تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام

áقراره صبح مردم نماز طلب بارون بخونند.دو سه روزه که تبليغات نماز بارون اين جا و اون جا ديده ميشه!امروز که هوا حسابي گرفته بود.ابري ابري!سياه سياه!باد هم ميومد.عده‌اي از متدينين هم روزه بودند.آخه بايد سه روز روزه گرفت و بعد در نماز طلب بارون شرکت کرد.باد ابرها رو برد.هنوزم باد مياد.يکي ميگفت:يه عالمي گفته خدا قهرش گرفته!مردم بايد گِرد گناه نَرَن!اين عذابه!يه زلزله اعلام نشده‌است.سرما و گرما در يه فاصله سه ماهه کَمر کشاورزي و دامداري منطقه را خُرد کرده!ستاره‌ها دارن چشمک ميزنن!خدا کنه که بارون بباره.

áبعضي وقتا دلم از اين دوستاي  همه چيزدون ميگيره!يهو عقل کُل ميشن و شروع ميکنن به نصيحت کردن.وقتي دلشون خُوشه، هزار و يه حرف مِيزنن و وقتي ناخُوشن خدا نکنه که حرفي خلاف ميل مبارکشون زده بشه.يه باره ميشن کاتوليک تر از پاپ.بگذريم.روزگار غريبي است!

áابرهاي سياه خجل از بي رنگي‌شان ، سياهکاري خلق خدا را به نظاره نشسته‌اند!بيچاره‌ها دست بر تن باد فرار را بر قرار ترجيح مي‌نهند!

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

۞دلم گرفته،بارون نمياد.ابر مياد و ميره.ابرهاي لعنتي سوار باد ميشن و دَر ميرن.باد وامونده هم اين روزها هوس تُركتازي داره و ابرهارو سوار دوشش ميكنه ميبره به اون دُوردُورا.زمستون سرما بيداد كرد وحالا بي باروني.سرمازدگي از يه طرف و خشكسالي از طرف ديگه.روسياهي تنها براي ذغال و زمستون نيست.امسال ديگه انارهاي هزاردانه و لعل‌گونه كاشمر را به خواب شب هم نخواهيم ديد.دختركان رُز هم همه را به حسرت تا لب جوي آب و توي باغ خواهند بُرد .زعفران همه به ضعفي عمومي مبتلاست.پسته‌ها هم شايد خنديدن را فراموش كنند.كودكان امسال در حسرت گردوبازي بايد به بازي‌هاي كامپيوتري بپردازند.بادام‌هاي كوهسرخ هم بي دام شده‌اند.دشت هاي سبز در حسرت سبزينه‌هاي هميشگي تظاهر به سبزي خواهند كرد.بايد كشاورزي كاشمر را كمرشكسته خواند.مرگي نامرئي و مانا.

آري دلم گرفته.ابرها در رفت و آمدن.مردم چشم انتظار.دشت مشتاق.اشك‌ها خانه كرده در چشمان.چترها خسته از پستو نشيني.بايد به دشت رفت و دست دعا برداشت.عنقريب است كه بشنويم مردم كاشمر با آداب  خاص به بيابان رفته‌اند و دعاي باران خوانده‌اند.خدا كنه بارون بياد!.

ببار بارون ببار!

۞اين ترانه از استاد  ایرج جنتی عطائی  هم خواندنيه:

ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاس بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم

تو پی عطر گل سرخ من به یاد بوی نونم

دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور

دنبای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمکها می میرم

تو برام از پریا قصه می گی

من توی پیله وحشت می پوسم

برام از خنده چرا قصه می گی ؟

کوچه پس کوچه ی خاکی در و دیوار شکسته

آدمای روستائی با پاهای پینه بسته

پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی

یا شنیدن یه قصه اس از یه عاشق صمیمی

برای من زندگی اینه پره وسوسه پره غم

یا مثه نفس کشیدن پره لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر ای همه شوق پریدن

خستگی کوله باره روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی پره وحشته نگاهم

می میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

نباید مثه یه سایه زیر پاها زنده باشیم

مثه چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم

۞اين هم شعري ديگر از علي اصغر داوري:

دریغا باز اگر رستم پس از عمری پدر گردد

دریغا داغ سنگینی که روزی تازه تر گردد

چه خواهد کرد بعد از امتحان ، این بار ابراهیم

خودش تنها اگر از سمت قربانگاه برگردد؟

چه تضمینی که مصلوبش نگردانیم عیسی را

اگر یک بار دیگر نیز مریم بارور گردد؟

مرا در چاه درد خویش بگذارید و مگذارید

پدر از مکر ننگین برادر با خبر گردد

مبخش ای جنگل از سر شاخه های خود به هر ناکس

بترس از شاخه ی سختی که بازوی تبر گردد

به آتش می کشاند شعله شعله جنگل خود را

درخت خشک تنهایی که در خود شعله ور گردد

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

þسفر استاد محمد حسن صالحي به ديار باقي بهانه اي بود براي حضور درحرم رضوي.جاي دوستان را خالي كردم.

براي اولين بار در پاييز سال 76 در منزل باجناقم با جناب صالحي آشنا شدم.پيرمردي 77 ساله.سراپا سفيد پوشيده بود.بهش گفتم:حاجي مثل موبدان  شده اي !جوابم خنده اي بود و جولانش در خاطراتش.از اقوام دكتر فاطمي بود.از دكتر خاطره ها داشت.از مصاحبه اش با مصدق گفت.از جمله خبرنگاراني بود كه مرحوم بازرگان را در روزگار ملي شدن نفت همراهي كرده بود.از سختي كار خبرنگاري در دهه سي مي گفت.انباني از حرف هاي ناگفته داشت.نمي دانم چرا علاقه اي به نوشتن خاطراتش نداشت.يادداشت هاي داشت كه گويا در نيمه اول دهه پنجاه با نابخردي يكي از دوستانش توسط امنيتي ها  معدوم شده بود.چهل سال حضور مستمر در عرصه اطلاع رساني شخصيتي جذاب ازو ساخته بود. بسان بسياري از پيرمردهاي دوست داشتني ايران زمين!در خرداد سال گذشته نيز بارديگر توفيق ديدار با او حاصل شد در همان جاي  ديدار اول .چند كتاب ردو بدل شد.لاغر شده بود و بس نحيف.ديشب در اتاق كارش حاضر شدم.دو كتابي كه در خرداد تقديمش شده بود كنار تختش قرار داشت.در ميانه يك كتاب كاغذي بود حاوي چند دُعاواز دعاي سلامتي فرزندان تا ظهور حضرت مهدي(عج).ياداشتي هم بركناره چند پرونده خودنمايي مي كرد.جزئيات نذري بود از اين بزرگوار در دهه 50.من متن را مي خواندم و اهل منزلش اشك هايشان را مزه مزه مي كردند.يك كتاب پزشكي و مفاتيح و يك قرآن هم آذين قفسه كنار تختش بود.شادروان صالحي محضر بسياري از شخصيت هاي موثر ايران و استان خراسان را درك كرده بود.در كسوت خبرنگار و سرپرست موسسه اطلاعات با افراد مختلفي هم نشين شده بود.روحيه مذهبي اش  احترام  افراد را بر مي انگيخت.هميشه با يه كاسه پولكي ناب اصفهان و يك كتاب نابتر از دوستدارانش  پذيرايي مي كرد.خدايش رحمت كناد.پُرسه اش در مسجد قبا در چهارراه خيام برگزار شد.عصر بيست فروردين آيين پُرسه اين مرحوم در مسجد توفيق در خيابان طالقاني مشهد منعقد خواهد شد.  حالا استاد صالحي كوهپايه اين اصفهاني خوش سخن در آستانه78 سالگي در بلوك 2 خواجه ربيع  آرام گرفته است.

þديدار برخي از دوستان از جمله خوشي هاي سفر دوروزه ام به مشهد بود.سري زدم به تحريريه خراسان به نيت ديدار با مسئول فرهيخته صفحه ايران اين روزنامه پنجاه و چند ساله.آقا مجتباي تندرسوار لحظاتي پذيرايم بود وبعد اسير صفحه آرايي.دركتابفروشي امام و قلم  مهمان ميزباناني فرزانه بودم.جاي شما خالي.

þباز يكي از دوستان زنگ زد كه فلاني باز دوستان ناديده فلان وبلاگ تورا نواخته اند.بي انصاف ها هم چنان در كسوت مستعارنويساني توبه فرما چهار نعل مي تازند و حقير را در حيطه هاي مختلف وبلاگشان مورد نوازش قرار مي دهند.راست و دروغ را چپ اندرقيچي به هم مي بافند و نتيجه گيري مي كنند.متخصص تئوري توطئه شده اند!!خوشحالم كه زعماي طريقتشان خوش مشرب ترند و روراست تر.اينان كه نان بر دود كباب مي گيرند و صداي سكه هاي ناديده  وادي معرفت و دانايي دلخوششان مي كند هر صدا و ندا و كلامي كه باب دلشان نباشد را به اين كمترين منسوب مي فرمايند.دلشان خوش!در آوردگاه ذهني اينان بايد در عالم مجازي اينترنت براي كُرور كُرور مراجعه كننده از بدي ها و عيب و ايرادهاي بنده گُفت و نوشت.زهي سعادت براي اين دينمداران خنجر به دست قرآن خوان.گويي از آن دنيا برايشان تلكسي آمده و در وادي انديشه به نواي رسيده اند.از اين كه عُذر خود مي برند  بهشان خسته نباشيدي چند پهلو مي دهم.از اين آيات سرمدي و معجزات اخلاقي مي خواهم كه ديداري تازه كنيم و در محضر دوستي مشترك هم نشين شويم و حاصل كلام را با نام و نشاني واقعي برتن وبلاگ هايمان بنگاريم.از اين فعالين نيكو خصال مي خواهم كه به بخش نظرات وبلاگشان مراجعه كنند.اميد كه آزادتراز هميشه حيدري باشند و امير وادي قلم و انديشه.جلالتمآب باشند و سه نقطه.زت زياد و شرمنده از خواننده گان غيركاشمری كه شايد متعجب شوند از اين نوشته و حكايت دوستان ناديده و مستعارنويس و همه چيزدان!بازهم زت زياد.

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.اين مثنوي مدتي به تاخير افتاد.

Õاين ايام درگير كارهاي تكراري و غيرتكراري بودم.جالبه مگه نه؟تكراري وغيرتكراري!!تكراري ها همان روزمره گي هاي هميشگي بودند

 و غير تكراري ها هم روزمره گي هاي آتي.يعني دو جور روزمره گي داريم.نو وكهنه!

در هر حال اين نُه روز يه كم به وضعيت بدقولي هام رسيدگي كردم.

يه سيري برنامه هاي ناتموم داشتم كه مثلن تمومشون كردم.

اعتراف مي كنم كه جز يه مورد الباقي باب دلم نبود!آنتروپي در زندگي ما ايروني ها نقش خاصي داره!نظمي در اوج بي نظمي و بالعكس.

Õتا ساعتي ديگر راهي مشهدم. پدر يكي از باجناق هايم بعد از چندماه دست وپنجه نرم كردن با انواع بيماري ها به رحمت ايزدي پيوست.

بنده خدا از فعالين مطبوعات خراسان بود.نماينده موسسه اطلاعات در خراسان با بيش از 40 سال فعاليت.قراره به بهانه شركت در تشييع جنازه او زاير كوي رضوي شويم.

شادروان صالحي را قديمي هاي مطبوعات خراسان به خوبي مي شناسند.

پيرمردي اهل مطالعه  و بس شوخ طبع و حسابگر.اصفهاني است و ساكن مشهد.

گويا روزنامه خراسان ،امروز به تفضيل آگهي ترحيمش را چاپ كرده است.

 چند ماه پيش به ديدارش رفتم.كتابي ناياب را بهم هديه كرد.

فرزانه مردي بود فروتن و به سامان ونكته سنج.خدايش رحمت كناد.

Õاين چند روز تني چند از اطرافيان يه جورايي از حضرت مرگ شاكي بودند.او انجام وظيفه مي كرد و اينان شِكوه و گلايه و گريه.!

يكي از همكاران در غم هجرت دختر سه ماهه اش مي گريد.

يكي ديگر از همكاران داغدار مرگ برادر جوان و پدر پيرش است.گويا اولي را عده اي ربوده اند و بعد كشته اند ، پدر هم در غم هجرت پسر سكته كرده و جان به جان آفرين تسليم كرده است.

يكي ديگر  شاهد مرگ يكي از مهمانانش در مجلس عروسي يكي از نزديكانش بوده،چاقو كشي است ديگر، حلوا پخش مي كنند!!

پريروز رفتم روستاي فدافن.حضرت مرگ به چهار خانواده عرض ادبي كرده بود.ده شلوغ شلوغ بود.همه آمده بودند براي فاتحه خواني و پُرسه داري و حضور بر سر خاك اموات قديم و جديد.خدايشان بيامرزد!

Õ يه بنده خدايي از سر لطف اين گاه نوشت  را نقادي كرد. تجربه جالبي بود.

عزيزي  ناديده از تهران نقادانه مواردي را مطرح كرد. از ايشان ممنونم.

عالم مجازي اينترنت است و كاربردهاي  كه دارد.نقادي از راه دور از جمله اين كاربردهاست.

اميد كه در گذر زمان به پاس اين لطفش وبلاگش را نقد كنم.

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

…از كلاته مي آيم.خسته و كوفته.رفته بوديم مثلن صرف ناهار.كلافه ام.مسير شلوغ بود و مملو از ماشين و موتورسيكلت.خلايق مثل مور و ملخ حاشيه نهر (مثلن رودخونه فصلي) راپُركرده بودند.جا براي سوزن انداختن نبود.ناهار نخورده برگشتيم.چرا مسوولان با توجه به استقبال مردم اين تفرجگاه ها را سر وسامان نمي دهند.بخش هاي را بخش خصوصي تصاحب كرده و بخش هاي را معدن داران.آت آشغال فراواني در حاشيه آب خودنمايي مي كند.مارك هاي مختلف در زشت ترين وپلشت ترين وضعيت ممكنه از لابلاي سنگ ها و بوته ها عرض اندام مي كنند.راه نامناسب، تصاحب قانوني يا غير قانوني برخي از نقاط خاص حاشيه جاده و رُود،عدم نظارت مطلوب،آلودگي محيط زيست،عدم اطلاع رساني و تبليغات در خور منطقه و جولان موتورسواران از جمله معضلات تفرجگاه هاي شمالي كاشمر و محور سيدمرتضي به ريوش است.

…آورده‏اند كه نوشيروان عادل را در شكارگاه صيدى كباب كردند و نمك‏نبود. غلامى را به روستا فرستادند تا نمك آورد، نوشيروان گفت: به قيمت ستانى‏تا بد رسمى نشود و ديه خراب نگردد، گفتند: از اين قدر چه خلل زايد؟ گفت: بنيادظلم در جهان اندك بوده است هر كسى آمد بر آن مزيد كرد تا بدين غايت رسيده‏است.

... …و مارال به دور خود چرخيد، پرده را پس زد و از ميان رديف تفنگ‏ها برنو نقره‏كوب را برداشت و آن را طرف مرد خود گرفت. گل‏محمد تفنگ را از دست زن‏ستاند و دمى هم بدان حال بماند.اين نخستين‏بار نبود كه گل‏محمد، سر رفتن سوى هر قصد، برنو خود را ازدست مارال مى‏گرفت و پوشيده نداشته بود كه اين دستادست شدن سلاح راگل‏محمد به يمن خوش گرفته و بدان دل بسته است.

اين بود كه در هر عزيمت،مجالى اگر بود، گل‏محمد بهتر آن مى‏دانست تا تفنگ خود از روى دست‏هاى مارال‏بردارد.مارال پاى صندوق مخمل‏پوش زانو زد، در صندوق را بالا برد و آن را با پيشانى‏وانگاه داشت، دست‏ها درون صندوق برد و يك حمايل قطار فشنگ بيرون آورد،برخاست و حمايل را خود بر شانه و سينه شوى آراست و...(كليدر- ص394)

…انيشتين زندگي ساده‌اي داشت و در مورد لباس‌هايي كه به تن مي‌كرد بسيار بي‌اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد! چرا براي خودتان لباس نو نمي‌خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد:چه احتياجي به اين كار است؟ اين‌جا همه مرا مي‌شناسند و مي‌دانند من كه هستم!.تصادفاً پس از چند ماه، همان دوست در شهر ديگري با انيشتين روبه‌رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: استاد!باز هم كه متا سفانه همان پالتوي كهنه را به تن داريد!. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست! اين‌جا كه كسي مرا نمي‌شناسد.

…جايي خواندم:سازندگي در انتقاد است و برازندگي در پذيرش آن!

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر