سلام.عیدتون مبارک.چقدر هوا یهو سرد شد؟صب شیشه های ماشین رو لایه ای از یخ مخملی فرا گرفته بود.تو کوچه بعضی جاها شده بود آینه و جون میداد برای سُر خوردن!الان آفتاب با طنازی کامل در حال عشوه گری است و گرما رو با سرنگ محبت قطره قطره می پاشه پخش میکنه .صب شنبه رو با شعری از اکبر اکسیر شروع می کنیم: شير مادر، بوي ادكلن ميداد/دست پدر، بوي عرق/(گفتم بچهام نميفهمم)/نان، بوي نفت ميداد/زندگي، بوي گند/(گفتم جوانم نميفهمم)/حالا كه بازنشسته شدهام/هر چيز، بوي هر چيز ميدهد، بدهد/فقط پارك، بوي گورستان/و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!
رفتم جشنواره هنرهای تجسمی شهرمون.عزیزانی چون بدیعی و سادات و خزاعی و چن نفر دیگر باعث و بانی ماجرا بودند.خسته نباشند.یه گلگشتی داشتم در نمایشگاه آثار.جاتون خالی حظ کردم به خصوص از کاریکاتوراش.ولی مث همیشه یه چیز آزارم داد.هنرمندان کاشمر خیلی اهل تقلید شده اند.منظورم در سبک نیست.در سبک ممکنه هرکسی بخشی از عمر هنری اش را مرید یک صاحب سبکی باشد.منظورم تقلید یا کپی برداری از آثار دیگران و افراد مطرح عرصه هنرهای تجسمیست.به عنوان مثال یکی می خواهد یک کوچه باغ زیبا را نقاشی کند، او بدون توجه به کوچه باغ های موجود در نقاط کوهستانی و کویری کاشمر نقاشی های دیدنی استاد نوه سی را کپی می کند.این نکته آفت استادان و فراگیران هنرهای تجسمی این دیار است.یه بار به یکی از اساتید مطرح شهرمان این موضوع رو گفتم ناراحت شد چون در حال کپی کردن یه منظره از شیشکین بود.در هر حال نظرم را به استاد بدیعی گفتم.لبخندی زد.امید که شاهد بهره بردن هنرمندان از خرده فرهنگ بومی خود و در یک کلام زادگاه و اقلیم خود باشیم.
و اما طرح داستانی که این روزا اسیرشم.کدخدا شیوا را آبروی آبادی می دانست.ناموس روستا.ستاره این بلوک.خورشید این حوالی.حالا چوپانی یک لاقبا شده بود شیفته شیوا.شیدا صدایش می کردند.جوانکی دوتار نواز که چوب بازی حرفه ای بود و خبره کار چوپانی.خوشنامی شیدا در هفت آبادی ضرب المثل بود.کدخدا راضی به این وصلت نبود.شیوا هم برابر دیده ها و شنیده هاخاطرخواه شده بود.کبوتر وجودش آشیونه اش رو جُسته بود.پدر شرط ها گذاشت.چوپان برنده شد . آخر الامر کدخدا در جنونی مهار نشدنی شرط کرد شیدا هفتاد بار کوه را بالا و پایین برود با زنبیلی بر پشت.کدخدا خسته از خیره سری دختر امر کرد تا شیوا هم در زنبیل قرار گیرد.هفتاد بار سعی در عرصه عاشقی نوایی بود که در هفت پارچه آبادی آن حوالی غوغا به پا کرد.حالا مردمان جمعند تا ظلم کدخدا ببینند و فرجام شیوا و شیدا را.شیدا یا علی گفت و با شیوا به طی طریق هفت خوان عاشقی پرداخت.هروله شیدا با شادی ناظران همراه بود. ناگاه زنبیل از تن عاشق جدا شد و معشوق انیس سنگ کوه! و تا به پای کوه برسد به روایتی چل تیکه شد.داد جمع به هوا خواست .کدخدا غروب ستاره اش را نظاره گر بود در بُهتی از سر درماندگی.شیدا اما گژدم زده ای را می مانست که رفتن جان را به چشم دیده است. به نیت گرفتن زنبیل و رسیدن به معشوق پرواز کرد.لَختی گذشت دو دلداده سعی عاشقی را به فرجام رسانده بود.کدخدا شکسته دل شیوایش را در پای کوه خاک کرد مردمان شیدا را همسایه او کردند.در میانه دو گور به لطف درویشی رهگذر تک درختی قد کشید .حکایت عشق شیدا و شیوا و جنون کدخدا به لطف دَم درویش دوتار نواز شهره اطراف شد.
سلام.پرویز شاپور می گه:وقتی نیستی/آنچنان با خیالت سرخوشم/که نبودنت را/از یاد می برم...!!
خیر سرم تصمیم داشتم کمتر کتاب بخرم تا مثلن کتابای تلنبار شده در کتابخونه ام رو زودتر ورق بزنم ولی مگه میشه؟!این کتابفروشی نردبان آسمان هم شده پاتوق هرازگاهی.تا وارد میشم به این نتیجه می رسم که میشه کلی کتاب نخرید ولی باید بعضی کتابارو حتمن خرید!راستیتش میترسم کتاب مورد نظر غایب زنظر شود به ناگاه .یعنی دیگه بازچاپ نشه.مشهد هم سری به چند کتابفروشی زدم.اونجا هم کلی کتاب بود که نخریدم!!حسرت به دل ماندن بَده. جمعه به بازارچه (جمعه بازار)کتاب رفتم.اونجا دیگه دلم حسابی گرفت.کنار یه بساطی کتاب سفرنامه ناصرخسرور رو برداشتم و ورق زدم .کتابو گذاشتم یه گوشه ای که مثلن بخرمش.به فروشنده هم گفتم که مال من.بساط دو فروشنده داشت.یهو دیدم یه بانوی عینک دودی دار داره از اون یکی فروشنده سراغ ناصرخسرو رو میگیره.برگشتم تا بگم کتاب رو می خوام که کتابو برداشت و گفت چند؟فروشنده دومی با صدای ریزش گفت :دوهزارنومن. تقریبن داد زدم که من میخوامش که اون بانوی عینک دودی دار قیمت رو برد به نزدیک سه هزارتومن.یاد حراجی های لندن و دبی افتادم.لبخندزنان گفتم 3هزارتومن نبود!بانوی مذکور دو تا دوهزارتومنی داد به فروشنده دومی و رفت.فروشنده اولی با لبخند ازم عذرخواهی کرد.بیخیالی گفتم و دو کتاب برداشتم از استاد شفیعی کدکنی یک در باره بایزید بسطامی و دیگر در مورده ابوالحسن خرقانی.پشت جلد کتابا میشد 16 هزارتومن با تخفیف میشد13 تومن.فروشنده دوباره لبخندی نثارم کرد و گفت 10 تومن بده کافیه.و توضیح داد که فروش ناصر خسرو به این در.الغرض این روزا کتاب بازی من خواسته و ناخواسته گُل کرده و هی نخونده های خفته در گوشه کنار کتابخونه ام رو به افزایشه و این سوای کُلی مجله نخونده اس.(لابد برخی از دوستان رِندم خواهند گفت از کتاب دزدی هایت هم بگو!خُب شما جای من!!میشه گفت؟)به زودی سعی میکنم در هر نوبت حکایت یک کتاب یا مقاله ای رو در اینجا واگویه کنم.
امروز هوا آفتابیه.میشه یه گوشه ای زیر آفتاب به دیوار تکیه داد و هی تو افکار ریز و درشت شنا کرد و از هُرم هوا لذت برد.البته باید دیوار در معرض وزش باد نباشه وگرنه عیشت ناسور میشه.میشه در این لحظه جذب گرما یه شعر خاطره انگیزو زیر لب زمزمه کرد.میشه با موبایل برا چند نفر پیامک فرستاد و پیامک خوند.میشه یه دونه آدامس دارچینی انیس خلوت دندونات بکنی و هی سق بزنی و ذوق بکنی که میتونی زیر این آفتاب پاییزی رقص گنجشکان رو نظاره کنی و بی دغدغه نفس بکشی.میشه گوشی موبایلتو ببری دم گوشت و یواشکی آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی.همه اینان میشه به شرطی که تو این هوای باحال یه دیوار دور از وزش باد پیدا بشه.آی که یه دیوار آفتابگیر بی باد ، زیر این آفتاب بیباک چه صفایی میده!!
یکی پیامک داد که حالت چطوره؟با اجازه شادروان قیصرامین پور پاسخ دادم:گفت: احوال ات چطور است؟/گفتم اش: عالی است/مثل حال گل!/حال گل در چنگ چنگیز مغول!
سلام.مدتی این مثنوی به تاخیر افتاد.رفته بودم سفر.سفربهانه خوبیست برای فراموش کردن و فراموش شدن.می تونی اونی باشی که هستی.الغرض رفتیم مشهد و دیروز برگشتیم.قبل از هر چیز این شعر شِل سیلور استاین رو با ترجمه چیستا یثربی می خونیم : هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی/هر چقدر که پنجرهها را ببندی/هر چقدر که پشتِ دیوارها پناه بگیری/هر چقدر که چشمانت را ببندی/بالأخره کسی تو را پیدا میکند/هر چقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی/هر چقدر که سیمهای تلفن را بکشی/هر چقدر که عکسهای قدیمی را پاره کنی/بالأخره کسی پیدا میشود،/که تو را پیدا کند.../پشتِ یک پنجره/یا تهِ یک کوچه/و یا مچاله در میانِ یک عکس ِ کهنه/آخرِ سر،/کسی تو را پیدا میکند...
روز جمعه همایش بزرگ پیاده روی با حضور بالغ بر 129 هزار نفر در مسیر شش کیلومتری باغمزار به سیدمرتضی برگزار شد.خبرش اینجا و اون جا چاپ شده است.یه نکته برام در این همایش بی نظیر جالبه و اونم تلاش نامریی عده ای از مابهترون در کسوت پدرخوانده و هزاردستان برای کم رنگ جلوه دادن نقش مبتکر این همایش و پررنگ جلوه دادن برخی دیگر است.یکی خودش را ستون اصلی این همایش می داند.یکی از مدیریت بی نظیرش می گوید.اگر هم نگویند پاچه خواران شیرینی دوست برای از مابهتران مجیزها می گویند شنیدنی، همه ناگاه محبوب می شوند.واقعیت آن است که مهندس احمدرضا روشندل رییس تربیت بدنی کاشمر با سبک مدیریتی خاص خودش که توام با مردمداری و رفاقت است توانست بنیان این طرح را پی ریزی کند.دیروز او را دیدم خسته و فکور.از تعریف های این و آن برایش گفتم.خندید.و می دانم که در این مواقع خنده احمد یعنی چه.برخی از مابهتران دارند همه چیز را در این حرکت بزرگ به کام خود مصادره بالمطلوب می کنند.برای برخی انتخابات شورای شهر مهم است.برخی برای ماندن در پست مدیریتی خود در تلاشند برخی به ارتقا میاندیشند.عده ای هم گوشه چشمی به انتخابات مجلس دارند.هر چه هست احمد با روابط عمومی بالایی که دارد این کار را برای مردم و با کمک مردم به سایر مدیران ارشد و نیمه ارشد و ارشد دوست این شهر پیشنهاد و عملیاتی کرد.
چند سال پیش بعد از ظهور حزب اعتماد ملی شعبه این حزب با سلام و صلوات در کاشمر افتتاح شد و بعد مدتی شد دفتر ارتباطات مردمی نماینده اصلاح طلبمان.حالا میگن دیگه دفتر حزب نیست.اصلن از شعبه حزب خبری نیس.خونده بودم که «به گزارش جوان آنلاین، پس از فروپاشی دفاترحزب اعتماد ملی در برخی از استان ها بخش قابل توجهی از مسئولین این دفاتر بنا دارند تشکل های جدیدی را در سطح استان و برخی شهرستان ها راه اندازی کنند.»آیا با توجه به فعال نبودن ظاهری شعبه این حزب در کاشمر ممکنه این اتفاق در این دیار اهورایی هم بیافته؟یه سوال دیگه ممکنه بار دیگر شاهد اسباب کشی نماینده مان از این حزب به یک حزب جدید التاسیس دیگه باشیم؟در همین جا پیشنهاد می کنم در اولین فرصت سری به سامانه اینترنتی نماینده مان بزنید و حتمن بخش زندگینامه ایشان را یک بار دیگر مطالعه بفرمایید.
دو مجسمه در دو تا از میادین شهر روئیت شد.منظور از نصب اونا چیه بمونه برا بعد!!در اینجا و اونجا هم دارن میله پرچم های الوان نصب میکنن!!چه خبره؟؟هر چه هست با توجه به وضعیت شورای سوم می توان گفت که معتمدین شورا بدجوری به دنبال جمع کردن رای برا دور بعد هستند.آیا می شود آبروی رفته را به جوی بازگرداند؟منظور استعفای همزمان شهردار و رییس شورا و بر زمین ماندن خیلی از امور شهر است.در ضمن یواشکی از سر احتمال پیشاپیش انتخاب سرپرست فعلی شهرداری را به عنوان چهل و چهارمین (یا چهل و سومین)شهردار کاشمر را اعلام می کنم امید که ایشان به استعفا نیاندیشند البته همه اینها از سر احتمالات است و به مناسبات 3 بعلاوه 4 در شورا بستگی دارد.
سلام.لابلای یادداشتم شعری دیدم از برزگر نامی.حال و هواش با حال بود.با هم می خونیمش/سرما که میخورم/تو به جای من دارو بخور/دکتر در عکس تن من/سلولهای تو را دیده است.
خواندم که : به تازگي ماده مخدري در بستههايي سبز رنگ و با طعم انواع ميوهها با نام تجاري BT درفروشگاههاي تهران و برخي شهرستانها به فروش ميرسد. BT محصول هندوستان است و نحوه استعمال و اثرات آن نيز همانند ماده مخدر "ناس " ميباشد. اين ماده مخدر بيشتر در اطراف مدارس و دانشگاهها به فروش ميرسد. اعتياد، تحريك و سرخوشي، گيجي و احساس خارج شدن بخار سرد از مغز، از دست دادن تعادل روحي و رفتاري از عوارض رواني اين ماده مخدر است. بدنیست که بدانید؛سالانه 8 هزار تن ترياك در افغانستان كشت ميشود كه بيش از 2 هزار و 500 تن آن وارد ايران شده و يكسوم آن را كشف ميشود. مصرف داخلي ايران از اين مقدار حدود 700تا 800 تن است . باقيمانده به خارج از كشور قاچاق ميشود
خواندم که : آمار 6 ماهه اول ازدواج کشور در سال 88 در مقایسه با همین زمان در سال 87 گویای این موضوع است که شاخص ازدواج 4 و دو دهم درصد رشد منفی داشته است.آمار ها از رشد 3/16 درصدی طلاق در 6 ماهه اول سال 88 در مقایسه باهمین زمان در سال گذشته حکایت می کند .کارشناسان می گویند فرهنگ گفتگو در خانواده ها بسیار کم شده و به 15 دقیقه در روز کاهش یافته است جالب است که بدانید ؛ میزان طلاقهای عاطفی حداقل دو برابر طلاقهای رسمی است .آمارها از افزایش 21 درصدی طلاق و کاهش 5/3 درصدی ازدواج در تهران در شش ماهه نخست سال خبر داده است و این در حالی است که میزان طلاقهای عاطفی حداقل دو برابر طلاقهای رسمی است . در طلاق عاطفی دو زوج زیر یک سقف با یکدیگر زندگی میکنند اما هیچ حسی نسبت به یکدیگر ندارند. طلاق عاطفی یک توفیق اجباری است میان یک زن و شوهر که به دلایل مختلفی تنهازیر یک سقف زندگی میکنند. اما دیگر زن وشوهر نیز محسوب نمیشوند. این توافق شاید هیچگاه عیناً گفته نشودو به تدریج به وجود آید طلاق عاطفی میتواند مقدمه طلاقهای اقتصادی، قانونی و اجتماعی باشد . برخی روانشناسان علت را در مشکلات جنسی، تفاوت شخصیتی، ناتوانی در مهارتهای زندگی، درک نادرست از جنس مقابل، پول، بود یا نبود بچه، فشارهای خانوادگی، و... میدانند.کارشناسان معتقدند بر اثر عوامل بسیاری و مرور زمان، عشق و علاقه اولیه زوج ها کمرنگ و بیتأثیر شده و گاهی بهطور کامل محو میشود و در این مواقع همسران بدون هیچگونه احساس و عاطفهای نسبت به هم، بهطور کاملاً غریبه از هم و فقط به صورت همخانه به زندگی خود ادامه میدهند. این نوع جدایی را اصطلاحاً طلاق عاطفی، طلاق روحی و روانی، طلاق خاموش یا زندگی زناشویی خاموش اطلاق میکنند.
آذر برای ما کاشمری ها یعنی آمد و رفت از ما بهترون به کاشمر در روز مجلس به بهانه شهید مدرس.در خبرها خواندم که امسال روز مجلس در تهران خبرهاست شنیدنی.ولی نمی دانم سهم کاشمر از این همه چیست؟این دو حکایت از شهید مدرس خواندنی است .حکایت اول :از مدرس پرسيدند: امين التجار بوشهري ميخواهد مبلغ هنگفتي پول به شما بدهد ولي از گرفتن آن امتناع ميكنيد! دليل چيست، چرا اين پول را قبول نميكنيد؟ مدرس در پاسخ گفت: دو ريال بدهد ولي توقعي نداشته باشد، قبول ميكنم. ولي اينها در اين بخششهايي كه ميكنند نظر دارند و ميخواهند در موقع مقتضي از آن استفاده كنند. حکایت دوم:سفير انگلستان براي مدرس چكي فرستاد به اميد اين كه مدرس قبول كند و به نوعي با آنها همراهي كند ، مدرس گفت : اين چيست ؟ گفتند چك است ، مي دهند بانك و پول مي گيرند. مدرس خنديد و گفت : به سفيرتان بگوييد كه من فقط سكه قبول مي كنم آن هم به شرط اين كه بار شتر شود و در روز روشن برايم بياورند. وقتي سفير انگليس از اين پاسخ مدرس مطلع شد گفت : من مي دانم او پول و سكه نمي خواهد بلكه در صدد است تا آبروي ما را ببرد!
سلام.جایی خواندم : نفرين نميکنم ولي با دعاي دوستان/قلبم شکست و هنوز در تلاطمم/پيدا نميشود اويي که اسمش رفيق بود/رفت و هنوز انگشتنماي مردمم
به روایت ظاهری آرشیو این وبلاگ وارد پنجمین سال فعالیت خود شد.روایت رسمی اش دلالت بر اون داره که این وبلاگ در دیماه وارد ششمین سال فعالیت خودش میشه.یکی از دوستان بد جوری وسوسه ام کرده که یه جزوه یا کتابی بر اساس مطالب این چند ساله بدم بیرون.باید بیشتر فکر کنم.در ضمن یکی شاکی شده بود که چرا تعدادی از پیوندهای این گاه نوشت حذف شده است خُب طبیعیست وقتی وبلاگی به روز نمیشه یعنی صاحب یا صاحبانش دل و دماغ این عوالم مجازی رو ندارند.پس بده بستونی هم نیست.قراره یه چند تای دیگه رو هم حذف کنم. هر موقع به روز شدند دوباره لینکشون میکنم.زت زیاد
نرم نرمک می باره .دلت میخاد زیر بارون قدم بزنی تنها و گوش جون بسپاری به نوایی اهورایی.بری تو جاده کلاته و از حاشیه کوه ریزش بارون و گذر ابرای سیا را سیر سیر نگا کنی.بیخیال بشی و همه آهنگای رو که مدتهاست گوش نکردی دوباره گوش کنی و حرکت آب بارون رو تن کوه رو نظاره کنی.آی حال میده هی آب بینی تو بالا بکشی و سرمارو تو تموم وجودت حس کنی و نرم نرمک همگام با بارون بلرزی.چه صفای داره یه گوشه کنار یه تخته سنگ پر از گلسنگ بنشینی و رفت و آمد ماشینای مسیر کاشمر ریوش رو نگا کنی.اون پایین رودحونه فصلی داره جون میگیره.درختا اخرین برگاشون رو به دست نسیم صبگاهی داده اند تو گویی دارن می رقصند.رنگا چشم نوازند.زرد وقهوه ای و یک کمی قرمز.تن کوه شسته شده نو نوار تو را به خود میخاند. چاقم نمی تونم ادای کوهنوردا رو در بیارم پس باز حاشیه نشین طبیعت میشم.بارون داره سمفونی دوس داشتنی تلک تلک و چیک چیک رو اجرا می کنه.حسابی سردم شده ولی همچنان دوس دارم خیس شدن زیر این بارون پاییزی رو.آذر با بارون شروع شد خدا کنه به موقع بباره تا آخر سال. شجریان داره با شب سکوت کویره ش دلتو حالی به حالی می کنه.قبلش امشب شب مهتابه رو دشت کردم و قبلترش مرغ سحر رو.هر ترانه و تصنیفی تو این هوا میچسبه.گلپونه های شادروان بسطامی هم خالی از لطف نیست.گلنراقی هم با مرا ببوس تورو به اون دوردورای سیاست و تاریخ میبره.این دل وامونده اونقدر حاشیه و درد و غم داره که به اندک نوای سوزناک ولی دلنشین دگرگون میشه.گریه زیر بارون یعنی لبخند تو دندونپزشکی!!زیر لب زمزمه می کنم باز باران با ترانه...میرم به اون دورا به زمانی که از این زمان چل سالگی بچه تر بودم.می پریدم همچو آهو...!!باید برگردم و برم سرکار مثل هر روز دگر!دلم میخاد بخونم بارون میاد شَرشَر پشت خونه هاجر...وای که امروز یکشنبه یکم آذر ماه 1388 چه حس خوشی زیر پوست آدم میدوه اگه آدم زیر بارون کنار کوه بغل رود حیغ بزنه و بدوه!!جاتون خالی.
مراسم بزرگداشت شهید مدرس در راهست.اگر مزار این شهید در شهری دیگر نظیر تربت حیدریه یا حتی خواف بود چه اتفاقی میافتاد؟تربتی ها شهر خودشان را به لطف مرحوم راشد(پدر و حتا پسر) کردن شهر فضیلت های فراموش نشده.گنابادی ها با بهلولشان شهرشان را مطرح کردند.حالا اگر مدرس مزارش اونجا بود چی میشد؟شهر سیاست زده کاشمر می توانست به راحتی از قِبل نام و حضور این شهید ره توسعه را یکشبه طی کند که نکرد. متاسفانه حُب و بُغض های ساری و جاری در این شهر اهورایی مانع این مهم شده است.تصور بفرمایید همه ساله کلی بزرگ و کوچک به این شهر میآیند و می خورند و شعار میدهند و ابراز احساسات می کنند و می روند تو گویی نه خانی آمد و نه خانی رفت!!امسال هم نایب رییس مجلس و یحتمل شهردار تهران خواهند آمد و از نماینده یا این و آن تعریفی خواهند کرد و خواهند رفت.به همین سادگی!و این در حالیست که می توان از مزار شهید مدرس به عنوان یک توانمندی موثر در بالندگی این دیار بهره برد.مدیران این شهرستان همیشه اواخر آبان ماه یادشان می آید که آذری هم هست و این یعنی تکرار برنامه های سی ساله.شب شعر، مثلن همایش ، شبی با قرآن و در نهایت حضوری در مزار شهید و مصلی و ناهاری و خداحافظ تا تکرار سال دگر.اگر آرشیوی در این شهر از سی سال اخیر باقی مانده باشد متوجه می شوید که تراکت وها و اطلاعیه ها همان موارد سالیان قبل هستند فقط به لطف حضور تکنولوژی جدیدتر فُرم عرضه کار فرق کرده است.شاید امسال به لطف آنفولانزا شاهد حضور کمرنگتر دانش آموزان در مراسم باشیم.مردم که جای خود دارند.جالبه که تبلیغات شرکت در مراسم هم سال به سال کم رنگتر می شود.حضرات فقط به اطراف خود می نگرند و لابد دیدن چند پوستر یعنی حجم گسترده تبلیغات!!به راحتی می توان پاییز را ماه مدرس دانست.به لطف وجود مزارش همایش ها(تبیین آرا و نظرات شهید) و کنگره ها (جایگاه شهید در تاریخ معاصر)و جشنواره ها(خط ، عکس ، تئاتر،مستند،فیلم و...) د رحوزه تاریخ و سیاست در این دیار در سطح منطقه ای و ملی و حتا بین المللی برگزار کرد.مزار می تواند نقطه میانه طرحی برای توسعه شهرستان باشد.راه بهتر ، سالن بهتر ، امکانات بیشتر و ...و... همه و همه را می توان با محوریت این مزار به شرط داشتن اتاق فکر و جدی گرفتن ماجرا و پرهیز از سیاسی کار یو مرده باد زنده بادای مرسوم به نتیجه رساند.واقعن برای این مدعا چه کم داریم؟نیروی انسانی ،نیروی متخصص ، فضا و توجه مسولان ارشد کشور که هست چی نیست؟سی سال است که موثرترین شخصیت های این کشور به این دیار آمده اند و سخنرانی کرده اند و رفته اند .از رفت و آمد اینان حتا در موزه شهید مدرس هم خبری نیست.اراده بفرمایید و بخواهید بدانید که در فلان سال بهمان شخصیت با کی به کاشمر آمد ؟چی کفت؟چی شد؟بعید می دانم به نتیجه ای برسید حال آن که میشد کل سخنرانی ها را در قالب کتابی همراه تصاویر عرضه کرد.اینهمه شب شعر چه خروجی داشت؟یعنی نمیشد یه کتاب با محوریت شهید مدرس چاپ بشه؟نمیشد یه مستند از این سی سال مراسم تهیه بشه؟یعنی نمیشد های دیگه ای رو هم میشه طرح کرد ولی کو گوش شنوا!!بگذریم مزار شهید مدرس به تنهایی می تواند محور توسعه کاشمر باشد اگر به جایی شعار کمی به شعور داشته و نداشته مان مراجعه کنیم!
حافظ موسوی شعری دارد با عنوان قتل.با هم می خوانیم:"/نه آنقدر با تو دوست بودم /كه برای دیدنت /به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم /نه آنقدر عاشقت /كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم/با این همه /وقتی به كافه رسیدم /جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود / و پلیس ها / - در حالی كه با هم شوخی می كردند – /خط می كشیدند دورت را/تپانچه ام را در سطل زباله انداختم /گوشه ی دنجی نشستم /و قهوه ای تلخ سفارش دادم .
سلام...وقتی که شعر در شعور شاعر نمی گنجد/ باید پیاله ای برداشت / به خانقاه رفت/مستی را تجربه کرد/و هی خاطرات خرد شده را الک کرد/امروز به انداز ه دیروز به فردا می اندیشم./
یکی از دوستان رو رنجوندم.امان از این زبان سرخ!حضرتش سعی کرده بود حرفهایم را جوری که دوست داشت تعبیر کند.من هم حرفهایم را جوری که دوست داشتم می خواستم بهش تفهیم کنم.نه اون موفق شد نه من!!کلی قسم خورد و کلی قسم خوردم.آخرش سکوت بود و بعدش چن پیامک!به همین سادگی می توان یک سوتفاهم را بال و پر داد و کاه رو کوه کرد.جالب من هنوز از بابت حضور در بعضی جاها و مجالست با برخی از ما بهترون باید حساب پس بدم.رنجیدن او دوست باعث شد چن تا عذر خواهی بکنم که فکر میکنم از صد تا فحش و دشنام هم بدتر بود هم برای گوینده و هم برای شنونده!در هر حال این روزا براحتی میتوان قلبها را فصل کرد و وصل کرد!!الغرض گذشته چراغ راه آینده است.
در روزگاری نه چندان دور علی رغم اخطار دوستانی چون برگ گل ، با مجموعه ای همکاری کردم.خبطی بود که هنوز لطماتش را نوش جان می کنم.در تدوام اون لطمات امروز دوستی نصیحتم می کرد که باید اینگونه باشی و آنگونه نباشی!!دارم به این همه نصیحت آلرژی پیدا می کنم.حضرات هر چه دلشان می خواهد می گویند ولی یکسویه!!راحت با من واگویه می کنند و از شدت ترس از گفتمان با رییس آن مجموعه کذایی پرهیز می کنند.روزگار غریبی است نازنین!!
چشممان به جمال شماره های جدید دوهفته نامه های محلی کاشمر روشن شد.به دوستان آوای کاشمر پیشنهاد می کنم برای راحتی کار محققان و کاشمرپژوهان دوره ده ساله نشریه را در اختیار متقاضیان قرار دهند.وجود این دوره در کتابخانه های معظم کشور خالی از لطف نیست.در همین راستا پیشنهاد می کنم سی دی این دوره ده ساله هم تهیه شود.تهیه میکروفیلم این دوره هم خالی از لطف نیست.باید دوره ده ساله این نشریه در بخش مرجع کتابخانه های عمومی شهرستان های ترشیز کهن دیده شود.این پیشنهاد به دور از حب و بغض های سیاسی مطرح می شود.بنده خود خریدار اولین دوره هستم !!در تماسی که با دوستان این نشریه داشتم متوجه شدم که در آرشیو نشریه این مهم پیش بینی نشده است.در عصر تکنولوژی می توان این مهم را با اخذ قرارداد با شرکت های مربوطه کل نشریه را در کمترین مدت ممکن به فرجام رساند.نشریات محلی دیگر ترشیز کهن در صورتی که به آینده می اندیشند می توانند این مهم را در دستور کار خود قرار دهند.
اولین نشست خبری رییس شورای شهر بازتاب های مختلفی داشت.به نظر من ضرب المثل ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است در مورد این نشست صدق نمی کند.روایت من از این نشست بعد از حک و اصلاح توسط دوستان در روزنامه قدس (۲۸/۸/۸۸)به صورت ذیل منتشر شد: سخنگوي شوراي اسلامي شهر کاشمر گفت: ما اعضاي شورا شهر هستيم، نه شوراي شهرداري و اعضا تلاش دارند شوراي شهر را به جايگاه واقعي خود برسانند. مهندس حسيني، در اولين نشست خبري اين شورا افزود: رفع مشکلات شهر و شهروندان جز در سايه تعامل، هماهنگي و وحدت بين اعضاي شورا امکان پذير نيست. وي که بتازگي به عنوان رئيس شوراي شهر کاشمر انتخاب شده است، در ادامه با ذکر اين نکته که رفع مشکلات مردم مهمترين هدف هيأت رئيسه جديد شوراست، اظهار داشت: اعضاي شورا در قبال آراي مردم مسؤول هستند و بايد در راستاي خدمتگزاري مطلوب به شهروندان تلاش نمايند. وي در ادامه توجه به مسايل حوزه فرهنگ، توسعه ورزش همگاني، شناسايي ظرفيتهاي گردشگري، حمايت از بخش خصوصي در زمينه توسعه شهر را از جمله دغدغه هاي اصلي شورا براي 5/1 سال باقي مانده از عمر اين شورا ذکر کرد و ابراز داشت: تغيير در مبلمان شهري از مواردي است که بايد به آن پرداخته شود، در حال حاضر 2 تنديس براي ميادين غدير و شهدا خريداري شده که به زودي نصب مي شود ودر تلاشيم براي ميدان مرکزي شهر نيز طرحي ارايه نماييم. وي با اعلام خبر راه اندازي شورا و شهرداري محله در آينده تصريح کرد: طرح احداث شهرک صنعتي براي ساماندهي مشاغل مزاحم را پيگيري خواهيم کرد. حسيني در مورد انتخاب شهردار جديد کاشمر با توجه به استعفاي شهردار اين شهر گفت: شورا سه ماه پس از استعفاي شهردار مهلت دارد تا شهردار جديد را انتخاب کند. وي با اعلام خبر تشکيل کميسيون تخصصي براي بررسي نصب تاکسيمتر تأکيد کرد: با نصب تاکسيمتر و گرفتن استعلامهاي مختلف نرخ ورودي تاکسي مصوب خواهد شد.
سلام.در وبگردی هام شعری خوندم در باره سرو کشمر اثر بانویی به نام هما ارژنگي.اینکه ایشون کیه نمی دونم! خوندم که فرزند نگارگر مشهور استاد رسام ارژنگیست .وی در سال 1322 در تهران در خانوادهاي هنرمند و هنرپرور چشم به جهان هستي پانهاده است با هم این شعر را می خوانیم :در دل دشت فراخ/سربرآورده یکی سرو شکوهنده و سبز/همچو تندیس اساتیری دور/قد برافراخته چون کوه بلند/بی گزند از نفس سرد زمان/سال او گشته فزون تر ز هزار .../قامت بشکوهش، /سایه ساری ست شگرف/که هزاران رمه در سایه آن آسوده/شاخساران سترگش از مهر،/جان پناه همه مرغان بوده .../این کهنسال، سپنتا سروی ست/که در آن سبزترین روز بهار،/دست زرتشت به نیکی و بهی،/در زمین کشمر،/خود نهالش بنشاند .../به یکی اختر فرخنده که در جانش بود،/سرو بالید و فزود/ریشه افشاند به خاک/سایه گسترد به دشت/و چنان شد که گشن قامت او/ره به خورشید گشود .../قصه سروری سرو بلند،/از کران ها به کران ها بگذشت/در زمان ها و زبان ها پیچید/تا یکی روز تباه،/به خلیفه متوکل سوی بغداد رسید ... /دیو خونخوار پلشت،/برده شهوت و بیمار جنون،/تکیه گه ساخته بر مسند ظلم،/به کسان گفت که این سرو کهن،/خلق گویند عجایب شجری ست/پس بباید که به فرمان من اینک آن را/برکنیدش از بُن و در آرید به « سرمن رای» اش/تا بدان خانه نو پردازیم/کوشکی برشده، ایوان بلندی سازیم. /بیم از این گفته شوم ،/کاشمر را لرزاند/مرد و زن نالیدند: /این کهنسال ترین سرو جهان،/کِشته پاکترین یار خداست/که به هر شاخه افراخته اش، /فره ایزدی است/دست یازی به درخت ، نامبارک کاری ست. /لیک آن دیو پلید، برده شیطان بود/غافل از عدل خدا، فارغ از ایمان بود/پس، کسانش به تکاپو رفتند ... /بهر نابودی آن سرو بلند/اره چون ساخته شد،/و بساطی که ببایست چو پرداخته شد،/مرد نجار بدان سوی چو آهنگ نمود،/چهر خورشید به ابری پوشید/تندر از خشم به درگاه خدا صیحه کشید/دشت و صحرا لرزید ... /ناله آن همه مرغان پناهنده به سرو،/ضجه آن همه دام و رمه از وحشت و بیم، /آسمان را لرزاند ... /به در افتادن آن سرو گشن،/کلبه ها ویران شد/چشمه ها خشکیدند/چشم ها از سر درد، اشک خون باریدند/طایر بخت از آن دشت پرید .../آن سپنتای ستبر، چون به صد پاره شکست،/تن ویران شده اش، سر گردونه نشست/تا درآید به در دیو پلید/و قطار شتران، ناله کنان،/شانه هایش به قفا می بردند/تا سرانجام به سرمنزل موعود رسید ... /لیک این قصه تلخ،/آخر قصه نبود/شامگاهان همان روز غریب،/مست از باده و از باد غرور،/گرگ خونخواره پی عزم نشست/در دلش بود که تا روز دگر،/به تماشا برِ آن سرو رود/لیک آن شام گنه بار به فردا نرسید/دشنه تیز غلامان آن شب،/رشته عمر تباهش ببرید/مُرد و بار گنه اش ماند به دوش/روی آن سرو ندید .../وان گشن سرو بلند، قصه شد در دوران/نقش جاوید هنر،/در بلندای زمان./گوییا سرو کهن را همه جا کاشته اند/سر به خم آورده،/در دل نقش و نگار قالی/یا کُله گوشه شیرین دهنان/همگان ، در همه جا، از دل و جان/پرچم مهر ورا باز برافراشته اند.
![]()
نمی دونم با کتابکده نردبان آسمان آشنا هستید یا خیر؟پیشنهاد می کنم در برنامه هفتگی خود زمانی را برای رفتن به آنجا لحاظ کنید.مجموعه به سامانی از کتاب های مختلف را مشاهده خواهید کرد.به طو رقطع با خود تصمیم خواهید گرفت در سبد زندگی ماهانه تان بخشی را به خرید کتاب از این کتابکده اختصاص دهید .اینو به مناسبت هفته کتاب نوشتم.این روزها 120 عنوان کتاب جدید از نشر ققنوس به مجموعه اضافه شده که قابل تامل است.بخش رمان این کتابفروشی هم نسبتن به روز است.یه مجموعه تاریخ ادیان هم آورده که دلنوازه.بخش اعظم کتابکده به کتابهای روانشناسی و مباحث مرتبط با آن اختصاص داره که گویا از فروش مطلوبی هم برخورداره.مباحث فلسفی هم جایگاهی خاص در این کتابفروشی داره که به طور قطع برای علاقه مندان فلسفه جالب خواهد بود.بخش کودک هنوز چندان به روز نیست ولی این بدان معنا نیست که کتابی موجود نیست ای همچین پربدک نیست.نوجوانان هم قفسه مانندی دارند قابل تامل.کتاب های ادبی و تاریخی بسیاری در کنار کتابهای با مضامین عرفانی ترا به خود می خواند.این کتابفروشی یه وبلاگ هم داره که نشونی اش در بخش پیوندهای این وبلاگ موجوده.اهالی باغ فرهنگ ترشیز بر این کتابکده نظارت دارن .راستی این بزرگواران برآنن تا بانک اطلاعاتی از فرهیختگان دیار ترشیز تهیه کنند.شما می توانید نام و نشان خود و دوستان فریخته تان را برای ثبت د راین بانک اطلاعاتی به نشانی baghefarhang.info@yahoo.comارسال فرمایید.اهالی باغ فرهنگ ترشیز از این بانک برای دعوت ویژه افراد به جلسات مختلف بهره خواهند برد.برای افرادی که نامشان در این بانک اطلاعاتی ثبت شده باشد برنامه های فرهنگی مختلفی در نظر گرفته شده است.این برنامه ها مکاتبه ای برای اعضای بانک ارسال خواهد شد.الغرض باغ فرهنگ و کتابکده اش را بیشتر جدی بگیرید که هزاران باده ناخورده در رگ تاک است هنوز.
