تبليغاتX
واژه نویس

87/04/15

همین جوری

سلام.

۞ گوش شيطون كر و چشمش كور بالاخره شوراي شهر و شهرداري كاشمر دوباره داراي سامانه اينترنتي شدند.قبل بر اين در نيمه فعاليت دور دوم شوراي شهر يه چيزي شبيه سايت عَلم شد و عمري كوتاه داشت و دولت مستعجل بود.سايت فعلي به kashmar.org حاصل تلاش خبرگاني چون ضياء و فرمان است.دست مريزادي  نثار اين عزيزان.راستي نميدونم چرا اين سايت با نام سايت جامع و رسمي شهرستان كاشمر معرفي شده است؟شايد مطلوب‌تر آن بود كه مي‌نوشتند: سايت شوراي اسلامي و شهرداري كاشمر!!

۞ خدا مي خواست كه نماز صبح جمعه كاشمري‌ها قضا نشه!ساعت حول و حوش 33/3تا 40/3 بامداد جمعه زلزله‌اي به قدرت 3/5  در مقياس ريشتر (به نقل از منابع محلي) كاشمر را لرزاند . كدكن تربت حيدريه كانون اصلي زلزله بود.مردم بايد نماز وحشتي بخوانند و خدا را شاكر باشند كه به بلاهاي چون سرمازدگي و خشكسالي ، زلزله اضافه نشد.!

۞ گفت اول هفته است يه چيزي بنويس كه خوشمان بيايد.نوشتم :آسمان آبي است و تو آبي‌تر، نسيمي فرح بخش جاري است.ترنمي دلكش را صميمانه برايت در آغاز هفته آرزومندم.اميد را درياب منتظر توست.

گفتم :اول هفته‌است يه چيزي بنويس كه خوشمان بيايد.نوشت :دلم جز مِهر مَهرويان طريقي برنمي گيرد.هفته‌ات سرشار از مهرورزي باد.

۞ هنوز چخوف خواني ها ادامه دارد.منتظر رُمان كافه پيانو هستم كه قراره با نشريه قال و مقال از تهران برسه به دستم.

۞ شماره جديد بخارا هم عزوصول شد.اين شماره به مرحوم آدميت اختصاص يافته است.كاشمري هاي عزيز اگر طالبند امر بفرمايند چند شماره اي موجود است.نشريه سيميا ويژه ادبيات نمايشي هم موجود است شماره يك و دو!

۞ اگر مي خواهيد در كنار خانواده محترمتان لحظاتي خوش داشته باشيد كار جديد گروه آريان را از دست ندهيد.اگر سي دي تصويري اين كار (بي تو با تو) را تهيه كنيد نورعلي‌النورميشه.اين چند روز كه خوراك ماشين و منزل شده آريان چهار به خصوص قاصدك و كريس دي برگ!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/11

یه سفر و یه تبریک و باقی قضایا

سلام

سفر بهانه‌اي خوب و خوش براي دل‌كندن از روزمره‌گي‌هاي تكراري است.

عصر 5 شنبه راهي مشهد شديم.

زيارت  و ديدار از يك مريض بستري در بيمارستان و بدرقه مسافري كه راهي كربلاست و گشتي در بازار و رفتن به كتابفروشي‌هاي چهارراه‌دكترا.

(الانه كه منتقدان پرمشغله اين كمترين اشارتي به پُزهاي روشنفكريم بكنند!!به احترام اين فرهيختگان از مجله‌ها و كتاب‌ها سخني  چندان به ميان نمي‌آورم!!!)

جمعه هم اختصاص يافت به جمعه بازار كتاب و ديد و بازديد و حكايت صله رحم و شنيدن گِله‌ها!اين‌كه چرا كم به مشهد مي‌رويم و به خانه اين و آن كم سر مي‌زنيم.

روز دوشنبه از مسير نيشابور برگشتيم جايتان را خالي كرديم در  قدمگاه ، مزار خيام و عطار و منطقه شادياخ و در يك كلام در دالان تاريخ.

آقا دنبال رُمان كافه پيانو جناب جعفري گشتيم نيافتيم.

برايم اقبال كتاب‌خوان ها به اين رُمان جالب بود.از جناب جعفري خواستم تا كتاب را برايم بفرستد فعلاً كه نفرستاده است. همين !!!

در ضمن به دوستان تهران‌نشين اعلام مي‌شود خودشان را براي فرستادن يك نسخه از اين رُمان دچار زحمت نكنند.!!!!ناشر اين اثر نشر چشمه است در حوالي كريم خان زند!!!

بالاخره گيرش ميارم.!

يه نكته براي من شهرستاني تلخه .براي پيدا كردن يه كتاب  به مشهد مي‌آيي.بايد اين كتاب كه اتفاقاً نويسنده‌اش هم ساكن مشهده به راحتي تهيه شود ولي نمي‌شود.

اين همون نكته تلخه.به اين تلخي اضافه كنيد نشريات و كتاب‌هاي كه در مشهد هست و در كاشمر نيست.جاي يه كتابفروشي باحال در كاشمر خاليه.

يكي از دوستان به فضاي مجازي اينترنت در ديار كاشمر اشاره كرد. هجمه‌ها و تاييدها و نقدها براي او جلوه‌اي خاص داشت.

مشخص شد كه اين بنده‌ي خوب خدا تصور مي كند اكثرمردم اين ديار اهورايي صبح تا شب پاي اينترنت نشسته‌اند و دارن مطالب خوب يا بد را مي خوانند و براي هم در باره صحت و سقم اين مطالب گفتمان مي كنند.

بعيد مي دانم كه ضريب نفوذ اينترنت در اين ديار از دو درصد بيشتر شده باشد.در اين دو درصد هم بيش از 5 تا ده درصد دغدغه خواندن وبلاگ ها را دارند.الباقي به جستجو مي‌پردازند  و چت‌رُوم‌ها را مزين به حضور خود مي كنند!تازه از اين درصد هم بخشي اندك به زنده‌بادها و مرده‌بادها توجه مي‌كنند.

خودمان را فريب ندهيم.به ميانگين شمارشگرهاي وبلاگ ها و سايت‌هايمان مراجعه كنيم.نتيجه جالب است.در بهترين حالت روزي سي نفر!تازه بسياري از مراجعين وبلاگ‌ها الزاماً كاشمري نيستند.در هر حال آماري غير رسمي ردو بدل شد.لبخندي زد .

به سهم خود به آقايان ؛دكترسيد مجتبي علوي ، مجتبي روزگاري و مهندس مجتبي نوريان مسئوليت‌هاي جديدشان راتبريك عرض مي‌كنم.

اين سه مجتبي به ترتيب به عنوان ؛ مدير كل روابط عمومي وزارت اقتصاد و دارايي ، مسئول روابط عمومي مجمع نمايندگان خراسان رضوي  و دبير صفحه  ايران روزنامه خراسان منصوب شده‌اند.

به نوريان عزيز شصت سالگي روزنامه خراسان را نيز تبريك عرض مي‌كنم.انشاء‌الله شاهد صدسالگي اين روزنامه باشيم.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/04

در محضر چخوف

سلام.هنوز اسير چخوف هستم. آميزه‌اي ازشيريني و تلخي روحت را قلقلك مي‌دهد. براي آشنايي بيشتر با چخوف نازنين به اين جا و آن جا سرك مي‌كشم.حس خوشي دارد خواندن در باره چخوف.يه جورايي آيينه روزگار ماست.

چخوف از هنرمندان انتظار دارد كه جسور باشند چون جسارت و استعداد، دو روي يك سكه است . در جايي مي‌نويسد : استعداد همچون عنصري نيرومند عمل مي كند، به سان توفاني است كه سنگ‌هاي سخت را مي شكافد، استعداد توانايي عظيمي است كه قادر است به افق هاي دوردست و ستيغ بلندآفرينندگي دست يابد و چنانچه رشته هاي انساني از آن گسسته شود به نيروي سهمگيني بدل مي شود كه همه چيز را به نابودي مي كشاند.

 چخوف بي هدفي هنرمند را همچون يك بيماري بدخيم ، خطرناك مي دانست .در اين رابطه معتقد است : هدف نداشتن براي هنرمند از طاعون هم بدتر است ... همه نويسندگان خوب و پرآوازه در يك خصلت مهم مشترك هستند؛ آنان مي كوشند به جايي راه پيدا كنند و خوانندگان را به دنبالشان بكشند. خواننده نيز با تمام وجود چونان روح پدر هملت ، حس مي كند به ميل خود راهش را انتخاب كرده و به دنبال نويسنده راه مي افتد. بهترين راه ها و پسنديده ترين هدف ها، واقع بينانه ترين آنهاست . راهي كه زندگي را آنطور كه هست تصوير مي كند. چون آنچه را كه آنان توصيف مي كنند از خرد و آگاهي شان سرچشمه مي گيرد. خواننده از لابه لاي سطور نه تنها زندگي آن طور كه هست ، بلكه آن طور كه بايد باشد را نيز حس مي كند و مجذوب افق هاي روشن آن مي شود. ولي نويسندگان بي هدف و ناتوان زندگي را آن طور كه هست در سكون و سكوت به خواننده مي‌نمايانند. چون خود چونان كالبدي بي جان مي‌مانند. آنان روحي پژمرده دارند و هرگز هدفي را تعقيب نكرده و نخواهند كرد!

لئون تولستوی در دفتر خاطرات خود مي‌نويسد : خوشحالم که چخوف را دوست دارم،قصه‌ها و نمایشنامه‌های چخوف از کارهای کمیابی است که انسان دوست دارد آنها را دوباره بخواند.بزرگان داستان وادبیات قرن نوزدهم و اوایل بیستم روسیه، یعنی داستایوسکی، تولستوی، پوشکین، تورگینف و گوگول، همه از خاندان‌هایی نجیب‌زاده بودند که علاوه بر ذوق هنری و استعداد نویسندگی از چیزهای دیگری هم بهره می‌بردند. آنتوان اما از خانواده‌‌ای بود که در آن روزگار روسیه سرف نامیده می‌شدند و از محروم‌ترین دسته‌های جامعه بودند. پدربزرگ چخوف سال‌های زیادی را همراه خانواده‌اش در خدمت ارباب‌های دوره‌ای زمینی سپری کرد که دست به دست فروخته می‌شد و همه کارهای کشاورزی و دامداری را برای آنها انجام می‌داد. پدربزرگش آزادی خانواده‌اش از این بردگی محترمانه را آرزو می‌کرد و بعد از سالهای سخت توانست آن را به مبلغ سه‌هزار و پانصد روبل که آن روز پول زیادی به حساب می‌آمد، از آخرین اربابش بخرد.

دشواریهای جدانشدنی زندگی در خانواده‌ای از طبقات اجتماع سرف اسباب تفاوت نوع نگاه او با نویسندگان مشهور زمانه او شده و در بیشتر داستانهایش از کاخ بزرگ و زیبای جماعتی که دور یا نزدیک به خاندانهای حکومتی مربوط می‌شوند و از قافله بهترین و مهربان‌ترین مردم روی زمین‌اند، خبری نیست.

در يادداشتي براي يكي از دوستانش مي‌نويسد :آنچه نویسندگان اشراف‌زاده به رایگان به دست می‌آورند، کسانی که در طبقه‌های پایین‌تر جامعه به دنیا آمده‌اند، با از بین رفتن جوانی کسب می‌کنند. سعی کن داستانی بنویسی درباره مردی جوان، نوه یک برده که پیش از این شاگرد مغازه، خواننده دسته ک‍ُر کلیسا و روزهایی دانشجو بوده و تربیت شده تا سلسله مراتب را محترم بداند و دست کشیشها را ببوسد، افکار دیگران را بپرستد، برای هر قطعه نان شکرگزاری کند، شلاق بخورد، بدون کفش زمستانی در برف پیاده‌ برود و خود را برای تدریس به مدرسه‌ای برساند. داستانی بنویس درباره اینکه مردی جوان چطور بردگی پدرانش را قطره‌قطره از خود بیرون کرد و یک روز صبح که از خواب بلند شد، دید که در رگهایش نه خون یک برده، که خون یک آدم واقعی جریان دارد.

چخوف تا شانزده سالگی در مغازه بقالی پدرش شاگردی کرد و وقتی پدر به‌خاطر ورشکستگی همراه خانواده، راهی مسکو شد، در شهر خود ماند تا به تنهایی و با همت خود زندگی کند.ورود به دانشگاه، برای کسی مثل چخوف که از خانواده فقیری بود، به سادگی به دست نمی‌آمد. تحصیل هزینه داشت و پرداخت هزینه تحصیل برای خانواده‌ای که پس از ورشکسته شدن پدر در فقر به سر می‌برد، به شوخی بی‌مزه‌ای بیشتر شبیه بود. آنتوان توانست، بورس تحصیل در رشته پزشکی را به دست آورد و نزد خانواده‌اش در مسکو برود. چخوفها در زیرزمین نم‌داری زندگی می‌کردند که دیوارهایش از دوده سیاه شده بود و در محله‌ای بدنام از پایتخت قرار گرفته بود. اداره خانواده را به عهده گرفت و ضمن ادامه دادن درسهایش در دانشکده طب، پیش خود فکر کرد: چطور می‌توان برای گذراندن زندگی، پول به دست آورد؟ چخوف بعدها گفت، نمی‌داند چرا پزشکی را انتخاب کرده، اما هیچ‌وقت از این کار پشیمان نشده است!

به جای شرکت در کلاسهای قصه‌نویسی و آموختن بحثهای کلاسیک و تظاهر به نویسندگی، تعدادی از مجله‌های مسکو را خرید تا ببیند آنها چه چیزهایی چاپ می‌کنند. آنتوان این روزها، نوزده سال داشت. می‌گویند چخوف حتی آن زمان که به نویسنده‌ای استاد تبدیل شده بود، اگرچه زیاد می‌نوشت و کارهایش را به سرعت تحویل می‌‌داد، روی نوشته‌هایش مثل یک کارگر ساختمان کار می‌کرد و کلمه‌‌هایش را هزار‌بار جابه‌جا می‌کرد و آنها را با چکش به شکلی درمی‌آورد که می‌خواست.

بنویس، تا می‌‌توانی بنویس. آن‌قدر بنویس که انگشتانت بشکند. این شعار چخوف در کار خود بود و آن را روزی در سال 1886 برای دوستي نوشت. کسانی که در دوران چخوف زیسته‌اند، او را جوانی دیده‌اند که در کوچه‌ها، بازارها، مزرعه‌ها و همه محیط‌های زندگی مردم جست‌وجو می‌کرد و حرکات زندگی را با ادبیات ویژه و روانی می‌نوشت.

او متهم است که مشهورات مورد علاقه داستان‌نویسان را رعایت نکرده و برای کسانی که داستان را مربوط به اتفاقها و آدمهای مهم تلقی می‌کردند و در ادبیات به‌دنبال ارزشهای تبلیغی نظام حاکم می‌گشتند، اصلاً نویسنده توانایی نبود.

چخوف را عده‌ای نویسنده‌ای ناراضی معرفی کرده‌اند که بدبین است و همه چیز را سیاه می‌بیند. او خود این سخن را نمی‌پذیرد و با وجود شکایتی که از اوضاع زمانه و نحوه زندگی بسیاری از مردم دارد؛ دست از بذله‌گویی برنمی‌دارد. هیچ‌کس بهتر از چخوف، شکست طبیعت آدمی را در تمدن جدید نشان نداده است. او ورشکستگی انسان فهیم را با حقارت زندگی دیگران برابر می‌داند. و این‌طور نشان می‌دهد.

  

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/01

اعتراف چخوف

سلام

اين جناب آنتون پاولويچ چخوف هم آدم باحال و پركاري بوده ، بنده ي خدا طي 44 سال عمر و در عرض 24 سال نويسندگي قريب 600 داستان كوتاه ، صدها مقاله و يادداشت ،

ده ها نمايشنامه  و هزاران نامه (12 جلد به نامه هاي او اختصاص يافته است ) نوشته است.در داستان هايش با افرادي روبه رومي شويم كه هر روز در اطرافمان ديده 

مي شوند.شخصيت هاي موجود درداشت هاي كوتاه ي چخوف نوعي همذلا پنداري را در آدم زنده مي كند.تو گويي همين ديروز يا امروز يكي از اين شخصيت ها را در يك كوچه پايين تر يا در مغازه اي در محله كناري يا اين و آن ور ديد ه ايم! تو گويي خودمان هم از جنس آنانيم! داستان « اعتراف » (نوشته شده در سال1882) حكايت جواني 39 ساله به نام ماكار بالداستف است(بالدا به روسي يعني ابله و كندذهن).او در نامه اي به دوستش عنصر پيشامد را علت اصلي ازدواج نكردنش ذكر مي كند.15 بار تا مرز ازدواج پيش رفته و هر بارحادثه اي طنزاميز مانع امر خير شده است.

چخوف در بخشي از اين داستان از زبان قهرمان اثر مي نويسد:... در دنياي ما همه چيز تابع پيشامد است ، از حوادث فرمان مي برد و راستي كه پيشامدها چه زورگو وقلدرند.

در ادامه داستان مي خوانيم :حرفه من نويسندگي است.اي آتش مقدس است كه خدايان در سينه ام افروخته اند و معتقدم كه حق ندارم  دست به قلبم ببرم.من كاهن آپولن هستم...هر تپش قلبم ، هرآهم ، يك كلام تمام وجودم وقف محراب الهه هنر است.مي نويسم مي نويسم مي نويسم كافي است قلم را از دستم بگيرند تا بميرم.

در بخش ديگر از اين داستان مي خوانيم : كره خاكي براي هنر جاي مناسب نيست.نويسنده يك يتيم ابدي ، يك مطرود ، يك كودك بي دفاع و يك گوسفند قرباني است.من نوع بشر را به دو دسته تقسيم مي كنم؛ نويسنده ها و حسودها.دسته نخست مي نويسد اما دسته دوم از حسادت مي ميرد و به دسته اول نسبت هاي ناروا مي دهد من از دسته حسودها مرده ام ، مي ميرم و خواهم مُرد!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/03/28

ده یادداشت برای چخوف نازنین

سلام. خواندن دوره آثار چخوف (ترجمه استپانيان) منجر به تهيه چند يادداشت شد.با هم مروري داريم بر زندگاني چخوف نازنين . به قول تورج چه خُوفي دارد چخوف خواني!!

آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ م متولد و در سال ۱۹۰۴م ، يک سال قبل از انقلاب اول روسيه ، بر اثر ابتلا به بيماری (آن زمان علاج ناپذير سل ) در اوج شکوفايی هنری ، در غربت جوانمرگ شد. چخوف را مي‌توان نويسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسيه قبل از انقلاب نام گذاشت . از جمله خلاقيت های او اين است که بدون جانبداری از هر نوع ايدئولوژی ، خالق ادبيات اجتمايی و انتقادی گرديد .

آثارش آينه پايان جامعه فئودال اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جديد مي‌دهند .عده ای او را ناتوراليست ، سمبوليست ، رئاليست ، ويا امپرسيونيست مي‌دانستند . چخوف خود را وقايع نگار اواخر قرن ۱۹ حکومت تزاری به حساب می آورد . چخوف در طول عمر کوتاهش ، پزشکی نيکوکار بود که وقتش را صرف ادبيات انساندوستانه و درآمدش را خرج کارهای خيريه در روستاها ، از جمله ساختن مدارس می نمود . زندگی چخوف مصادف با دو اتفاق مهم تاريخ روسيه شد . سال تولدش يک سال قبل از آزادی برده وار دهقانان و لغو خريد و فروش آنها توسط ارباب و زميندار بود . سال مرگش ، يکسال قبل از انقلاب اول روسيه بود که به شکست انجاميد

اولین اثر چخوف در روزنامه فکاهی «استروکوزا» انتشار یافت و در عرض هفت سالی که در دانشکده طب به تحصیل اشتغال داشت چهارصد اثر مختلف از داستان، رمان و یادداشت و مقاله و غیره انتشار داد .چخوف حدود400داستان کوتاه و 6 نمایشنامه بلند نوشت . بیش از 70فیلم براساس نمایشنامه ها و داستان‌هاى وى ساخته شده‌اند. قهرمانان اصلى نمایشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاکان کوته فکر و آريستوکرات هاىکوچک تشکیل می‌دهند. داستان‌های کوتاه او قسمت هایى غیرقابل قضاوت ، بدون پایان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد تکان دهنده از زندگى را بيان می‌کنند.

این داستانها، امروزه هما‌‌ن‌قدر جدید و مبتکرانه هستند که یک قرن پیش بوده‌اند.

پزشکان، شخصیت هاى برجسته داستان‌هاى چخوف را تشکیل می‌دهندکه البته همیشه تحسین نمی‌شوند. چخوف در باره زندگي ادبي‌اش مي‌گويد : بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تأثیر مهمی بر آثار ادبیم داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده است و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است. ارزش حقیقی این علم و تأثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند و بعلاوه تأثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات بر کنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده است کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته است اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرفنظر کرده ام.

ماکسیم گورکی در مورد او مي‌نويسد: انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند.

 همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. پیشاپیش این مردم محزون وتیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید: دوستان من بد زندگی می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است!

چخوف آدم‌هايي را به ما نشان مي دهد که درک درست و روشني از موقعيتي که در آن دچار شده اند، ندارند و در ارتباط با يکديگر دچار سوئتفاهم اند. آدمهايي که هريک در پيله محدود و حقير خود گرفتار و براي شکستن اين حصار و ارتباط با ديگران ، هزينه هاي سنگيني مي پردازند، هزينه اي که به تراژدي منجر مي شود، هنر بزرگ چخوف تلفيق اين طنز و تراژدي است. ايجاز عنصر ديگر داستان هاي چخوف است. هيچ چيز در آثار چخوف زايد نيست و سرسري به کار گرفته نشده است. در اين باره خودش چنين مي گويد: اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار بياويزم در پرده دوم يا سوم حتما تير آن را خالي مي کنم. چخوف داستان نويسي حرفه اي و تمام عيار است.نام داستان کوتاه ناخودآگاه ، نام چخوف را به ذهن مي آورد. گويي داستان و چخوف با يکديگر عجين شده اند. شخصيت هاي داستان هاي چخوف گرايش به نوعي تنهايي و جداافتادگي عمدي دارند. آدمهاي او در داستان داراي نوعي حرکت دروني به جاي حرکت بيروني هستند.

آغاز كار چخوف مصادف با پايان كار آخرين نسل نويسندگاني بود كه عصر عظمت و شكوه ادبيات روسي را، رقم مي‌زدند ) نسل تولستوي و داستايفسكي( زماني كه چخوف شروع به انتشار داستان در مجلات فكاهي كرد، تولستوي به دوره‌ايي از زندگي‌اش رسيده بود كه ديگر رمانهاي بزرگش را قبول نداشت و آثاري مذهبي ـ تعليمي مي‌نوشت. داستايفسكي نيز در 1881، اندكي پس از انتشار نخستين داستانهاي فكاهي چخوف، درگذشت. «ايوان تورگينف» هم در 1883 درگذشت. بدين ترتيب زندگي هنري چخوف همچون پلي است ميان پايان عصر زرين ادبيات روسي، يعني عصر رمان‌نويسهاي بزرگ، آغاز عصر سيمين ادبيات روسي كه مقارن نهضت سمبوليستي، روسي است.

نثر چخوف از سنت «رئاليستي» نشأت گرفته و از نثر تغز‌ّلي نو و تا حدودي ماليخوليايي تورگينف نيز تأثير پذيرفته است. اما چخوف در محدوده اين سنت نماند، پيش‌تر رفت و فرمهايي اساساً نو، پديد آورد كه از آن جمله مي‌توان داستان كوتاه بي‌پيرنگ را نام برد. در سنت ادبيات اروپاي غربي نزديك‌ترين بستگي و خويشاوندي چخوف با «گي دوموپاسان» است كه چخوف از او هنر ايجاز و پايان شگفتي‌‌آور را فرا گرفت؛ اما جنبه‌هاي شاعرانه و نمادين داستانهاي چخوف از خودش است.بسياري از نويسندگان اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم روسيه، چهره‌هايي بس متفاوت چون «ايوان بونين»، «آلكساندر كوپرين» و حتي «ماكسيم گوركي» را مي‌توان از دنباله‌روان چخوف به حساب آورد. حتي در ميان نويسندگان انگليسي زبان، شايد «كاترين منسفيلد» به پيش از همه وامدار چخوف و نثرش باشد. چخوف، هم از نظر فرم و هم از نظر مضمون، بر «فرانتس كافكا»، «آلبر كامو»، و پديداري «رمان نو» در فرانسه تأثير گذاشته است.

نمايشنامه‌هايي كه او نوشته است، به نوبة خود، انقلابي و تحول‌آفرين و از بسياري جهات، مانند داستان‌هايش، پر از راهگشايي‌ها و نوآوري‌هاي هنرمندانه بودند. آثار نمايشي چخوف را معمولاً به دو دسته تقسيم مي‌كنند؛ نمايشنامه‌هاي ماجرايي‌ِ سنتي كه در آنها ماجراها بر روي صحنه و جلوي چشم تماشاچيان به وقوع مي‌پيوندند و نمايشنامه‌هايي با ماجراي غير مستقيم، كه ماجراي بيروني بر صحنه بسيار اندك است و فقط نتايج ماجراهايي كه بيرون از صحنه، در جايي ديگر، رخ داده است نمايانده مي‌شود. بسياري از آثار نمايشي اوليه او كمديهاي تك‌پرده‌ايي هستند كه شباهت‌هاي بسيار با داستان‌ها لطيفه‌ مانند اوليه‌اش دارند و درواقع برخي تنظيم نمايشي همان داستانها هستند. بقيه نمايشنامه‌هاي او جدي و حتي مي‌توان گفت تراژيك‌اند.
خوانندگان امروزی داستان‌ها، نمايشنامه ها و نوول های چخوف ، از مدرن بودن و امروزی بودن آنها تعجب ميکنند . در زمان شوروی سابق ، چخوف در کنار پوشکين ، تولستوی و گورکی ، يکی از محبوب ترين نويسندگان آن سالها بود . چخوف با آثار کوتاه و مينياتوری خود وارث رئاليسم دوران گذشته گرديد . ماياکوفسکی شاعر شورشی شوروی ميگفت : زبانش ساده ، قاطع ، کوتاه و روشن بود ، مانند جملات عاميانه دلخواه ما يعنی : روز بخير ، يا بفرمايی يک استکان چای . هر جمله او خود داستان کوتاهی است . چخوف هنرمند شکاک و منتقد زمان تزاری است . او در آثارش به طرح پرسش می پردازد بدون اينکه جوابی ايدئولوژيک يا اخلاقی پيشنهاد کند .به نظر بعضی از کارشناسان ادبی ، چخوف با کمک نمايشنامه های مدرن خود ، راهگشای تاتر پوچگرا و ابزرد اروپايی نيزگرديد

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/03/25

وبلاگ نویسی

سلام

از دوستي معناي وبلاگ را پرسيدم گفت: وبلاگ همان چيزي است كه شما فكر مي كنيد .در ظاهر وبلاگ يك صفحه از وب است با آدرسي مشخص براي روزمره نويسي! وبلاگ به يك دفتر سفيد شبيه است .خيلي از وبلاگ ها به خاطرات روزمره مي پردازن . خيلي هاشون مطالب علمي و ادبي مي نويسند . بعضي هاشون شبيه تريبون عمل مي كنند .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/03/22

7 بعلاوه یک

سلام

þ كاظم  وزان خوشحال وفكور از مكه برگشته است.طبق  قرار در محل مزار الياس پسرش در باغمزار حاضر مي شويم.صحنه غم انگيزي است.مادر و خواهر الياس اشك بر چشم دارند.با حاج كاظم روبوسي مي كنم.لحظات خاصي است.وقت نماز مغرب است.فضا معنوي است.همسرم از قول همسر كاظم مي گويد كه : مكه باران مي آمد.در لحظه باران خواندن دوركعت نماز زير ناودان طلا يعني كُلي خير و بركت.براي شام بايد برويم تالار سي گُل .مي رويم.موقع برگشت دختركانم مي گويند:چي مي شد اگه يه بار ديگه خونوادگي بريم مكه و مدينه؟!ايام شهادت زهراي اطهر(س) خانوادگي مكه بوديم يادش به خير.

þ بالاخره به لطف سيد حمید(محمد) حسيني چشممان به جمال مجله راه روشن شد.بروبچ تحريريه چهارم سوره بعد اخراجشان اين نشريه را راه انداخته اند. شماره يكش را خواندم. مربوط به زمستان 86 است.مقاله حسيني عزيز خواندني بود.خواندني تر مي شد اگر چيزهاي ديگري هم مي نوشت كه بماند.نشريه جالبي است.داعيه ايجاد جبهه مطالعات فرهنگي انقلاب اسلامي را دارد.نمي دانم چرا با خواندن مطالب اين شماره و تورق شماره سه اش یاد غلامرضا عيدان افتادم.

او به گمانم اينك در هلند زندگي مي كند. آويني یادت به خیر.

þ شماره سوم مجله تازه نيز زيارت شد.افخمي سردبيرش است.چنگي به دل نزد.البته  از مطالب مربوط به بولگاكف ، ملك مطيعي ، گلپايگاني و سامي يوسف خوشم آمد.چرا احساس كردم كه اين نشريه مي خواهد اداي شهروند امروز را در بياورد؟

þ شماره 49 شهروند امروز يواشكي داره چشمك مي زنه! سه روزه كه با شوق

مي خوانمش. با محمد طاهري عزيز (دبير اقتصاد نشريه) تماس مي گيرم.خسته است و شاد.پارادوكس اين نشريه جلوه اي خاص دارد.بايد صبح يك ساعت زودتر بيدار شوي و شب يك ساعت ديرتر بخوابي تا مجله بخش خصوصي كشور را به راحتي هضم كني.

ممد جان خسته نباشيد.اميد كه اميدوار باشيد.

يواشكي بگم كه هنوز اسير شماره هاي40 تا چهل و هشتم!!

þ گفتم يه كتاب معرفي كن تا در اين وانفسابخوانم ؛ مجموعه آثار چخوف را معرفي كرد.حالا جلد اولش شده آذين ميزكارم.شادروان سروژ استپانيان مترجم اثر است و نشر توس ناشر آن.اين جلد به داستان هاي كوتاه اين پزشك اديب روس اختصاص دارد.

þ گفت اگه مي خواهي از ادبيات امروز آمريكا لذت ببري كتاب سه گانه ي نيويورك اثر پُل اُستر را بخوان.اين كتاب به اون كتاب تكيه داده.مجله ها فعلن جذاب ترن!

þ مدت هاست دستي به سر و گوش اين كاست ها نكشيده ام.بايد اول ليستي ازآثار استاد شجريان تهيه كنم.يكي از كاست ها را بر مي دارم تابذارم توي ضبط .صدا صداي يكي ديگه اس.داود سرخوش خواننده افغاني در مجموعه شجريان چه مي كند؟...از راه دور آمدي خسته نباشي مانده نباشي.دل به گلستان آتش به زمستان.مُشك ختن بر تنت ...خنده ام

مي گيرد.تا قاب آن يكي را بيابم  كاست پري خواني را داخل ضبط مي گذارم.

خواننده حسين بختياري با صداي خسرو شكيبايي.

þ يه توصيه به وبلاگ نويس هاي خوب ديار ترشيز:به جايي مخالفت و توهين از نقد و نقادي استفاده كنيد.بعضي ها خيلي عصباني شده اند.

برخي مغموم و برخي جسور.به فكر دنيا و آخرتتان توامان باشيد.

يك كم لبخند مثل فلاني، يك كم صبر مثل آن دگري ،يك كم درايت مثل بعضي ها و يك كم دورانديشي  بد نیست.

چه بسا مخالف امروز موافق فرداشود و بالعكس !!وقوع این مسئله خالي از لطف نيست.خدايا ما را از وسوسه شياطين نجات بده آمين.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •