سه شنبه ۳ شهریور۱۳۹۴

دوستت دارم

در ذهن بدنبال واژه ام

درخیالم با کلمات

یادت را مرور میکنم

جملات خیز برداشته اند

تا زیر لب زمزمه کنم

یک جمله پرشکوه را

دوستت دارم

وتو چون قدیسه ای پاک نهاد

بالبخندی اهورایی

از ورای پرنیان رویا

دوستت دارم را

برایم بسبک عشاق ایرانی

بسان باور لیلی

چونان ژولیت شکسپیر

وعاشقانه های بودایی

هجی میکنی

تفسیر میکنی

و من گوشجان میسپارم

بعظمت این همه عشق

این همه شکوه

دوستت دارم

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱ شهریور۱۳۹۴

حدیث تکراری

حروف رژه میروند

کلمات قطار قطار

در گذرند از میانه ذهنم

جملات در باورم یورتمه میروند

کلی علامت تعجب وسوال

باتعدادی ویرگول وپرانتز

در گوشه خیالم انباشته شده اند

همه چیز برای از تو نوشتن

برای از تو سرودن

برای از تو گفتن مهیاست

فقط تو نیستی

و این حدیث تکراری

قصه پرغصه من است

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

شنبه ۳۱ مرداد۱۳۹۴

یک آه

یک آه کوتاه

یک شمع روشن

یک گل قرمز درون شیشه

یک روح خسته

یک عشق خاموش

یک آه بلند

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۴

ناکجاآباد

تویی و درد بیخوابی

به گذشته برو

تا ناگاه آوار شود

حجم سکرآور یک خاطره

مرور گذشته

باچندنفس عمیق

دو سه قطره اشک

آنگاه به روحت بنگر

میسوزد رد احساس

متورم است خط محبت

ملتهب است حنجره عشق

پر غبارست جدار قلب

چاره ای نیست

ایمان بیاور به باور فراق

به درد هجران

به نبودن یار

و در سکوت

مرور کن خودت را

تا خوابت ببرد

تادوباره اسیر رویا شوی

صنمت مست میبردت

به آنجایی که ناکجاآبادست

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۴

حرمت عشق

یک پیانو یک پنجره باز

یک مجسمه بودا

دوتا قاب شعرمولانا

وسرانگشتان تو

که در ریتمی دلکش

مست میکنه فضارو

بودا به سماع می رود

مولانا رنگ اشراق می گیرد

تو پیانو را اسیر خود کردی

و من زیر لب زمزمه میکنم

حدیث وصل را

و بسان گنجشکان رو درخت

جیک نمی زنم

می می زنم بسلامتی تو

بحرمت عشق

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۲۵ مرداد۱۳۹۴

رزق روح

سلام

نشسته ام تنها

در یک تاریکی خودخاسته

روبروی آینه ای پرغبار

در انتظار حلول تو

تو که باشی شمعدانی

و تمام گیاهان این حوالی

قدمیکشند از سر مستی

خانه پرعطر میشود

حجمی دلکش از صداقت

وسعتی دل انگیر از عشق

ارتفاعی مثبت از معرفت

فضاراپر میکند

شیدامیشوند تمام اشیا

جان می گیرد باورها

بارو میشود ارادتها

تو که باشی گل میرقصد

آینه درخشانتر از قبل

شوخ چشمی میکند

بودنت رزق روح است


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 

جمعه ۲۳ مرداد۱۳۹۴

بدون شرح

چشمانت دژ هوش ربا

دهانت مغاک عشق

درین تلواسه مستانه

چشمکی بزن

بوسه ای نثارم نما

میخاهم از فرودگاه وجودت

اوج بگیرم

فضانورد شوم

بخند لبخندبزن

باقی کلام بسان همیشه

بدون شرح

خودبخوان حدیث مفصل

 


برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط حمید رضا بی تقصیر فدافن در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر