تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام.در وب گردي هاي دوشينه كمي بعد از زلزله خفيف بامدادي كاشمر (حول و حوش چهل دقيقه بامداد امروز دوشنبه كه شكر خدا  تلفات و خسارتي نداشت)خواندم كه بانوي منتقد سركار خانم بلقيس سليماني تازه ترين اثرش را منتشر كرده است.مجموعه اي داستان هاي كوتاه و يا به تعبيري flash.( اين واژه را برخي«داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، «داستان آني» ترجمه كرده اند)كتاب«بازي عروس  و داماد» بايد خواندني باشد.در خوابگرد و روزنامه اعتماد داستان هاي از اين مجموعه منتشر شده است.در هر حال خواندن چند داستان از اين مجموعه مي تواند لحظاتي نجاتمان دهد از اين روز مره گي هاي تكراري و مسخره:
Rدوازده سالگي :«خواهر بزرگم در هفده سالگي ازدواج کرد و در سي و دو سالگي مرد. او دو دختر دوقلوي هشت ساله داشت که کاملاً شبيه خودش بودند. خواهر دومم در بيست و هفت سالگي ازدواج کرد و در چهل سالگي مرد. او يک پسر و يک دختر داشت. خواهرم مي گفت؛ دخترش خيلي شبيه من است. من در دوازده سالگي مردم، وقتي هنوز خواهرهايم ازدواج نکرده بودند.»

R«کودکان شوخي شوخي به وزغ ها سنگ پرتاب مي کنند و وزغ ها چه جدي مي ميرند»

Rخاك مادر:«پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت؛ مادرت به يک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است. دختربچه گفت؛ مادرم زير خاک رفته است. عمه گفت؛ آفرين، چه بچه واقع بيني، چقدر سريع با مساله کنار آمد. دختربچه از فرداي دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار مي کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف مي کرد، بعد آن را آب پاشي مي کرد و کمي با مادرش حرف مي زد. هفته سوم، وقتي آب را روي قبر مادرش مي ريخت، به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمي شود؟»

Rدزد :از بچگي عاشق اشياي کوچک، زيبا و لوکس بود. هنگام بازگشت از هر ميهماني، مادرش تمام جيب ها و سوراخ سنبه هاي بدنش را مي گشت (يک بار يک تيله رنگي پسردايي اش را در دهانش گذاشته بود و بيرون آمده بود.) وقتي به مدرسه رفت، به رغم مراقبت هاي خانواده اش که روان شناسان و مشاوران گوناگون توصيه کرده بودند، باز هم کلکسيوني از پاک کن هاي فانتزي، تراش هاي ظريف و برچسب هاي زيبا و انواع و اقسام اشياي ريز و درشت، جمع آوري کرده بود. نادرترين دزدي اش در دوران نوجواني، کفش هاي نه ماهگي خواهرزاده اش بود که صداي بلبل مي دادند و خاموش و روشن مي شدند. در دوران دانشجويي اش انواع نمکپاش ها و قاشق ها را از سلف سرويس دانشگاه دزديد.حالا مدير يک شرکت بزرگ بود. در چهار سال مديريتش، آبدارچي شش دوجين قاشق چايخوري لوکس خريده بود و خانم منشي اش هفته يي يک بار ظرف گيرهاي رنگي روي ميزش را پر مي کرد. جديدترين دزدي اش ساعت مينياتوري خانم منشي بود که خودش آن را دو ماه پيش به مناسبت تولدش به او داده بود. همين ساعت را يک سال پيش در يک سفر ده روزه به فرانسه از خواهرش دزديده بود.
Rبازي عروس و داماد :پزري جان سي و شش سالش بود و هنوز عروسي نکرده بود. برادر کوچکش که براي تحصيل روانه غرب شد، زري جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقافرزين ساندويچي محله شان پيشنهاد ازدواج داد و بعد به احمدآقا ميوه فروش محله شان. زري جان از صبح تا شب جلوي مغازه لباس عروس فروشي سر ميدان محله شان مي ايستاد و لباس ها را نگاه مي کرد و دل هر بيننده يي را مي سوزاند. بالاخره جلسه خانوادگي براي اين معضل بزرگ تشکيل شد. مادر پير از همه پسر و دخترهايش خواست فکري به حال زري جان بکنند و گفت؛ زري جان روزي هزار بار استخوان هاي پدرش را در گور مي لرزاند. فرهاد برادر بزرگ زري جان گفت مي تواند يک شوهر قلابي براي زري جان دست و پا کند و يک جشن عروسي براي او راه بيندازد بلکه زري جان آرام بگيرد. عباس يکي از کارگرهاي کارگاه فرهاد پذيرفت که با زري جان ازدواج کند. عروسي مجللي براي زري جان گرفتند و عملاً زري جان عروس شد. روز بعد از عروسي، زري جان دوباره لباس عروسي پوشيد و عباس آقا را وادار کرد لباس دامادي اش را بپوشد و سر سفره عقد بنشيند و حلقه رد و بدل کردند. ظرف يک ماه، زري جان بيست و هفت دفعه بازي عروس و داماد راه انداخت. عباس آقا به آقافرهاد شکايت برد. دوباره جلسه خانوادگي تشکيل شد. قرار شد عباس آقا در يک تصادف بميرد و زري جان بيوه شود. عباس آقا مرد و همه از جمله زري جان لباس سياه پوشيدند و عزاداري کردند. زري جان چهل روز لباس سياه پوشيد. روز چهل و يکم، اول به آقافرزين ساندويچي محله شان و بعد به احمدآقا ميوه فروش پيشنهاد ازدواج داد، دلش براي بازي عروس و داماد تنگ شده بود،
Rشباهت :خاله رعنا مي گفت؛ ريحانه، عين ناکام آبجي راضيه ام هستي، راه رفتنت، ادا و اطوارت، حتي خنديدنت، تو همين سن و سال بود که رفت. مادربزرگم مي گفت؛ تو عين خدابيامرز عمه سکينه ات هستي، مخصوصاً لب و دهانت. مادرم مي گفت؛ اينها همه چرند مي گويند، تو عين قل ات آذر هستي، انگار سيبي که دونصف شده. خدا از سر تقصيرات همه بگذرد، سال بدي بود. ده سال بعد خواهرم به دخترش مي گفت تو عين ناکام خاله ريحانه ات هستي، مخصوصاً چشم و ابروت.

Rعروس(اين داستان در كتاب  وجود ندارد منبع آن سايت خوابگرد مي باشد):«پسرکِ دوچرخه‌سوار به سرعت از کنار دخترکِ دانش‌آموز رد می‌شد و می‌پرسید: عروس مادر من می‌شی؟ دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نداد. سکوت علامتِ رضایت بود. این را هر دو می‌دانستند.پسرک در هفده‌سالگی به جبهه رفت و در چهل و دوسالگی ِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوان‌های پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرکِ شوخ و شنگِ هفده ساله در قابِ عکس به او لبخند می‌زد. دخترکی شش ساله ظرفِ خرما را جلوی او گرفت و گفت: "چه‌قدر پسرتان خوشگل بوده. »

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

Y امروز روز خوبي بود.مجموعه اي از مجلات ادبي ادوار مختلف گيرم آمد.از آينده و آدينه تا كيهان فرهنگي ، صحيفه ،گلچرخ ، نگاه نو ،كتاب ماه و ارغنون.از بيست سال پيش تا همين چند سال قبل.لحظه ديدن اين نشريات خوش لحظه اي بود.تو گويي بر ماشين زمان نشسته ام و در ادوار مختلف سير آفاق و انفس مي كنم. خوش لحظاتي بود.ديدن تبليغات كاست هاي اساتيد آواز ايران و چيزهاي از اين قبيل.

Yخواننده اي مي خواند چيزي شبيه به اين را:پشت بوم خورشيدُبا شبنم آب پاشي مي كنم/كف اقيانوسُ با رنگين كمون كاشي مي كنم.جالبه مگه نه.؟تعبيري فرا واقعگرايانه ولي جالب و حتي دلنشين ويژه عشاق سينه چاك!!!!!!!!!!!

Yاز تذكره الاوليا نقل مي كرد كه: ابومحمد جُريري مجلس مي داشت.جواني برخاست و گفت:دلم گم شده است!دعا كن تا باز دهد.جُريري گفت:ما همه در اين مصيبتيم!!!!!!!!

زت زياد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  86/07/28ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.در گلگشتي  مختصر به اين موارد رسيدم.اميد كه مفيد فايده افتد.

حضرت علی(ع)

بگذارید و بگذرید /ببینید ، دل مبندید/چشم بیاندازید ، دل مبازید/که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

خواجه نصیرالدین توسی

افسوس که هر چه برده ام باختنی است /بشناخته ها ، تمام ، نشناختنی است/برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت /بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است

از منصور حلاج پرسیدند عشق چیست؟؟/گفت:امروز بینی،فردا و پس فردا/امروز بکشتند و /فردا بسوزاندند و /دیگر روز خاکسترش به باد دادند /عشق این است....../تو چه ای؟ 
بهاالدین :

تو آن درخت را مانی
که سر از خاک بر آورده باشد
نه شکفته ونه تازه گشته ونه درزمین مانده
اکنون تو همچنان -
نه بینایی   و نه نا بینا یی
نه در حرکتی نه بی حرکتی
ای عجب.  تو چه ای؟

جبران خلیل جبران

شما به قانون گذاری دل خوشید

اما ازقانون شکنی دل خوش ترید

مانند کودکانی که در کنار دریا با

جد جهد از ریگ تر برج می سازند

وبا خنده آن را ویران می کنند

+ نوشته شده در  86/07/26ساعت   توسط بی تقصیر  | 

Rعلي رضا افتخاري در قلندر وارش همان افتخاري نيلوفرانه است.حتي يك سرو گردن بالاتر.اين نوا و اين ترانه و اين هم خواني ها تو را در آغوش مي كشد و تا بيكران لذت مي برد.بايد اذعان كرد كه  قلندرواريك اتفاق است. و آن طور كه شنيده ام بس پر فروش بوده است و صدر نشين در اين روزها.در لحظه گوش دادن تصورت آن است كه مهمان خنياگران هزار و يك شبي  و يا نه همراه قوالان پاكستاني شدي و با بسم الله خان هم اغوش فرشتگان مي شوي!؟ و  يا آن كه همراز قانون نوازان و طبالان پنجاب و دكن و اين سوي و آن سوي هندوستان مي شوي و در رياضت روحاني به حضرت عشق مي رسي!!!.در هر حال در اين وانفساي تكرار و كپي كاري و كلاغ رنگ كردن و فروش قناري تقلبي اين اثر خوش لحظاتي مي آفريند براي اهل دل.

 

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت   توسط بی تقصیر  | 

 

بانويي  متولد ايران با اصالتي انگليسي

1- مشتاقانه اخبار جوايز نوبل را تعقيب مي كنم.برايم جالبه كه بدانم چند يهودي يا مسلمان برنده يكي از چند نوبل مي شوند.برايم جالبه كه بدانم چند غير اروپايي برنده مي شوند.برايم جالبه كه بدانم چند آسيايي در كنار صاحبان اين جايزه قرار مي گيرند.تقريبن هميشه يكي دو يهودي و حتمن يك آمريكايي در ليست برندگان ديده مي شود.

علاقه خاصي به جايزه نوبل ادبيات دارم.مدت ها پيش آرزو داشتم يك ايراني برنده اين جايزه شود.كسي مثل دولت آبادي يا شاملو.آرزويم در گذر زمان رنگ فراموشي به خود گرفته است.اميد داشتم كه امسال اين جايزه از آن فوئنتس عزيز يا آدونيس گرانقدر شود.خواندم كه فيليپ راث آمريكايي  احتمالن برنده سال 2007 خواهد بود.از دوریس لسینگ  هم چيزهاي خواندم بانويي  متولد ايران با اصالتي انگليسي.

2-يه جورايي  خوشحال شدم كه نام ايران با نام اين بانوي اديب عجين است.البته گويا خيلي ها چون من از اين مهم خوشحال شدند.اين خوشحالي در بعضي ها با تعصب فراوان همراه است.اينان دوريس تيلر يا همان دوريس لسينگ معروف را يك ايراني دو آتشه مي دانند و معتقدند كه ايران صاحب نوبل ادبيات هم شد.تعصب است ديگر!! حتي در يكي از وبلاگ ها او را از مشاهير كرمانشاه ذكر كرده بودند.

3- يازدهمين زن برنده جايزه نوبل ادبيات از جمله معروف ترين چهره هاي فمينيستي جهان محسوب مي شود. دوریس می تیلور (با نام ادبي دوریس لسینگ ) در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹م در  ایران   در شهر كرمانشاه  زماني كه پدر وی، کاپیتان آلفرد تیلر، به عنوان کارمند بانک سلطنتی ایران در کرمانشاه مشغول به کار شد ديده به جهان گشود ايران در روزگار تولد دوريس در غوغای مشروطه خواهان و قرارداد مشهور استخراج نفت در ایران به سر مي برد.روزگاري كه منتج  به تاسیس شرکت نفت ایران و انگلیس شد .درسال ۱۹۲۵ همراه خانواده‌اش به زیمباوه(رودزياي جنوبي ) مهاجرت كرد. پدرش در آن جا با دشواری به کاشت ذرت پرداخت. متاسفانه زمین هزار آکری (۴ کیلومتر مربعی) آنها برایشان ثروتی به ارمغان نیاورد و آرزوی مادرش برای زندگی به سبک ویکتوریایی در این «سرزمین وحشی» ناکام ماند. سال1926 واردمدرسه  ي دخترانه کاتولیکی شد(نكته جالب آن كه خانواده اش كاتوليك نبودند.).در سال1933 ترك تحصيل كرده وآغاز به خودآموزی نمود.در سال ۱۹۴۹ اولين رُمانش با عنوان«چمن آواز می‌خواند» در لندن به چاپ رسيد. در سال 1950 به اروپا مهاجرت و در نهايت ساكن انگلستان شد.در سال ۲۰۰۱  بخاطر دفاع از آزادی و جهان سوم برنده جایزه‌ی پرنس استریاس اسپانیا شد. وی بخاطر نوشتن کتاب «زیر پوست من» جایزه‌ی «یادمان تیت بلک» را برده و یک بار هم جایزه‌ی ادبیات بریتانیای «دیوید کوهن» را از آن خود کرده است. این نویسنده شهیر، برنده جوایز بسیاری در زمینه ادبیات از جمله «ویلیام سامرست»، «شکسپیر»، «لس آنجلس تایمز» و «جایزه افتخاری انجمن سلطنتی ادبیات انگلستان» است. لسینگ به گفته‌ی «لوموند» سال‌ها در لیست نهایی جایزه‌ی نوبل ادبیات بوده است.

4-كارشناسان براي داستان سرايي هاي «دوریس لسینگ» سه بخش قايل شده اند. بخش اول زمانی که «لسینگ» بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۶ همچون بسیاری از نویسندگان دیگر جهان  با تاثیرپذيري از نظریات کمونیستی داستان می‌نوشت.لسينگ در دومین بخش  حيات ادبي اش در خلال سال‌های ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۹ به موضوعات روانشناختی علاقه‌مند شد .لسينگ در سومين مرحله به  به جهان‌بینی صوفیست‌ها و در عین حال به داستان‌های علمی و تخیلی روي آورد. در کارنامه او 74 کتاب در قالب های مختلف داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، مجموعه مقاله و شعر ديده مي شود .

5-بخش زیادی از زندگی «دوریس لسینگ» به فعالیت در حوزه‌های فمینیستی مربوط می‌شود. «لسینگ» به اعتقاد بسیاری مهم‌ترین چهره‌ی ادبی فمینیستی بین نویسندگان معاصر است. کتاب «دفترچه‌ی طلایی» وی یکی از متون کلاسیک مکتب فمینیسم به حساب می‌آید. با این همه، «دوریس لسینگ» خود از اینکه نویسنده‌ی فمینیست به حساب بیاید، بیزار است و در همین رابطه در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک تایمز» می‌گوید: «فمینیست‌ها از من می‌خواهند که مثل شاهد برایشان عمل کنم. آن‌ها انتظار دارند که من بیایم و بگویم، خواهرانم ، من در این ستیز شانه به شانه‌ی شما تا به سوی فجر پیروزی ایستاده‌ام، تا جایی که این مردهای حیوان صفت نباشند. آیا واقعا آن‌ها انتظار چنین عبارت‌های عوام‌فریبانه‌ای دارند؟ من با کمال تاسف باید بگویم که بله همین طور است.» «دوریس لسینگ» خواسته با ناخواسته به‌عنوان یکی از پیشروان نهضت فمینیسم در ادبیات معاصر شناخته می‌شود و همین امر نام‌اش را سال‌های متمادی در لیست نامزدان جایزه‌ی نوبل ادبیات قرار داده است.

6-«لوموند» می‌نویسد: «لسینگ همیشه نگاه تیز و روشنی دارد، نگاهی که این توانایی را دارد تا در یک ثانیه کنایه‌آمیز و سرد بشود... هیچ گاه پیر نشده و از هستی هم نمی‌ترسد. روحیه‌ی مبارزه‌جویانه‌اش هم هنوز سالم و سر حال است.» لوموند در ادامه با اشاره به پنجاه عنوان کتابی که لسینگ در طول این سالیان نوشته تاكيد می‌کند که نام لسینگ سال‌ها در لیست نهایی نوبل ادبیات بوده است اما از آن جا که این جایزه کمی هم سیاسی عمل می‌کند، لسینگ تا به امسال موفق نشد این جایزه را از آن خود کند. به اعتقاد لوموند لسينگ سیاست را با نگاهی طعنه‌آمیز می‌نگرد و آن را مسخره می‌کند.لسینگ در مصاحبه  با لومونداز تونی بلر به عنوان یک کوتوله نام می‌برد و درباره‌ی رئیس جمهور جدید فرانسه می‌گوید:«نمی‌دانم. اما شاید او هم کوتوله باشد.»

7-«دوریس لسینگ» از نویسندگانی‌است که سال‌ها پیش آثارش در فرانسه مورد استقبال قرار گرفته است. «دفترچه‌ی طلایی» از معروف‌ترین کتاب‌های «لسینگ» است که سال ۱۹۷۶ به فرانسه ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. «دوریس لسینگ» گفت‌وگو با مجله فراتسوي «مگزین لیته‌رر» می‌گوید: «پروست را در نظر بگیرید که یکی از نویسندگان محبوب من است، او سیمای خسته‌ی جامعه‌ی خودش را به تصویر کشید و این را توسط شخصیت‌ها و توجه به یک طبقه اجتماعی انجام داد. او نشان داد که یک طبقه اجتماعی چگونه می‌تواند گرفتار اشرافیت و تبعاتش بشود. همین ماجرا در بودنبروک‌های توماس مان هم اتفاق می‌افتد. یا همان چیزی که در ادبیات روس قبل از شوروی، و بدون در نظر گرفتن چخوف، یعنی تولستوی، داستایوفسکی و تورگنیوف هم اتفاق می‌افتد.»

8-گفتني است كه لسينگ 22 اكتبر2007 هشتاد و هشت ساله مي شود.لابد كرمانشاهي هاي عزيز  به دنبال ياد و خاطره اين بانوي بزرگ در ديارشان خواهند بود.البته فراموش نكنيم كه لسينگ قريب شش سال در كرمانشاه زيسته است.كرمانشاهيان  اگر قصد برگزاري يادمان و از اين حرفها را دارندبايد به دنبال خاطراتي از اين نويسنده در محدوده سال هاي 1298 تا 1304 شمسي بگردند.

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر