لبت ای دوست گرفتار..»  به یاد دارم.

به یاد دارم که دوستانم عاشقانه او را عزت آفرین اسلام می دانستند. بر خود فرض می دانم که از عده ای از بزرگوارانی که بر  گردن حقیر  حق ها دارند در این بخش یادی بکنم:

1-   شهید محقر: دوره راهنمایی بودم. نفس زنان  پیچ کوچه را پشت سر گذاشتم.   داشتم یکی از غزلیات سعدی را حفظ می کردم «ای کاروان آهسته ران ...»  که یهو صاف رفتم تو شکم یه بنده خدای. خنده اش بلند شد: پهلوان دل و روده مارو که بهم زدی.بوی عطر ناب محمدی می داد. هنوزم هم از پس سال ها هر موقع در تکایا تمثال شهدای کربلا را می بینم یاد چهره مهربان او می افتم.برگه ای به دست داشت. عذرخواهی کردم. دنبال آدرسی می گشت.جا خوردم. نشانی خانه ما دست این بابا چه می کنه؟ با ترس و احترام راهنمایی اش کردم.لحظاتی بعد او بود و بابا و داداش که سه نفری از خاطرات مشترک بجنورد می گفتند و دقایقی بعد او بود و اخوی و بوی عملیات .از بجنورد آمده بود. آمده بود تا به اتفاق داداش به جبهه  برود. به نماز ایستاد. جبروت توام با صمیمیت اش  جذبم کرد. یلی بود.به او اقتداء کردم.بعد نماز با توضیحات مادر مرحومه ام  فهمیدم که برادرش شهید شده.با حیرت پرسیدم : فلانی چرا به جبهه می روی؟ شما که یه شهید داده اید؟گفت آقا گفته.آقا ؟ آقا کیه؟ او ن روز او برایم توضیح داد که آقا کیه. اون و دوستانش از  امام با تعبیر آقا  یاد می کردند. از پس این سال ها کلامش را هنوز می شنوم: آقا عشق ماست. آقا سرور ماست.آقا امامه . آقا راهنماست. از او به یک اشاره از ما ...اشک از چشمانش سرازیر شده بود. ریا نمی کرد. الان یقین دارم که اون روز شهید محقر با اخلاص تمام حرف می زد.ماه بعد اون هم شهید شد. مادر مرحومه ام  بعد از شنیدن خبر شهادتش گفت : اومد جلو گوشه چادرمو گرفت و بوسید و گفت حاج خانم برام دعاکن تا شهید بشم.

2-   شهید خادم : قطعنامه که پذیرفته شد بچه ها یه گوله آتیش شده بودند. شهید مصطفی دستشو برد بالا و محکم زد روی میز. میز غر شد.بهمن با عصبانیت به صندلی لگد زد. صندلی خرد شد.ابراهیم صبورانه همه رو نگاه کرد. اشک تو چشاش حلقه زده بود. گفت : بچه ها امام گفته دستوره ، چرا این کارارو می کنید؟  اینو گفت از اتاق رفت بیرون.همه ساکت بودیم.رشید حرف های ابراهیم رو تایید کرد. حمزه هم هم . مصطفی به گریه افتاده بود.بهمن بلند شد و مصطفی رو در اغوش گرفت. همه گریه می کردند. به حیرت این جمع رو نگاه می کردم. لحظه ای قبل آتیش آتیش بودند و حالا استغفار می کردند که چرا عصبانی شده اند. مدتی گذشت ،هیچکی به  اون روز اشاره نمی کرد.  روزها گذشت تا که خبر ارتحال امام رسید. شهید خادم بچه ها رو جمع کرد تا دسته جمعی بریم تشییع پیکر امام. راهی شدیم. تو راه هر کی حال و هوایی داشت. ابراهیم سخت بی قراری می کرد.گفت : بچه هابابت اون همه  جیغ و دادتون در روز قطعنامه توبه کردین؟ همه مثل گناه کارها سرشون پایین انداختند. با خجالت فراوان از فرمانده ام پرسیدم : آقا ابراهیم چرا اینقدر بی تابی؟ مرگ حقه .بد جوری نگام کرد. از اون نگاه های عاقل اندر سفیه.گوشه لبشو گزید وگفت: فلانی از خدا خواسته بودم که در راه او و در رکاب روح الله  شهید بشم. سی و چند ساله که از خدا می خوام که مرگ امامو نبینم.ولی امروز....!!!!به مصلی رسیدیم.بعد نماز هروله ای بود. رقص دستان در آسمان و فرود آمدنشان بر سر و سینه.گریه عادی ترین رخداد اون روز بود.ساعتی بعد در وعده گاه حاضر شدیم برای برگشت . قیافه ها دیدنی بود. همه در هم ژولیده بودند.لباس ها بلا استثنا خاکی و خونی شده بودند.   بچه ها  متوجه شکستگی فک و دندان هایشان نشده بودند. شب در آمل و در خانه حمزه درد به سراغ صاحبان درد آمد. ابراهیم فقط لبخندی تلخ زد.گفت : این دردها شاید حکم قبولی توبه شماهاست. همه گریستند. ابراهیم در درون می گریست وهمه رو از سر بزرگواری مورد نوازش قرار داد. به گمانم سال امام نشده بود که او با مصطفی پر کشیدو رفت.

بخشی از این متن رو برای همسرم و فرزندانم  خواندم. دخترکم گفت : بابا  اینا که می گی یعنی چه ؟ افسانه است. به تلخی لبخندی می زنم. واو ادامه داد:...... بگذریم. مرا بابت همه چیز ببخشید. جنگ برای حقیر ...بازم معذرت می خواهم همین و بس!!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/12

حلقه ای و مقاله ای و مجله ای و شعری و ...

1- معرفی یک سایت با صفا و مملو از خیر و برکت :به دوستان نویسنده و اهل تحقیق توصیه می کنم که  گوشه چشمی به سامانه اینترنتی « حلقه کاتبان » داشته باشند. مطالب جالبی دارد.حرفه ای است. كاتبان، حلقه نويسندگانى است كه چشم به ميراث عزيز كهن اسلامى دوخته اند و هر يك به سهم خود، به موضوعى مى پردازند كه بتواند گوشه اى از شكوه و عظمت اين ميراث ارزشمند را تبيين كند.

حلقه كاتبان آداب خويش را از لابلاى نقوش تذهيب و نگاره هاى نسخ خطى، از مطاوى دستنويس هاى بزرگانى كه با هنر متعالى، آثارى در خور كمال انسانى خويش آفريده اند، برگرفته است و از قيد قانون و ضابطه هاى ارباب نگارش و قلمفرسايى آزاد است. حلقه كاتبان، مجموعه روزنوشت هايى است در باب نسخ خطى، تراجم، تاريخ علم و معرفت و ياد و يادبود بزرگان.

این بزرگواران با روز نوشت هایشان  اعضای  فعلی این حلقه می باشند (روزنوشت هر یک به عنوان اثر آنان ذکر شده است ):نکته ها و یادداشت ها  اثر حسن انصارىازفرانسه/ آگاه اثر محمدرضا زادهوش/ باز نوشت دیوان کبیر اثر سيروس شاملو ازسوئد/ بنچاق اثر عمادالدين شيخ الحكمايى/ سرور اثر على صدرايى خويى / مجموعه اثر على طباطبائى يزدى /فصل و وصل اثر سيد على طباطبائى سيد محسن موسوى/بیاض اثرمجيد غلامى جليسه/آن روزها اثرمحمد آصف فكرت ازكانادا /ترجمان اثر محمد قنبرى/ شمسه اثربامداد كتابچى/مجمع ذخاير اسلامى/ تذکره اثرسيد محسن موسوى/ترقیمه اثر دكتر عارف نوشاهى از پاكستان.

2-پیشنهاد برای خوانش یک مقاله :  با بسیاری از دوستانم دردی مشترک را فریاد می زنیم؛ نگارش تاریخ محلی. تعجب نکنید با خیلی از دوستان صحبت کرده ام. آنان از نبود تاریخ محلی دیارشان در رنجند.کاشمر ما هم فاقد این مهم بود. سالیانی نه چندان دور استاد محمد رضا خسروی همتی کرد.سال گذشته هم استاد سعادتمند همتی دگر کرد.  از وجود نسخه ای خطی در مورد تاریخ ترشیز (ترشیز نام کهن کاشمر است )  مطلع شده ام. گویا مربوط به دوره قاجار و حکومت میش مست هاست. ولی هرچه جستجو کردم به جایی نرسیدم.الغرض در سامانه حاقه کاتبان در ذیل سامانه  « نکته ها و یادداشت ها»مقاله جناب «حسن انصاری قمی»را با عنوان« پيشنهادی درباره تاريخهای محلی  » مطالعه نمودم.

برایم بسیار جالب بود.به فرازی از این مقاله توجه فرمایید::«.... در مورد بسياری از شهرهای مهم کشور , هنوز تاريخ جامعی منتشر نشده و در مورد برخی ديگر چند دهه است که کتاب تازه و تحقيق نوينی بر اساس مدارک تازه ياب نوشته نشده است . اين امر می تواند به اين دليل باشد که متأسفانه منابع ما درباره تواريخ محلی بسيار نيست و بسياری از اين منابع هم اينک در اختيار قرار ندارند .....هم اينک بيشتر تواريخ محلی که در اختيار داريم در شمار تواريخ محلی محدثان است , ...البته بايد با شناسايی , فهرست نويسی , بازخوانی و تفسير نويسی بر اسناد و مدارک باقی مانده از شهرهای مختلف , زمينه را برای بازنويسی تاريخهای محلی فراهم کرد : سنگ نوشته ها , اسناد مربوط به امامزاده ها و قبور , اوقاف و اسناد رسمی دولتی مانند مثالها و فرامين وتوقيعها و نيز يادداشتهايی که بر روی نسخه های خطی هست از قبيل اجازات و انواع گواهی های بلاغ و و سماع وطباق ... .بدين ترتيب می توان با تقسيم کار بين شهرهای مختلف ايران و با مديريت يک مرکز اختصاصی اين کار را ساماندهی کرد و بي ترديد نيز دولت در اين امر مساعدت خواهد نمود . ..اميدوارم با همت حلقه کاتبان کار تاريخ نويسی برای شهرهای تاريخی ايران در سطح ملی طرح و مورد استقبال قرار گيرد , تا بتوان درباره آن برنامه ريزی کرد ».

3-معرفی یک مجله : نمی توانم وجد زایدالوصف دخترم  «ملیکا »را  برایتان تشریح کنم وقتی شماره سوم  مجله ملیکا را دید.ماه نامه فرهنگی ملیکا با مظلومیت تمام بالاخره با کلی خواهش و التماس  توسط دوستان گرانقدرم آقا مسلم و مجید دلبند امروز به دستم رسد (توسط پست ). قیافه ملیکا دخترم مهتابی شد و  دو خورشید در چشمانش طلوع کرد. با غرور مجله اش را به این  و آن نشان می داد. مجبورمان کرد به منزل پدربزرگ هاش بریم و مجله را نشانشان بدهیم. این نشریه ویژه امام زمان (عج) است. موسسه آینده روشن (پژوهشکده مهدویت )صاحب امتیازش است .جناب مسعود خان پور سید آقایی مدیر مسئول و عزیز دل کاشمری ها آقا مسلم ناصری سردبیر و مسئول داستان این  نشریه میباشند.صدو پنجاه تومان  قیمت دارد ودر 46 صفحه حاوی داستان ،شعر ، نقاشی ، مطالب علمی ،مسابقه ،عکس ، جدول ،سرگرمی، کاردستی، گزارش و مصاحبه می باشد.در قطع معمول نشریات کودکان و شبیه سروش کودکان و پوپک به زیور چاپ آراسته شده است. ملیکا قول داده برای ملیکا نقاشی بفرستد. قابل توجه آقا مسلم برای پارتی بازی در امر چاپ نقاشی های ملیکا خانم ما.

4- مثلن یک شعر: وخب ، دیگر چه؟ /چراغ قرمز راه تو کجاست ؟/خواستی پرنده ات  باشم/هزاردستانت را نثارم کن /پر پروازم را ببین/به یاد بیاور/از ماست که بر ماست.

5- افسوسی بر گذشته :یه سری به نوشته هایم در مورد باورها و آداب و رسوم مردم کاشمرزدم. افسوس می خورم چرا در گذشته جدی تر در این مورد کار نکرده ام.بعضی از آیین ها در حال از بین رفتن می باشند و بسیاری از بین رفته اند. روزگاری با یکی از دوستان که در یک موسسه گردشگری لیدر تور است صحبت از توانایی های دیارم در جذب گردشگر خارجی شد. معتقد بوداگر بتوانیم موزه ای مختص مسایل مردم شناسی در منطقه ایجاد نماییم می توانیم توریست را به منطقه جذب نماییم. او معتقد بود می توان توریست های علمی را برای شرکت در آیین های چون ؛ عروسی ،ختنه سوران ، قورمه پزون ، دعای باران ، عروس و یا داماد کردن قنات ،پرسه داری ، شب برات ،  انگور واکنی ،  رقص های محلی(نظیر رقص چولی قزک ،رقص دعای باران و رقص خنجر)  ، موسیقی محلی و نوای فریاد گران گوشه های چون سرحدی ، آوسنه ها و متل ها ، گویش منطقه ، قوم نگاری ، فرهنگ پژوهی ، باورهای عامیانه ، آشنایی با مقوله  حضور جن و آل و بختک و به تعبیر من مفاهیمی از نوع ادبیات جادویی و ...... را به کاشمر دعوت نمود. بگذریم. ما را عهد آن بود که از کاشمر ننویسیم. خوب ننوشتیم این را به عنوان متلک به  بعضی ها بخوانید.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/09

برای ایرانی های آذری زبان

 در این چند ساله عمر توفیق رفیق افتاد و در نقاط مختلف ایران با  اقوام مختلف این مرز و بوم همکلام و همسفره شدم. اعتراف می کنم که بسیار مهمان نواز بودند و با شرافتی بی مانند  باانسان برخورد می نمودند. کودکی ام در بردسکن گذشت ، آن جا بلوچهای بسیار داشت. بندگان خدا در پی خشکسالی ها آن روزگاران به گرگان هجرت کردند و الان در آن جا با عنوان بلوچ های کاشمر معروفند. در بجنورد با اکراد و ترک ها و کرمانج ها نشست و برخاست داشتیم. پدر نظامی بود و دوست و آشنایان بسیار ی در میان مازنی ها داشت. از  آنان هم خاطرات فراوانی دارم.. هنوز صفای مردم ترکمن اینچه برون و مراوه تپه را به یاد دارم.یکسال در سنندج و کرمانشاه و کامیاران بودم. دیار دلاور خیز کرمانشاهان و کردستان. صبور بودند بسان کوه  دالاهو و زلال بودند مثل رود سیروان و قره سو. دوران دانشجویی در زنجان با عزیزان  ترک آن دیار دمخور بودم. یکی از یکی بهتر و فهیم تر. همان دوران با  تنی چند از لرهای ایلام و خرم آباد هم اتاقی بودم. وه که چه بی  ریا و ساده و نیک سرشت بودند. در زمان جنگ با تنی چند از اعراب خوزستان هم رزم بودم. در کاشمر  هم شاهد تکیه ترک ها هستیم و هم حضور ایل بختیاری را در بعض مناطق شاهدیم. از ازبک ها و کردها و ترکمن ها و عرب ها هم  در کاشمرنام و نشان فراوانی یافت می شود.از سال 66  هم درگیر محیط های دانشگاهی هستم و شاهد آمد و رفت فراوان دانشجویانی از اقصا نقاط کشور می باشم.ایران سرای من است.. شاید جزو محدود افرادی باشم که در گذر عمر هم نشینی با خیلی از اقوام این مرزوبوم اهورائی را تجربه نموده است.با این مقدمه بگویم که  سعی کردم از کنار خبر کاریکاتور روزنامه ایران و مقوله اعتراض  ایرانی  های آذری زبان بگذرم.نتوانستم. ناراحتم .چرا که دوستانم ناراختند.روزنامه نگاری حرکت بر روی پل صراط است. به قول توکا نیستانی روزنامه نگاری شبیه بند بازی است. اگر موفق بشوی همه برایت دست می زنند و اگر بیفتی در بندی.امید که دلسوختگی ایرانی های آذری زبان التیام یابد و بزرگان آنان حکم به بخشش کاریکاتوریست و رفع توقیف روزنامه  ایران بدهند .

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/08

1+4نکته

1-   امروز چشمم به کتاب « راهنمای کامل حج و زیارت» روشن شد. این کتاب تالیف حسین رحمانی تیر کلائی است و به همت نشر عالم افروز با  تیراژی معادل ده هزار نسخه راهی بازار نشر شده است. ویرایش کتاب را حقیر برعهده داشت. چهاردهمین کتابی است که ویراستاری نموده ام.سه مجموعه دیگر هم برای ویرایش تحویل گرفته ام تا حضرتش چه خواهد.

2-   بالاخره  هفته گذشته جزوه گزارش عملکرد دانشگاه  را به فرجام رساندم. قریب 45 روز  درگیر این کار بودم. خودم از این کار راضی نیستم.ولی با توجه به سطح توقع مسوولان این دانشگاه کاری از این بهتر نمی شود.جزو محدود کارهای است که کار به طور کامل  توسط خودم انجام شد. طاقت فرسا بود. بدترین بخش کار جوابگویی به دوایر مختلف دانشگاه بود که با توقعات خود حالم را گرفتند. بی انصاف ها در کمال بی معرفتی در طول کار تنهایم گذاشتند و اصرار داشتند که نامشان در شناسنامه کار ذکر شود . البته هیچ نامی ذکر نشد حتی نام خودم.

3-   تلاش سبز هم منتشر شد. کاشمر یکشنبه  شاهد  افتتاح پروژه های اوقاف بود. رئیس اداره چهارشنبه هفته قبل  بی تعارف بهم گفت : فلانی یک جزوه فعالیت می خواهم عالی! چهار روز هم بیشتر وقت نداری.راستش بهم برخورد. باید کاری را به فرجام برسانم که یقینن بازتاب های مثبت و منفی فراوانی را به همراه خواهد داشت.کار را با همراهی قاسمی (هنرمندی که می داند چگونه درد معاش رادرمان نماید) شروع کردیم. تجربه جالبی بود.تصور بفرمایید افتتاحیه ها عصر یکشنبه 7/3/85 بود و صبح امروز شورای اداری اوقاف استان خراسان رضوی در کاشمر برگزار می شد. باید صبح نشریه مذکور همراه عکس های افتتاحیه و سخنان مسوولان در مراسم افتتاحیه روی میز آقایان می بود.این مهم انجام شد.دست قاسمی عزیز که بار اصلی قضیه بر دوش او بود درد مکناد.

4-   تجربه تلخ شهر سبز هم حسابی اذیتم کرد.  از روابط عمومی شهرداری تماس گرفتند که  می خواهند نشریه ای ماهانه( شهر سبز ) منتشر کنند. از من مشاوره می خواستند و همکاری در امر ویرایش کار.  آخر سال طلایی شورا است و آقایان می خواهند که کارستون باشه کارهاشون.کار منتشر شد و من هم جانانه همراهی ها کردم در طول کار. ولی نه از پرداخت وجه مقرر شده خبری بود و نه از ذکر نام بر شناسنامه اثر. خدا را شکر که کار خوبی از آب درآمد. حسی بدی داشتم و دارم. کاشمر است دیگر و هزاران لاف دوستی.

5-   ناخواسته این مطالب کاشمر شناختی شد چه باک ؟ و اما یک طنز سیاسی جالب. عصردیروز انتخابات هئیت مدیره  تعاونی مصرف فرهنگیان  برگزار شد.  از ماه گذشته به دوستان آنوری متذکر شدم که اینوری ها برنده این انتخابات هستند. این انتخابات برای اینوری ها بسیار مهم است. صحنه وزن کشی سیاسی در دیار سیاست زده کاشمر استدوستان خندیدند.امروز خنده اینوری ها را دیدم . وسکوت آنوری هار ا. چپی ها فاتح میدان بودند آن هم با دو سوم آراء.گویا از مجموع 1800 رای آقایان مازنی (1250) طلعتی (1129)نجاتیان شجاع (1065)کرمانیان (1053)هنرور (1009) به عنوان اعضای هئیت مدیره  (این آمار از آقای گلمحمدی که این روزها حسابی خوشحال است اخذ شده است. این پیروزی براو هم خط هایش همایون باد)  و آقایان امیری مقدم  (1121)عندلیب (1064)وصلاحی (994)به عنوان بازرسان اصلی و علی البدل انتخاب شدند.این انتخابات پیام های بسیار برای سیاسیون کاشمر به همراه دارد. (آمار آنوری ها را ذکر نمی کنم ولی از یک سوم بیشتر نیست ) باید باز منتظر حوادث ریز و درشت فراوانی بود. من موارد ذیل را پیش بینی می کنم:

1-1       چرخش سیاسی بعضی از چپی های دیروز و راستی های امروز. اینان در کمال نامردی از این اردوگاه به آن اردوگاه میروند. باد از کدام سو وزان است آنان در همان سو به لفت و لیس مشغولند.

1-2       راستی های کاشمر صورت مسئله را پاک خواهند کرد  بدون آن که به ریزش خاموش آرایشان بیاندیشند به ظواهری ساده مشغول خواهند شد.

1-3       سنگر بعدی چپ کاشمر شورای شهر است. خیزی برای انتخابات مجلس.البته در انتخابات خبرگان رهبری باید منتظر نوع اتحاد اینان بود.چپی ها هم اینک هر دوهفته یک بار با محوریت فرهنگیان جلسات منظمی را شروع کرده اند که دمشان گرم با این تشکیلاتشان.

1-4       باید منتظر ظهور احزاب شناسنامه دار و بدون شناسنامه در کاشمر بود. تابلو دار شدن مجدد موتلفه اسلامی و اعتماد ملی را پیش بینی می کنم.

1-5       طیف اهل درد راست کاشمر هم کما فی السابق خون دل خواهند خورد.احتمالن با ید منتظر نشریه ای از سوی راستی ها باشیم.

== خواهشن تعجب نکنید. صدای الرحمان خیلی ها بلن است.این مطلب مهمی است و....سه نقطه !!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/04

به یاد یارانی که غریبانه رفتند و یارانی که غریبانه هستند

این نمی دانم خاطره یا  قصه یاداستان را در  جوارمزار دوستانم نوشتم.برش های از واقعیت دارد. خجلم بابت عدم بازخوانی نهایی اش از عدم ویرایشش.امیدکه عزیزانی چون مسلم ومجید آن را بخوانند و اصلاحش نمایند .

گذر 17 ساله

(به یاد یارانی که غریبانه رفتند و یارانی که غریبانه هستند)

0    شب است. باید مواظب باشی.مین نامرده. ناگاه خودت را میان آسمان و زمین یله می بینی . لحظه ای بعد گرمت می شود.همه وجودت آتش می شود. بوی کباب ، بوی تهوع آور مرگ همه جا را می گیرد.باید برخیزی. ولی نمی توانی فعلش را صرف کنی. خسته گی وجودت را تصاحب کرده. از همراهی  نیمی از بدنت محروم شده ای.حالا عطش داری. جریان خون را احساس می کنی. رقص گلوله هارا می بینی. یارانت  چونان برگ های پاییزی  بالا و پایین می روند. خوشحالی که وصیت نامه ات را  به عزیزی سپرده ای.ذکر های را تسکین دهنده دردهایت هستند بر زبان می آوری.باید آماده شوی.سر را به آنسوی میدان می گردانی. بچه ها در گذرند.کسی به سویت می آید. آشناست . همو که امانتدار توست. باید بروی.میروی.

0     رسیدی ولی دیر. او  بالبخندی بر لب ، با بدنی دو نیمه شده از جای که تو               هستی رفته است.   دستی بر چهره اش می کشی. منورها لحظه ای دینا را برایت روشن می کنند.دستان خونینت چهره  اش را سرخ می نماید. سرخ. چشمانت را می بندی. می خواهی که صحنه رادر عمق روح و روانت ضبط و ثبت کنی. بدنی متلاشی در حصاری از خار و خاک باآمیزه ای از رنگ سرخ و هزار رنگ دیگر.برمی خیزی. به آن سوی میدان خیز بر می داری.اشک با خاک چهره ات در هم آمیخته. صورتت گلی شده.باید وصیت نامه اش را به دست خانواده اش برسانی. رقص گلوله ها را حس می کنی. یاد کلام دوست فتاده بر میدان می افتی آنگاه که می گفت : شب حمله یه اپراه.ِ اپرایی شلوغ با یه عالمه رقص نور و هزار و یک فریاد و جیغ و داد وصدای انفجار و پرواز جسم وروح.

0     از خاکریز اول رد می شوی.  گذر از رو و میان جنازه ها برایت سخت است. ولی   باید بروی. اینک تو هستی و سنگری از آن دشمن. بار دیگر خیز برمی داری.پیچ سنگر ا طی می کنی. نارنجکی باید.بر می گردی و بعد انفجار دوباره خیز بر میداری.سه جنازه دیگر .سنگر را وارسی می کنی.می خواهی برگردی که ناگاه ناغافل از  انتهای سنگر از پس چند جعبه نارنجکی به قصد بوسیدن تنت  به سویت پرتاب می شود. پس نفر چهارمی هم هست.دراز می کشی. و دیگر هیچ نمی فهمی.در حالتی سکر آور  در خلسه ای ابدی اسیر می شوی.

0     چند ساعت از عملیات گذشته و اینک تو حیرانی و آماده شنیدن هزا رو یک خبر خوب یا بد. دیشب به خوابت آمده بود و خواسته بود تا بپذیری هر آن چه که باید را.انتظار ی عذاب آور تو را فرا گرفته است.اولین ماشین و اولین مجروح و اینک تو گرم  کاری. باید که مجروحان را تیمار کنی.لحظات به سرعت در گذرند.همه چهره ها برایت همانی هستند که گمان می کنی.آخرین مجروح کالبدی است مملو از خون دلمه بسته. کارت را آغاز می کنی . می شنوی که همراهانش می گویند که نارنجکی  بر تنش بوسه زده. دکتر دلواپس سوی چشمان این عزیز است. ساعتی بعد خسته تر از همیشه لیست مجروحان را مرور می کنی. خبری از آشنای تو نیست.

0       حالا لیست شهداء را هم بررسی کرده ای. عزیزت در میان شهداء است. باید    آماده مراسم بشوی. میلزرد دلت.  دلشوره ات معنا شده. از یارانش سراغ    وسایلش را می گیری. همه تسلیت گو در خدمت تواند.بر کنار تن بی جان برادر مویه سر می دهی. باید زدتلفنی به شهرستان