X
تبلیغات
واژه نویس

چهارشنبه 27 فروردین1393

از ارضت تا فدافن

سلام. گویا قرار بود بهروز ار روستای ارضت با اولین پرواز به روستای فدافن بیاید. نیامد. خط هوایی گرگان به کاشمر هنوز کلنگ نخورده است. هنوز قطاری از گرگان به سوی کاشمر حرکت نمی‏کند. هنوز فرودگاه کاشمر رویایی وهم‏آلود در هوایی مه‏گرفته است. این شعر واره به بهروز عزیز تقدیم می‏شود:

 

باد می‏وزد

برگ‏های دفتر خاطراتم ورق می‏خورد

قطاری نعره‏کشان سر می‏رسد

از میان برگ‏ها عبور می‏کند

من دراین صفحه‏ام، روبروی تو

و تو در آن صفحه، محو نبودن من

رد قطار باقی است

ولی افسوس، دیار من  نشانی از قطار ندارد

ایستگاهی برای انتظار ندارد

اینک باد نمی‏وزد

قطار در ذهنم نعره نمی‏کشد

در سکوت ایستگاه

دفتر خاطراتم شده

 باغ بی برگی

نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 26 فروردین1393

چرا رفتی

 سلام.

خسته‏ای. دلت می‏خواهد اسیر موسیقی شوی. صدای همایون شجریان گوش‏نواز و دل‏انگیز است. آلبوم « نه فرشته‏ام، نه شیطان» ترا به خود می‏خواند. به ترانه « چرا رفتی» می‏رسی. سیمین بهبهانی سراینده این شعر است. کمی تا قسمتی از خستگی‏ات رفع شده است. ساعتی بعد در باره این ترانه با دوستی همکلام می‏شوی. از سر شوق نظرت را به موزیک ویدئوی در باره این ترانه جلب می‏کند. کاری از باران کوثری. خستگی‏ات بیشتر رفع می‏شود.

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

 


برچسب‌ها: ترانه
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 فروردین1393

یک ویلا و انصراف از یارانه

سلام. یه بَنِر شیک و شکیل رو نرده‏های شورای شهر جا خوش کرده مبنی بر اینکه حضرات ویلانشین عزم جزم کرده‏اند که یارانه نگیرند. خسته نباشند. مگر تا حالا می‏گرفتند؟ این حضرات ابوالمشاغل مگر چقدر زیر خط فقرند که دور قبل یارانه می‏گرفتند؟ لابد پاسخ ساده است. دور قبل یارانه همگانی بود اینان هم جزو همگان. لابد اینان یارانه‏شان را صرف کمک به ایتام و مستحقان و امور فرهنگی و کمک به جاهای مختلف می‏کردند. با تمام این حرفها باس به حضرت مرحبا گفت.

دل کندن از یارانه دل شیر می‏خواهد که شُکر خدا حضرات دارند. از زبان ویلانشینان شورا در باره یارانه می‏توان نوشت: «لبریز الفبا، آکنده از واژه!، اسیر ترسی ابدیم. وقتی به  یارانه می‏رسم زبانم می‏گیرد. لکنت زبان؛ بدترین درد من و اهالی این حوالی است».


برچسب‌ها: شورای شهر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 فروردین1393

یک چیز کم است!

سلام

یک چیز کم است. همه چیز هست. واژه‏ها در رقصند. قلم و کاغذ هست. شرکت پست هم فعال است. نوشتن کاری ساده‏ است. می‏نویسی و کلی کاغذ را مچاله می‏کنی و با دقت به میانه سطل زباله پرتابشان می‏کنی. می‏دانی نوشتن دردی را درمان نمی‏کند.

یک چیز کم است. همه چیز هست. این لب‏تاب، این تبلت، این گوشی همه به اینترنت وصلند. ایمیل هست.  فیلترشکن هم هست. ولی با این همه ضرباهنگ برخورد انگشت بر دگمه‏های کیبورد تکراری شده‏اند. ایمیل هم هست ولی می‏دانی  عالم مجازی اینترنت هم دوای درد نیست.

 یک چیز کم است. همه چیز هست. آلبوم عکس را بر می‏داری تمام لبخندهای دروغین را پاره می‏کنی. اخم‏های این آلبوم خواستنی‏تر هستند چون واقعی‏ترند. ژست‏های تهی از احساس را باید پاره کرد. آلبوم هم با همه نوستالوژی‏های که دارد درد تو را درمان نمی‏کند.

 همه چیز هست و یک چیز کم است. واژه‏ها به اداراک نبودن تو عادت کرده‏اند. این قلم و این کاغذ هم به ادراک واژه رسیده‏اند. عالم مجازی اینترنت هم می‏داند که هیچ نمی‏داند.همه چیز هست و یک چیز کم است و آن نبودن هر روزه توست. درد؛ تکرار ادراک فراق و فراق و فراق است. درد؛ تکراری شدن نبودن توست. درد؛ بودن همه چیز و نبودن یک چیز است آن هم تو!


برچسب‌ها: تو
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 18 فروردین1393

حکایت نخندیدن و خسته شدن

سلام.

برای خسته بودن بهانه زیاد است. برای سردرد داشتن بهانه زیاد است. بی‏بهانه  خندیدن سخت شده است. به هر سو که بنگری بهانه‏ای برای خسته شدن خودنمایی می‏کند. حساس شده‏ایم و در عین حال پوست کلفت . برج عاج نشین شدیم. در شعاردادن مدرک فوق دکترا داریم و یه جورای پروفسور محسوب می‏شویم. تمام توجه‏مان به انواع مُدهاست. چشم هم چشم شدیم. رفتار و کردار و پندارمان تابع مُد روز و شب است. می‏خواهیم بی توجه به خود، خودمان را به دیگران نشان دهیم. طاووس علیین شدیم. در شناخت عیوب دیگران ساعت‏ها غیبت می‏کنیم و در خودشناسی لنگ می‏زنیم. مبل و ماشین و منزل و پول و سهام و ارز و طلا و یارانه و انواع سبدها و چیزهای از این قبیل شده‏اند قبله آمال ما.

برای خسته بودن بهانه زیاد است. ساده بودن و ساده زیستی سکه رایجی نیست. روز به روز بیشتر از پیش به خودمان از زاویه دید دیگران می‏نگریم. قد می‏کشیم. شاسی بلند سوار می‏شویم. قفسه کتابخانه‏ برابر رنگ دکور و پرده و مبل و ال ای دی و شومینه و قالی دست بافت پذیرای کتاب‏های رنگاوارنگ با جلدهای ضخیم و شکیل می‏شود. بدمان نمی‏آید وبلایی در فلان جا داشته باشیم و کلکسیونی از گذرنامه ‏های تاریخ مصرف گذشته داشته باشیم که مثلن پُز بدهیم که جابلقا و جابلسا رفتیم و در این ساحل یا آن کوه گام زدیم و با این بازیگر و آن بازیکن و بهمان خواننده عکس یادگاری گرفتیم.

برای خسته بودن بهانه زیاد است. کافی است بخواهی از قافله عقب نمانی. باید سگ‏‏دو زدن را یاد بگیری. کمی تمرین می‏خواهد. از مشق شب ساده‏تر است. کمی زمان می‏خواهد. کلاس ایروبیگ یادت نره. یک سگ کوچولو هم بگیر. سعی کن خانه‏ای داشته باشی که استخر و جکوزی و سونا داشته باشد.از ماهواره غافل نشو. از شبکه‏های اجتماعی یادت نره. باید تبلت و گوشی موبایل و لب تابت به روز باشد. خودت باید به روزتر باشی. باید یک ورزش باحال یادبگیری. اسکواش بد نیست. گلف و بیلیارد و بولینگ هم کلاس داره.گوشه چشمی هم به پاراگلایدر و ژینت بال و مسابقات رالی و اسب دوانی هم داشته باش.

برای خسته بودن بهانه زیاد است و پول کم و عقل معاش دچار نقصان. خلاصه با حیرت نظاره‏گر انواع دگردیسی‏ها شده‏ایم. اهل نوستالوژی شدیم بس که داشتنش مُد روز است. در این میان از سنت هم نباید غفلت کرد. داشتن انواع عتیقه‏ها در دکور خانه کلاس دارد. یک سماور ذغالی نیکلا با یک قوری چینی دارای نقش ناصرالدین‏شاه و دوازده استکان کمرباریک با نعلبکی گل سرخ و سینی زیرش. یکی دو تا جام مسی و یک خورجین قدیمی و چند لیوان دوران شاه وزوزک. آی که داشتن یک قلیان شلنگ دار قجری و گذاشتن اون روی شومینه چقدر باحاله. کلاس داره. مثل یک آلبوم تمبر و اسکناس قدیمی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه که هر کدومشون بهانه‏ای مطلوب برای خسته شدن هستند.

خلاصه بهانه برای خندیدن و لبخند و ساده بودن روز به روز کم  و کمتر می‏شود. خنده و لبخند حق مسلم ماست ولی چه سود که خودمان را به طور حرفه‏ای به خواب زده‏ایم و به طور حرفه‏ای تر بدل به بازیگرانی بد سلیقه و بی‏هنر و بی‏ذوق شده‏ایم. یاد کتاب مردی که می‏خندد ویکتورهوگو افتادم. باید به زور هم که شده بخندیم. آیا می‏شود با جراحی پلاستیک طرحی از خنده و تبسم و لبخند را بر چهره حک کرد؟ یاد فرهاد و تیشه‏اش و بیستون و خواب شیرینش بخیر. زت زیاد.(به خودم میگم هی فلانی تو هم فوق دکترای شعار دادن داری!)


برچسب‌ها: لبخند
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

شنبه 16 فروردین1393

سوغات کاشمر و احتمال طمع چینی‏ها برای تولید آن

سلام

فرض کنید؛ زائری هستید که برای زیارت به کاشمر آمده‏اید، برای آشنایان از شهر ما چه به سوغات خواهید برد؟  شاید فرزندتان یکی از هزاران دانشجوی غیربومی شاغل به تحصیل در مراکز آموزش عالی است، به دیدن او آمده‏اید و می‏خواهید در برگشت برای عزیزانتان سوغاتی ببرید، چه چیزی تهیه خواهید کرد؟ شاید بنا به  دلایل دیگری نظیر؛ ورزش، شرکت در یک سمینار، خرید قالی، بازدید از آثار تاریخی، طبیعت‏گردی، مراجعه به مراکز درمانی و مواردی از این قبیل به کاشمر آمده‏اید. برای اهل خانه و اقوام چه سوغاتی متعلق به کاشمر تهیه خواهید کرد؟ آیا محلی ویژه تهیه سوغاتی در کاشمر وجود دارد؟

سوغات کالایی است که از یک شهر، روستا یا منطقه‌ معمولاً توسط؛ زائران، مسافران و گردشگران خریداری می‌گردد تا پس از بازگشت مسافر به نزدیکان، دوستان و آشنایان هدیه داده شود.  از سوغات به عنوان ره‌آورد و ارمغان هم یاد می‏شود. سوغات به طور معمول جزء صنایع دستی، محصولات صنعتی و مواد غذایی ساخته شده در نواحی مختلف جغرافیایی است.بد نیست بدانید؛ سوغات واژه‌ای ترکی‌مغولی بوده و به معنای تحفه و هدیه است.

هر شهر و دیار و روستا و ناحیه و منطقه به داشتن سوغاتی خاصی شهره هستند. سوغاتی کاشمر چیست؟ در گذشته؛ قالیچه و قالی و گیوه و چادرشب و حصیر و گلیم در کنار انواع محصولات باغی  و زراعی به عنوان سوغات کاشمر معروف بودند. در وهله اول همه به کشمش کاشمر اشاره می‏کنیم. هنوز فرآیند تولید کشمش مشتری پسند نشده است. هنوز صنعت بسته‏بندی به درستی به یاری تجارت کشمش نرفته است. صنعت بسته‏بندی به هر دلیل هنوز به سراغ  سوهان، شیرینی خانگی، آبغوره، ترشیجات، مربا، زعفران، آب‏قروت،  انواع خشکبار، انار، رب و سس انار، پسته و داروهای گیاهی و خیلی چیزهای دیگر نرفته است.

هنوز کاشمر سوغات‏سرا ندارد. در جوار مزار شهید مدرس و سه امامزاده و سطح شهر و مبادی ورودی و خروجی سازه و بنا و بازاری ویژه عرضه سوغاتی‏های متنوع کاشمر ایجاد نشده است. همه چیز در حد شعار دادن باقی مانده است. اگر چینی‏ها بفهمند که سالی چند میلیون نفر به عنوان زائر به زیارت بقاع متبرکه کاشمر می‏آیند، یقین بدل سوغاتی‏های کاشمر را در یکی از دهات چین تولید خواهند کرد و با نام کاشمر و با بهره بردن بِرَند کاشمر بسان کشمش چینی در سطح ایران و خلیج فارس و خاورمیانه و غرب آسیا و سایر نقاط جهان عرضه خواهند کرد. تصور عرضه سوغات کاشمرالبته تولید شده در چین در جوار سید مرتضی(ع) و جمعه بازار آزاردهنده و یک کابوس است.

آری در صورت تداوم غفلت بخش دولتی و خصوصی و نیمه خصوصی و تعاونی از توجه به انواع سوغات کاشمر حضور رقیبی خارجی نظیر چین دور از ذهن نیست. فراموش نکنیم که بازار سوغات در ارتقاء شاخص‌های فرهنگی و اقتصادی کاشمر مؤثر است و می توان از این طریق بر ظرفیت‌های اشتغال‌زایی شهرستان افزود.


برچسب‌ها: سوغات کاشمر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 فروردین1393

انتخاب شاهانه

سلام. از مدت‏ها قبل بدنبال جمع‏آوري حكايات، داستان‏هاي با محوريت ترشيز كهن و معاصر بودم. بخشي از اين مطالب در ستوني با عنوان « حکایاتی از کهن دیار ترشیز» در دو هفته نامه سرو كاشمر منشر خواهد شد. « انتخاب شاهانه» اولين مطلب  اين ستون در نيمه دوم اسفند سال گذشته بود. تا خدا چه خواهد:

محمود تفضلی در خاطراتش می‏نویسد: « در سال 1336 تا 1340 که ریاست اداره حقوقی وزارت کار را به عهده داشتم، هر سال خردادماه برای شرکت در گردهمایی بین‏المللی کار به ژنو می‏رفتم. در تیرماه سال 1339 بعد از خاتمه گردهمایی به دعوت کریم آقاخان، رهبر فرقه اسماعیلیه، به جنوب فرانسه رفتم، در مراجعت از این سفر به ژنو، یک تلگراف فوری به دستم رسید که برادرم مخابره کرده بود و از من خواسته بود به فوریت برای دیار با نخست‏وزیر به تهران بازگردم.

وصول تلگراف مزبور مصادف بود با اوقاتی که دکتر اقبال و اسدالله علم به عنوان رهبران حزب ملیون و حزب مردم به شهرهای مختلف سفر می‏کردند تا برای نامزدهای خود در انتخابات دوره بیستم تبلیغ کنند. به تهران آمدم و بلافاصله به دیدن نخست‏وزیر رفتم. دکتر اقبال با قیافه‏ای جدی و با لحنی رسمی گفت: « شما از طرف حزب ملیون به عنوان نامزد نمایندگی مجلس از کاشمر تعیین شده‏اید و باید همین فردا به حوزه انتخابیه خودتان بروید و برای انتخاب خودتان فعالیت کنید»

در جواب نخست‏وزیر گفتم: « درست پدر بنده املاکی در کاشمر داشته و نزدیک ملک پدر مرحوم شما بوده، ولی من بیشتر از دو سفر کوتاه به کاشمر نرفته‏ام و در تمام عمر شاید بیست روز هم در کاشمر نبوده‏ام، آن هم برای دین قوم و خویش‏های شما و ده‏ها سال قبل، اکنون در کاشمر کسی را نمی‏شناسم و نه کسی در آنجا مرا می‏شناسد، چگونه می‏توانم از چنین شهری انتخاب شوم؟ کجا بروم؟ کجا زندگی کنم؟ با مردم چه بگویم؟»

دکتر اقبال با ظاهری عصبانی جواب داد که: « آقا شما حق ندارید از تصمیم حزب خودتان تمرد کنید، همین فردا با هواپیما به مشهد بروید و بلافاصله از آنجا به کاشمر حرکت کنید! ». دیگر جای حرف نبود. از اتاق نخست‏وزیر خارج شدم و فردای آن روز با نخستین پرواز به سوی مشهد حرکت کردم.

اخذ رأی به عمل آمد و پس از قرائت آراء معلوم شد مردم کاشمر دوازده هزار و اندی رأی به نام بنده غریب و ناشناخته به صندوق‏ها ریخته‏اند و چند صدا رأی هم به نام منوچهر تیمورتاش که قبل از من چندین دوره نماینده کاشمر بود قرائت شد. در آن زمان تیمورتاش حتی به کاشمر نیامده بود، چون ظاهراً فهمیده بود قرعه فال به نام بنده است و من باید از این صندوق در بیایم. البته طرفدارهایی داشت ولی پیدا بود و می‏دانستند چه کسی باید از صندوق رأی در آید. کار انتخابات به پایان رسید و به سوی تهران حرکت کردم.

 در تهران اعتبارنامه‏ام را به دفتر مجلس دادم و چند ماه از همسر و پسرم دورمانده بودم، به اتفاق آنان برای استراحت به رامسر رفتیم. روز ششم شهریور 1339 که هنوز دو روز از اقامت ما در هتل رامسر نگذشته بودف رادیو خبر داد اعلیحضرت از جریان انتخابات اظهار عدم رضایت فرمودند و همان روز دکتر اقبال از نخست‏وزیری استعفاء داد و مهندس جعفر شریف امامی به جای او انتخاب گردید. در این خبر اضافه شده بود که ملیه منتخبین حزب ملیون استعفای خود را از نمایندگی مجلس به دکتر اقبال تسلیم کردند.

چون عکس‏العمل این خبر را در دوستان و کارمندان هتل و اطرافیان حدس می‏زدم بلافاصله با همسرم و فرزندم راهی تهران شدیم و فردای روز ورودم به تهران کیف وکالت را در دست گرفته و به دادگستری رفتم. چند ماه بعد در یکی از روزهای آذر ماه 1339 دکتر خلیل مژدهی که آسیستان دکتر اقبال بود تلفن کرد و از من خواست فوراً به دین دکتر اقبال بروم. به بیمارستان رفتم و در اتاق کوچکی که دکتر اقبال در ان بیمارستان داشت او را دیدم. تا چشمش به من افتاد گفت: « فلانی، باید فوری به کاشمر بروی چون یک بار دیگر از طرف حزب ملیون نامزد نمایندگی از آن شهرشده‏ای!»

گفتم:« آقای دکتر اقبال یک بار به دستور شما رفتم و خودم را گول زدم و دست انداختم و مزاحم مردم شدم، کافی است. حالا هم به کار وکالت مشغولم و علاقه‏ای به نمایندگی مجلس ندارم. مرا معذور دارید»جواب داد: « نخیر، حتماً باید بروی» . سپس یک ورقه بزرگی روی میزش پهن کرد و گفت:« من و عَلَم دیشب حضور اعلیحضرت شرفیاب شدیم و برای هر حوزه نامزدهای خودمان را به نظر شاه رساندیم تا اعلیحضرت هر کس را مایل باشند انتخاب فرمایند. به طوری که می‏بینی ترا برای حوزه کاشمر انتخاب کرده‏اند. پس چاره‏ای نداری و باید قبول کنی»

من به کاغذ نگاه کردم و دیدم برای حوزه کاشمر نام من و نام مهنوچهر تیمورتاش و یک نفر دیگر نوشته شده و با جوهر سبز رنگ دور اسم من خط کشیده است. با افتتاح دوره بیستم مجلس من به عنوان مخبر شعبه اول انتخاب شدم، بودجه سال 1340 تصویب شد اما در روز 19 اردیبهشت 1340 ساعت یک بعدازظهر رادیو خبر داد مهندس شریف امامی از نخست‏وزیری استعفاء داد و دکتر علی امینی به جای او منصوب گردید و مجلس بیستم هم به دستور اعلیحضرت منحل گردید. تکلیف من هم روشن شد و مجدداً کیف وکالت را در دست گرفتم و فردای آن روز روانه دادگستری شدم.

منبع؛«تفضلی، ابوالقاسم. انتخابات دوره بیستم قانونگذاری و انجمن شهر تهران. مجله تاریخ معاصر ایرن(کتاب ششم). مجموعه مقالات. فصل دوم،خاطرات. موسسه پژوهش مطالعات فرهنگی و بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی. چاپ نخست. پاییز 1372.صفحه 191 تا 202»


برچسب‌ها: محمود تفضلی
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر