تبليغاتX
واژه نویس - قصه های خوب و روزگار عاشقی
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام

این روزها یکی از دوستام عاشق تر از همیشه به پیشواز عشقی ناهواسته می رود.تعجب نکنید دل در گروه جایی دگر دارد و جایی دگر نصیبش شده است!یه جواریی بی قرار است و دلنگران.خواننده این حوالی است البته هر از گاهی.این داستان از بانوعرفان نظر آهاری تقدیمش می شود تا بداند حکایت ما نرسیده به قاف عاشق عین عاشقی است: ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...
گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.
به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی. ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.ماه مرشد گفت و عشق این است.از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

وقتی یزد رفتم خیلی دلم می خواست به دیدار مهدی آذر یزدی می رفتم.دستش را می بوسیدم و دقایقی  همکلامش می شدم.ولی افسوس که همسفران دغدغه های دگر داشتند و ناچار به اطاعت بودم.نویسنده ۸۹ ساله مجموعه وزین«قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»  چندی است که ساکن بخش ICU بیمارستان آتیه تهران شده است.کهولت سن او را نیز به زانو در آورده است.او بيش از ۴۵ اثر به رشته تحرير درآورده و داراي لوح سپاس از سازمان علمي فرهنگي ملل متحد (يونسكو) است.قصه‌هاي تازه از كتاب‌هاي كهن، مثنوي بچه‌هاي خوب، شعر قند و عسل، لبخند و مثنوي معنوي مولوي، از جمله آثار مهدي آذريزدی‌اند.خدا کند نفسش پایدار بماند و قلمش روان باشد.آمین.

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط بی تقصیر  |